تبليغاتX
عطر ریحان

پر ماجرا ترین تولد زندگیم

هفتم یا هشتم دی بود که هستی به من پیشنهاد داد تا تولدم رو زود تر بگیرم چون تولد من دقیقا بین چند تا از امتحانای سخت ترم ما بود حرف هستی که منطقی هم بود رو قبول کردم درست یادم نیست چهاردهم یا شونزدهم دی (تولدم 26 دی ) ما جشن تولد گرفتیم اون روز که من برای اولین بار جلو یه هستی کت و شلوار پوشیده بودم رفتم شهرشون نزدیکای غروب رسیدم وقتی رسیدم اون ها داشتن می رفتن رستوران آخه من دنبال جای پارک برای ماشین می گشتم اونا زودتر رفتن تا اماده بشن برای یه جشن تولد 4 نفره هستی مادرجون خواهرجون و من خوب من وقتی یه جای مناسب برای ماشین پیدا کردم رفتم تا به اونا ملحق بشم اما قبلش رفتم شیرینی فروشی که دقیقا کنار رستوران بود و اونجا درست یادم نیست دوتا یا یک جعبه کیک خریدم برای جشن تولد خوب من که رفتم داخل رستوران یه چرخی زدم تا اونا رو پیدا کنم وقتی هستی من و دید به من خندید چون من و تو کت و شلوار می دید براش تازگی داشت بعدش هم که نشستم کنار هستی با زاویه نود درجه خواهر جون هم که رو بروم و مادر جون هم کنارش بعد از یه مشورت هر کسی یه چیزی سفارش داد و بعد از صرف غذا ما کیک ها رو باز کردیم اما کسی میل نداشت و بعد هم بهترین قسمت اون یعنی هدیه گرفتن هر کسی هدیه خودش رو داد که من از همه بیشتر هدیه هستی رو دوست داشتم خیلی هم دوستش داشتم بعد هم بد ترین قسمت اون رسید یعنی پرداخت صورت حساب بعد هم که تصمیم گرفتیم بریم بیرون من و هستی دوتایی به همین خاطر مادرجون خواهر هستی رفتن خونه من و هستی تو اون شب سرد زمستونی رفتیم توی یکی از کوهستان های اطراف تا برف بازی کنیم اما چه اتفاقی افتاد برای ما تاریخی ما همین طور که داشتیم با ماشین توی برفا سرخ می خردیم تصمیم گرفتیم که دیگه از این جلو تر نریم چون عمق برف بیشتر می شد خوب به همین علت هم تصمیم گرفتیم بر گردیم اما برف بازی نکردن همانا ماشین توی برف گیر کردن همانا تازه کجا توی یه کوهستانی هیچ بنی بشری اونجا پیدا نمی شد هستی خیلی ترسیده بود و من هم هر چی بیشتر تلاش می کردم بیشتر فرو می رفتیم پام تا زانو میرفت توی برف من که خواستم خودم رو به جاده برسونم صد بار خوردم زمین ساعت تقریبا 10 یا 11 شب زمستونی بود خوب بعد از کلی تقلا زنگ زدیم امداد خودرو اونم گفت من داخل شهر هستم و تا اونجا 1 ساعت راه مادر هستی هم نگران شده بود و خیلی زود به زود زنگ می زد چون هستی از طرف پدرش محدودیت داشت نمی تونست تا اون موقعه شب بیرون باشه برای همین مادر هستی گفته بود هستی رفته خونه دوستش شب هم اونجا میمونه به همین خاطر این مشکل ما تا حدودی حل شده بود ما تقریبا 40 دقیقه صبر کردیم تا امداد خود رو اومد هستی هم که حالش خیلی بد شده بود اون یارو نزدیک بود ماشین خودش هم گیر کنه اما بعد از اینکه زنجیر بست مشکلش تا حدودی حل شد ماشین رو اورد بیرون فکر نکنم 30 متر هم ما رو بکسل کرد اما 40 هزار تومن از ما گرفت اما حالا نکته جالبش اینجاست که می خواست از ما اخاذی کنه اما وقتی من جلوش ایستادم و پول بیشتری بهش ندادم می گفت شما مشکوک هستین و ما شما رو باید بدیم دست پلیس خوب من هم خیلی ریلکس گفتم باشه چون اون ماشین ما رو از عقب بکسل کرده بود جلوی ماشین ها کاملا مخالف بود و برای ما طرف راه اصلی به همین خاطر من توی اون جاده پیچ در پیچ تند رفتم که اون تا امد به خودش بجونبه خیلی ازش دور شدیم آخه اگه کار ما به پلیس کشیده می شد فکر کنم پدر هستی سکته رو زده بود ( خدایی نکرده) بعدش که فاصله ما زیاد شد رفتیم تو یه جاده تاریک و چراغ های ماشین رو خاموش کردم که اونا اومدن و از ما رد شدن برای اینکه احتمال این رو دادیم که جلوم ایستاده باشن یه جاده 60 کیلومتری نرفتیم و برای اینکه از یه جاده دیگه وارد شهر بشیم تقریبا 250 کیلومتر راه رفتیم توی راه از یه جایی گذشتیم که دقیقا مثل جاده چالوس بود من و هستی می گفتیم ساعت 1 نیمه شب اومدیم شمال اما بعد از همه گرفتاری ها هستی ساعت 4 صبح رسید خونشون و این خاطره ای شد برای من برای جشن تولدم که تا اخر عمر فراموش نخواهم کرد

 

 

 

همه شب با دلم كسي مي گفت:«سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد مي رود، مي رود نگهدارش»
من به بوي تو رفته از دنيا، بي خبر از فريب فرداها
روي مژگان نازكم مي ريخت، چشمان تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهاي تو داغ، گيسويم در تنفس تورها، مي شكفتم ز عشق و مي گفتم:
«هر كه دلداده شد به دلدارش، ننشيند به قصد آزارش
برود؛چشم من به دنبالش، برود؛عشق من نگهدارش»
آه اكنون تو رفته اي و غروب سايه مي گسترد به سينه راه
نرم نرمك خداي تيره غم مي نهد پا به معبد نگهم
مي نويسد به روي هر ديوار، آيه هاي همه سياه سياه


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 1:45 موضوع | لينک ثابت


روزگار قریب

خوب اره این چیزایی که من می نویسم تقریبا برای 17 یا 18 ماه پیش خیلی نزدیک خیلی نزدیک جوری که این اتفاقاتی که می نویسم هیچ جا یاداشت نکردم اما لحظه لحظه اون رو خوب یادم .اگر بخوام جزئیات اتفاقاتی که برای من و هستی افتاده رو بگم و بنویسم خیلی زیاد میشه اینجوری فکر کنم حوصله شما هم سر بره به همین خاطر سعی می کنم مختصر مفید بنویسم .

یه بار که من رفته بودم پیش هستی تا پروژه ش رو بهش بدم و مختصر توضیحی بهش بدم بارون شدیدی می اومد بر عکس همه روز ها هستی خیلی دیر اومد من هم زیر اون بارون شدید خیس خیس شده بودم جوری که از موهای جلوم اب چیکه چیکه می اومد وقتی با هستی روبرو شدم دوتایی با هم خندیدیم اخه من شده بودم موش آب کشیده اما بعدش من از هستی دلخور شدم که چرا من و این همه معطل کرده خوب اونم برای خودش دلیلی داشت چون تقریبا ظهر بود هستی برای من نهار هم اورده بود و مثل همیشه عالی بود . یه بار هم رفتیم کافی نت دوستش تا باهاشون برنامه نویسی اینترنتی کار کنم اون شب هم خیلی خوب بود اونجا یه اموزشگاهی بود که هستی فکر می کرد خانوم مدرس اونجا فامیلشون و هی خودش رو قایم می کرد وقتی که من این اطمینان رو بهش دادم که بهترین مقامی که خانوم های فامیل تو دارن سبزی خورد کنیه خودشم وقتی یه کم فکر کرد به همین نتیجه رسید و بی خیال شد . یه شب هم رفته بودم که کامپیوترشو بیارم تا درست کنم اونم نامردی نکرده بود همه چیزایی که نمی خواست من بدونم رو پاک کرده بود خوب من هم طبق اصول حرفه ای خودم باید می دونستم که چه چیزایی رو پاک کرده یه برنامه ریکاوری ریختم و همه چیز برام روشن شد البته اون همه چیزی که میگم روشن شد هیچی بود به غیر یه چند تا عکس خانوادگی چیزی نبود هستی از وجود چنین برنامه ای خبر نداشت و وقتی که فهمید خیلی ناراحت شد و خیلی با من دعوا کرد اون موقه ما تو اتوبوس بودیم که من در جوابش یه کاری کردم که اصلا روم نمیشه بگم من چه کار اشتباهی کردم اما وقتی پیاده شدیم با هم قهر بودیم من رفتم تا برگردم خونه و اونم بره خونشون اخه خیلی وقتا من اون و تا شهر شون می رسوندم و خودم بر می گشتم خوب وقتی من سوار ماشین شده بودم و منتظر راننده بودم دیدم هستی در کمال بزرگواری کنارم ایستاده و من و بدرقه کرد . البته هستی دوبار کامی رو به من داد تا درستش کنم . یه بارم هم با هم رفتیم رستوران تا منتظر بمونیم تا مادر جون هم بیاد یه پیتزایی خوردیم به یاد ماندنی آخه پیتزا رو سرخ کرده بودن تا چند وقت از بو و اسم پیتزا متنفر بودم بعد از کلی ور رفتن با اون اخرش هم نتونستیم بخوریمش بعدش هم که رستوران تعطیل شد و ما رو کردن بیرون البته محترمانه بعد هم که مادر جون اومد و رفتیم بیرون یکی از اون شب هایی هم که دوتایی رفته بودیم بیرون جاده تاریک بود و رفتیم رو یه سنگ بزرگ ماشین دقیقا یه چند سانتی رفت بالا با یه سرعت بالا بعد از چند ثانیه هستی شیشه رو پایین کشید تا هوا عوض بشه دیدیم بوی زیاد بنزین میاد وقتی زیر ماشین رو دیدم زیر ماشین سر تا سرش پاره شده بود با یه شکاف عمیق باک بنزین هم سوراخ شده بود و ازش بنزین می اومد من هم برای اینکه بنزین تموم نکنم با سرعت هر چه تمام هستی رو به خونشون رسوندم اون موقه هستی خیلی ترسیده بود و نگران برای اینکه من چه جوری ماشین رو برسونم خونه خوب از اونجایی که ماشین دوگانه سوز بود من رفتم و گاز زدم بعدش هم که رسیدم شهرمون باک خالیه خالی شده بود بعد هم به کمک دوستم درستش کردم البته فقط باک و (اون رو با چسب دو قلو چسبوندم و هنوزم همون چسب های اون شب بهش) از اون جایی که رابطه من و افسانه تموم شده بود رابطه من و هستی خیلی زیاد و غیر قابل توصیف شده بود اون موقه تلفن هم به خاطره .../600 هزار تومن قطع بود پدر من هم برای ادب کردن من این پول رو پرداخت نکرد این روزا من خیلی کارت تلفن مصرف میکردم بعدش هم رو اوردم به مخابرات ( اون کارت ها رو یادگاری نگه داشتم نزدیک 70 یا 80 تا میشه البته این مصرف شاید 3 ماه من بود ) خوب اون روزا من خیلی چیزا تو وبلاگمون برای هستی می نوشتم تو مگورم شاید خیلی از احساساتم رو اونجا براش بیان می کردم هستی هم برای نوشته های من کامنت می ذاشت و بعضی موقعه ها هم اون برای من می نوشت همون موقه ها بود که من به این نتیجه رسیدم که هستی برای دروغ مگورم به اندازه کافی متنبه شده به همین خاطر به هستی گفتم به سلیقه خودت یه وبلاگ درست کن می خوایم کوچ کنیم فکر کنم اونم خوشحال شد و هستی این وبلاگ رو به راه انداخت و این اسم رو اون انتخاب کرد هم نفس اخه من و هستی هم نفس هم بودیم و اون ام هم اول اسم منه دنباله هم نفس راستی برای اینکه دوستامون موقه چت کردن و این حرفا مزاحم نشن باز به هستی گفتم دو تا ای دی درست کنه به سلیقه خودش خوب اونم درست کرد که یکی از اون ای دی ها هم نفس بود یکی دیگه از دلیل هاشم شاید این بود که اسم وبلاگ ما شد هم نفس و من تمام مطالب اون وبلاگ رو به هم نفس منتقل کردم بعدشم هم اون رو پاک کردم یکی از دلایلی که مگورم پاک شد این بود که اون شبی که من و هستی رفته بودیم کافی نت دوست هستی من اون وبلاگ رو اونجا باز کرده بودم به همین خاطر دوست هستی کنجکاوی کرده بود و ادرس رو پیدا کرده بود و هستی از این اوضاع اصلا راضی نبود پس ما هم پاکش کردیم اون موقه بود که هم نفس متولد شد اواخر پاییز 85 .

اینم از پاییز 85 که فکر کنم تموم شد اگه چیزه دیگه ایی بهش اضافه نکنم.

 

عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاييـــــم را ديــد و رفت

ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــاي دلــــم خنديــــد و رفت

عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل ديــــــوانه را 

مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـيد و رفت؟

ماهــــي در تنــگ زنــــداني شده، حــــــرفي بــــزن 

از همــان تـــوري كه از دريــــا تو را دزديد و رفت 

"شـــعله ي ايـــن شمــــع آتش مــي زنـد بر جان تو" 

عاقبــــت پــــروانه اي ايـــــن جمله را نشنيد و رفت 

آه! اين تصويـــر در آييـــنه تكــــراري شــــــده است 

باز هم اشــكي به روي گــــونــه اش لغـــزيد و رفت

"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟" 

عاشــقي دلسوختـــــه اين نـــكته را پرســــيد و رفت  

اي خــــــدا! از آدمـــــــيزاد زميـــــــــني در گــــــذر 

آن كه از باغ بهشتت سيــب سرخــــي چـــيد و رفت

غـــرق در رويــــــاي تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد

يـــك فرشــــته آمــــد و روي مــرا بــــوسيد و رفت….


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت 23:41 موضوع | لينک ثابت


بهترین شبهای زندگیم

بعد از اون یکی دوباری که من و هستی با هم رفته بودیم بیرون هستی خیلی به من می گفت بیا دنبالم و با هم بریم بیرون خوب منم همون طور که گفتم زیاد می رفتم دنبالش ما بیشتر که نه همیشه می رفتیم اون جایی که هستی و خانواده من با هم رفته بودیم بیرون آخر تابستون رو می گم و بیرون رفتن ما همیشه شب بود چون شبها بهمون گیر نمی دادن اون جایی هم که می رفتیم نزدیک هم نبود حداقل 40 یا 50 کیلومتر از شهر دور بود البته از شهر هستی از شهر ما که بیشتر از 150 کیلومتر من همیشه این راه رو به عشق هستی بدون خستگی می رفتم راستی همیشه هستی بد قولی می کرد هر موقه که میرفتم اونجا من و 30 یا 45 دقیقه دم درشون منتظر می موندم تا خانوم حاضر بشه اما مادر هستی همیشه زود تر می اومد بعضی موقه هام که خواهر جون می اومد و می رفتیم و توی راه با هم شوخی می کردیم و می گفتیم و می خندیدم چهار تایی سه تایی بعضی موقه هام دوتایی همیشه و هر وقت می رفتیم بیرون خیلی خوش می گذشت یه اهنگی بود که مادر جون ازش خاطره بدی داشت هستی همیشه می گفت این و بزار برای همین من همیشه در مورد اهنگ بین هستی و مادر جون گیر می کردم من و هستی با هم بساطی داشتیم هر موقه می رفتیم بیرون بلافاصله از شهر که خارج می شدیم چپ چپ نگاه من می کرد بعدش من یادم می اومد که وای هستی باید می اومده جلو نیومده این همه داره بد نگاه می کنه آخه تو شهر و محله شون جلو نمی شست از شهر که می رفتیم بیرون از اون نگاه ها می کرد بعدش من می فهمیدم که وقته شه که هستی بیاد جلو کنار من بشینه هستی از اونجایی که به هر نوع خوراکی علاقه زیادی نشون می داد همیشه با خودش خوراکی می اورد ( به همین خاطر هم من زیاد بهش گیر می دادم و بهش می گفتم که  تو چاغی خوب یه کم اضافه وزن که داشت اما نه چاغ به خاطر من و برای اینکه من گفته بودم دوست داشتم وزنت کم تر بشه می رفت باشگاه تا وزنش رو به خاطر من کم کنه )و از اونجایی که من حواسم به رانندگی بود از هر چیزی یکی خودش می خورد و یکی دهن من می ذاشت وای چیزای که از دست اون بود چقدر مزه ش با بقیه چیزا فرق داشت راستی چون هستی می دونست من به شکلات خیلی علاقه دارم همیشه برای من شکلات مخصوص می اورد تازه بهضی موقه هام می اورد دانشگاه و می داد به من البته خود هستی هم به شکلات علاقه داشت و بعضی موقه هام که اون فدا کاری می کرد و اگر کم بود خودش نمی خورد برای من می اورد من هم که اصلا دلم نمی اومد بدون هستی بخورم یا با هم ترتیبش و می دادیم یا من اونا رو نگه می داشتم تا ببینم که هستی چیزی که خودش دوست داشت رو ازش گذشته و برای من نگه داشته (هر چند کوچک اما برای من بی نهایت بزرگ بود این کاراش و با این کاراش و خیلی دیگه از کار هایی که برای من میکرد من رو اسیر و وابسته خودش کرده بود البته نه وابستگی از روی عادت وابسته حسی و عاطفی من و عاشق خودش کرده بود ) خوب بعد یه چند ساعاتی گردش و شوخی خنده (البته بعضی موقه هام یه مشکلاتی پیش می اومد اما اینقدر کوچیک که من اصلا یادم نمیاد ) بر می گشتیم خونه من هم که یکی دو ساعت بعدش میرسیدم خونه توی این یکی دو ساعت هم هستی چندینو چند بار زنگ می زد و احوال من رو می پرسید و توصیه های ایمنی رو گوش زد می کرد.

 

 

 

 

 

انتظار می کشم و باز انتظار می کشم؛ کار دیگری جز انتظار ندارم. انتظار برای آن چیزهایی که آرزوهایم را ساخته اند. انتظار برای روزهای بهتر، انتظار برای پایان تیرگی ها، انتظار برای گفتن حرفهای نگفتهای که راه گلویم را سد کرده اند، انتظار برای پایان یافتن خاموشی فریادهایم، انتظار برای شنیدن صدایی عاشقانه از میان تیرگی شب، انتظار برای پایان روزمره گی ها، . . .

چه مفهوم آشنایی دارد انتظار! اما چقدر ناتوانم در بیانش.بی هدف و سردرگم در بین کلمات و حروف در جستجویم تا شاید بتوانم این احساس بی پایان را معنا کنم، اما چه می شود. بعضی از چیزها را باید تجربه کنی تا معنایش را بدانی.نمی دانم کدام احساسم، کدام جریان خیالم، کدام پرواز رویایم، برای بار آخر نجاتم خواهد داد؛ و مرا از این انتظار مرگبار و بی پایان رها می سازد و جاده های بی سرانجام گم شده درمه پیش رویم را سرانجام می بخشند.چه سردرگم و بی هدف در پی آرزوهایم مشتاقانه می دوم ، بدون دانستن آخر راه به پیش می روم ؛ پیش رفتنی در ورطه تنهایی ، در سکوت مرگ آوری که نهایت خط را برایم رقم خواهد زد؛کی به پایان می آید این تشنگی جانسوز و طاقت فرسا؟ کی تمام می شود شب ظلمانی هجرت ، کی خورشید از ورای ابرها، رقص کنان بیرون می آید و مرا به مقصد گمشده ام رهنمون می سازد.کی به انتها می رسد این همه انتظار؟ نمی دانم چه میخواهم بگویم و نمی گویم! چون نمی توانم و زبانم ترسان است؛ ترسان از نکوهش ها، از ملامتهایی که مرا خواهند درید. همه چیز را می بینم و نمی بینم ، می دانم و نمی دانم، می خواهم و نمی خواهم اما میخواهم تا سکوتم را فریاد بزنم!


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 ساعت 12:10 موضوع | لينک ثابت


اوج خوشبختی در فصل مجنون

اوایل پاییز با رو رفتن با دانشگاه شروع کردیم هنوز نمره های ترم تابستون نیومده بود من و دوستام که یه چند ماهی از هم دور بودیم خوش بشی کردیم خوشحال از اینکه سال دومی شدیم رابطه منو هستی هم که ... آره من و هستی در کنار هم و با هم خوشبخت بودیم برای هم می مردیم برای هم فدا کاری می کردیم برای هم با هم بودیم همون موقه ها بود که من رفتنمو به شهرشون شروع کردم یعنی هر دو یا سه هفته بعضی موقه هام هر هفته می رفتم به دیدنش به جز دانشگاه می رفتم دنبالش و با هم می رفتیم بیرون چه روز ها و شب هایی بود که هر کدومش یه داستان که پست های بعدی می نویسم شون بعد چند روزی که از مهر گذشته بود مادرجون از مکه برگشتن انگار همین دیروز بود که هستی و خواهراش و پدرش رفته بودن بدرقه مادرجون انگار همین دیروز بود که هستی تو فرودگاه گریه کرده بود برای رفتن مادرش خوب هستی هم سختی زیادی کشیده بود برای کار های خونه اما از اونجایی که هستی دختر زرنگی بود و از این دختر لوسا نبود زیاد براش غیر قابل تحمل نبود تازه اونم در ماه مبارک رمضان خوب بعد از برگشت مادرجون از مکه هستی از همه خوشحال تر بود چرا؟ 80% به خاطر سوغاتی هایی که مادرش بهش قول داده بود راستی مادرجون وقتی که می خواست بره یه چند تا سایز از من گرفتتن که برام سوغات بیاره اما من بیخود دلم رو خوش کرده بودم الان می گم چرا؟؟ خوب وقتی مادر جون اومد خیلی چیز ها برای هستی اورده بود یه روز هم که هستی به من گفت با ماشین بیا کارت دارم وقتی رفتم سه تایی رفتیم بیرون بعد از یه خوش گذرونی به یاد موندنی مادر جون سوغاتی ها رو داد برای پدرم مادرم خواهرم برادرم و خودم مادر جون من رو خیلی خجالت زده کرد برای من از همه بیشتر زحمت کشیده بود بخصوص یه جانماز خیلی خوشل مخمل که من اون رو خیلی دوستش داشتم ( همه اون چیزایی که مادر جون برای من اورده بود هیچ کدومش سایزی نبود یعنی چیزی که پوشیدنی باشه نبود برای همین من ضد حال خوردم ) اما دست مادر جونم درد نکنه که این همه برام زحمت کشیده بود بگذریم من وهستی موقه ثبت نام همیشه سعی می کردیم بیشترین حالت ممکنه که می تونیم درس مشترک رو برداریم به همین سبب هم من و هستی بیشترین درس مشترک رو با هم داشتیم خوب چون تو دانشگاه هستی از من خواسته بود که رعایت کنیم و کسی نفهمه که ما با هستیم خوب من هم حرفش رو گوش داده بودم و تقریبا کسی نمی دونست به غیر از امیر و محمد علی دوستای من و مینا و شادی و ثانیه دوستای هستی و بعضی ها هم مطمئن نبودن به من تیکه می داختن چون یه بار که رفته بودیم بیرون یکی از هم کلاسی ها ما رو با دیده بود اما هر کسی که خبر نداشت حراست دانشگاه که خبر داشت اون ها هم چون چیز مستندی نداشتن سعی میکردن از ما چیزی بدست بیارن بعضی موقه حراست دانشگاه حال و احوال هستی رو از من می پرسید منم مثل بچه پر رو ها می گفتم کی ؟ نمی شناسم ! خوب دو تا از درسهایی که خاطرات زیادی رو در خودش جا داده مرور می کنم شاید برای این این دو درس اینقدر خاطره انگیز شده که هر چی من تو اونها مهارت داشتم هستی اصلا اونا رو نمی شناخت درس گرافیک کامپیوتری که فلش و پیری مییر ( به اشتباه گفته می شه پیری مایر) درس داده می شد و دیگری سیستم تجاری که برنامه نویسی اینترنتی و طراحی و ساخت صفحات وب درس داده می شد قبل از اون کلاس ها من هم یه فلشیست بودم هم یه طراح خوب صفحات وب فکر می کنم نزدیک پنج یا شش کلیپ برای هستی ساختم که شاید دو یا سه تا از اون ها رو بهش هدیه دادم کلیپ ها رو با اهنگ هایی که دوست داشت می ساختم و بهش هدیه می دادم . به همین خاطر من توی این درسا زیاد بهش کمک می کردم خیلی موقه می رفتم شهرشون و می رفتیم کافی نت البته با مادرش بعضی موقه ها هم دوتایی می رفتیم ( اون موقه ها هنوز نوت بوک نداشتم ) یه زمانی هم تو کافی نت بهش فتوشاپ یاد می دادم البته اون یه درس جدا از من داشت که من قبلا اون درس رو پاس کرده بودم درس نرم افزار عملی که استادشون ازشون خواسته بود که یه سایت با تمام جزئیات بهش تحویل بدن خوب من این کارو برای هستی انجام دادم اما از اونجایی که احتمال دادیم که اگر استاد سوالاتی رو از هستی بپرسه پس من رفتم تا بهش یه چیزایی رو یاد بدم یه بار که رفتیم تقریبا تمامیه نت ها رو گشتیم چون هیچ کدوم سی دی رام نداشتن تا من اون چیزی رو که ساختم رو نشون هستی بدم نزدیکای غروب بود که نت رو پیدا کردیم من هستی که کنار هم نشسته بودیم تا اون چیزایی رو یاد بگیره و من چیزایی رو یادش بدم اما نمی دونم چرا هستی بازم حواسش به درس نبود توی این حالت من هم حواسم هستی به نگاه میکرد و قربون صدقه من می رفت من نگاه هستی می کردم و قربون صدقه اون می رفتم وقتی دست هستی توی دست من بود انگار تمام دنیا برای بود توی اون حالت می خواستم با هستی یکی بشم وقتی هستی کنارم بود و توی چشاش نگاه می کردم بهترین لحظات زندگیم رو می گذروندم اون موقه بود که دیگه نمی خواستیم از جامون بلند بشیم و برای چندین و چند ساعت کنار هم می موندیم موقه رفتن هم که بد جوری دل جفتمون می گرفت خیلی زیاد به همین خاطرم خیلی تلفنی صحبت می کردیم من و هستی خیل به علاقه مند بودیم و این علاقه چندین و چند برابر هم شده بود من هستی یکی بودیم من و هستی برای هم بودیم من و هستی قلبامون برای هم میزد و با هم میزد هستی هستیه من بود .

نمی دونم تویه این چرا ........؟؟؟ (مهم نیست.

تویه این پست یه چیزایی رو کلی گفتم اما تو پست بعدی جزئیات اونا رو می گم

 

در مني و اين همه ز من جدا، با مني و ديده ات به سوي غير
بهر من نمانده راه گفتگو، تو نشسته گرم گفتگوي غير
غرق غم دلم به سينه مي تپد، با تو بيقرار و بي تو بيقرار
واي از آن دمي كه بيخبر ز من ، بركشي تو رخت خويش از اين ديار
سايه توام به هر كجا روي ، سر نهاده ام به زير پاي تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز، تا كه بر گزينمش به جاي تو
شادي و غم مني به حيرتم، خواهم از تو.... در تو آوردم پناه
موج وحشيم كه بي خبر ز خويش، گشته ام اسير جذبه هاي ماه
گفتي از تو بگسلم... دريغ و درد، رشته وفا مگر گسستني است؟
بگسلم زخويش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شكستني است؟
ديدمت شبي به خواب و سرخوشم، وه.... مگر به خوابها ببينمت
غنچه نيستي كه مست اشتياق، خيزم و ز شاخه ها بچينمت
شعله مي كشد به ظلمت شبم، آتش كبود ديدگان تو
ره مبند... بلكه ره برم به شوق، در سراچه غم نهان تو


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت 17:56 موضوع | لينک ثابت