خوب الان نزدیک به یکسال و دو ماه هست که دارم می نویسم
خودم فکر می کنم که خیلی کشش دادم شاید خیلی موقعه ها سرتون رو درد اوردم . من توی
این یکسال و دو ماه به طور مستمر نوشتم اینم به این خاطر بود که توی لحظه لحظه های
اون به فکر و یاد هستی بودم شاید بعضی موقعه ها در طول هفته می نوشتم و بعد هم پست
می کردم توی این مدت هیچ موقعه از یادم نرفتی هیچ موقعه هستی "م" نداره
چون دیگه برای من نیستی خوب اینم از آخرین پستم توی این وبلاگ دیگه اینجا نمی
نویسم و امشب می خوام با وبلاگم وداع کنم وبلاگی که هستی برای خودمون درست کرد بود
و این وبلاگ تو خرداد پاک شد و من تیر دوباره بر پاش کردم .
تو این وبلاگ یه روزی هستی هم می نوشت آره این وبلاگ روزی
حرف های عاشقانه هستی رو در خودش جا داده بود و بعدش هم خاطراتش رو اما امروز همه
اونا خاطره ای بیش نیست .
از آرام و نرگس هم خیلی سپاسگزارم که همیشه به من سر می زدن
. یه روزی آرام با هستی دوست اینترنتی بودن از محمدم ممنونم که بیرون از دنیای
مجازی کمکم می کرد .
خوب دلایل خاصی داشتم برای اینکه دیگه داستانم رو ادامه ندم
پستی که خیلی حرفا برای گفتن داشتم خیلی حرف اما انگار از بس حرف داشتم چیزی نمی
تونم بنویسم.
آخر داستان چی شد؟
رابطه من و هستی چی شد؟
خوب هستی ازدواج کرد همین !!!
نمیدونم این زبون
قاصر منه که نمی تونه کلمات رو بر باب میل غم دلم بنویسه یا اصلا واژه ای پیدا نمی شه
نمیدونم: قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزی كه دلم بخواد و در موردش بنويسم گم شده
از عشق بگم ... از انتظار... از درد جدايی .... از نارفيقی
... از بی وفايی .... نمی دونم، نمی دونم هيچ كدوم از اينا ارومم نمی كنه ديگه هيچ كدوم از اينا برام معنی نداره اصلا چه فايده داشت اين نوشتن ها و گفتن ها اين همه از عشق و دوستي نوشتم چی شد به كجا رسيد اوني كه بايد می
فهميد، نفهميد اونی كه بايد رسم وفا ياد می گرفت نگرفت ديگه به هيچی
اعتماد ندارم تمام كتابهای شعرمو زير و رو كردم هيچ كدومشون نمی تونن
حال دلمو بفهمن آره همون دلی که تو رو بیش از قطره شبنمی که روی گلبرگ گل احساس
لطافت داره دوست داشت اما افسوس که امروز هر قطره اشک با قطره دیگه ای آمیخته و غزل
جدایی رو به این دل شکسته هدیه میکنه, آره از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کم ,نه
" نه دلم واست تنگ نشده" شده؟
تنها دروغ من چرا دلتنگ تو باشم؟
چرا عکس تورو ببوسم؟
چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم؟
تویی که نموندی پیشم تویی که از جدا شدن
نوشتی روی تن زخمیه قلبم گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ به تو
گفتم باورم کن میونه این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدا
نگهدار بنویس مهلت موندن یک نفس بود سهم من از همه دنیا یک قفس بود. آره
سهم من از تو و با تو بودن فقط یک داغ جدایی بر تنی که مثل دستات سرد و سرد , و
یک غروری که به قیمت هیچی فروخته شد.عزیزم منتظر نباش كه شبی بشنوی از اين
دلبستگي هادل بريده ام ! كه عزيزم بارونيم رو در جاده ای جا گذاشتم يا در
آسمان ، به ستاره ی ديگري سلام كردم توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري تو همون دامنه
ها و دور از دريا بمون هر جور تو راحتي بارون زده من, همين یاد چشمای قشنگت
که تو دفتر زندگیم به یادگاری مونده برای روشن كردن اتاق تنهاييم كافيه من كه اين
جا كاری نمی كنم فقط گهگاهان واژه دوست داشتنت رو در دفترم حك می كنم
نوشته شده توسط محمد در جمعه 15 شهریور1387 ساعت 0:32 موضوع | لینک ثابت
تو این پست می خوام خاطرات 85 رو مرور کنم شاید بعضی ها رو
خونده باشین شایدم بعضی هاش جدید باشه اما همیشه گفتم اون چیزایی که من می نویسم
گوشه ای از خاطرات من و هستی هست و نه همه اون.
تو تعطیلات عید بود که من و افسانه با خانواده هامون و یکی
از باجناق ها رفتیم ابیانه اصفهان و نیاسر اصفهان.
هفت اردیبهشت بود که من و هستی با هم اشنای رسمی شدیم.
سه یا چهار روز بعد من ماجرای تاهل خودم رو به هستی گفتم.
گریه های هستی و اون اشک های مثل مروارید هستی و اون بارون
بهاری تند و شدید اون روز باعث شد من برای همیشه از اردیبهشت متنفر باشم باعث شد
قشنگترین ماه سال برای من زشترین ماه سال باشه تا ابد.
اواسط اردیبهشت مراسم های قبل از جشن عروسی خواهرم بود.
همون روزا هستی داستان پسری که قبلا باش رابطه داشت رو به
من گفت.
اواسط اردیبهشت عروسی خواهرم بود اون شب یکی دو باری به هستی
زنگ زدم اون شب هستی خونه دوستش خوابید که من اصلا از این موضوع خوشم نیومد.
اواخر اردیبهشت بود که من برای درس دادن به هستی می رفتم
شهرشون اون موقه ها اولین باری بود که می رفتم شهرشون.
اواخر اردیبهشت بود که من و مادرجون برای اولین با هم دیگه
روبرو شدیم.
اوایل خرداد من یه شب رفتم شهرشون برای اولین بار رفتم دمه
خونشون با هم چند قدمی راه رفتیم هیچ موقه اون دمپایی لا انگشتی هاشو یادم نمیره.
راستش تاریخ ها رو خوب یادم نمیاد هر چی یادم میاد و یلخی
می نویسم و اینکه انگار این جوری بخوام جزئی بنویسم زیاد میشه حوصله تون هم سر
میره و من احساس میکنم نوشته هام فرسایشی شده الان یکسال شده بهتر خلاصه تر بنویسم.
یه روز تو پارک هستی عکس افسانه رو تو کیفم دید منم اون عکس
رو پاره کردم.
من و هستی برای اولین بار با هم رفتیم شهر ما.
هستی برای من یه پیراهن سوغاتی اورد که بی نهایت دوسش
داشتم.
هستی یه کفش سفید خیلی قشنگ و یه مانتو بی نظیر خریده بود
که واقعا بهش می اومد.
مادر هستی عمل گوش داشت.
من و هستی رفتیم حرم که بهمون گیر دادن .
ترم تابستون با هم بر داشتیم و با هم درس می خوندیم یه
پروژه مشترک هم برداشتیم که هستی ترجمه کرد.
همیشه برای انجام پروژه های مشترک من می رفتم اونجا.
یه شب من رفتم اونجا هستی رو بردم پارک خیلی خوش گذشت براش
شیرینی خامه ای خریدم چون شب قبلش هوس کرده بود .
من و مادرم و خواهرم با هستی رفتیم یه باغی برای گردش .
یه شب من رفتم اونجا کیس به اون سنگینی رو اوردم شهرمون تا
درستش کنم .
چند باری رفتم اونجا و با هم رفتیم کافی نت برای کار های
مختلف .
یه شب پلیس راه بهمون گیر داد برای چراغ سوخته ماشین- هستی
ترسیده بود گلی که من بهش هدیه داده بودم پرپر کرده بود ریخته بود زمین .
مادر هستی رفت مکه مکرمه با پدر و مادرشون.
من و هستی خیلی با اتوبوس سفر می کردیم – هستی همیشه به
خاطر من قبول می کرد که با من بیاد.
تلفن ما به علت مبلغ سنگینش و ادب من قطع شد.
اواخر شهریور و قبل از ماه رمضان برای اولین بار دوتایی
رفتیم بیرون ، مزرعه ذرت .
مادر هستی برای من و خانوادم خیلی سوغاتی اورده بود و من
کلی با این قضیه حال می کردم.
یه چند روزی هستی فقط از هدیه هایی که مادرش براش اورده بود
تعریف می کرد.
یه بار با اتوبوس رفتیم بیرون که اون روز برای اولین بار هستی
از من به شددت ناراحت شد همون روز هستی یه معتاد تزریقی دیده بود خیلی ترسیده بود
.
من و دوست هستی تلاش می کردیم تا بهش فلش یاد بدیم برای
پروژه گرافیک.
جشن تولد من که اون شب خیلی به یاد ماندنی شد.
جشن تولد هستی که خیلی خوش گذشت.
شب های امتحان با هم کل مینداختیم برا درس خوندن اما بیشتر
با هم حرفایی غیر از درس می زدیم.
یه شب یه سنگ بزرگ رفت زیر ماشین و باک بنزین سوراخ شد اون
شب من خیلی سختی کشیدم.
یه بار من و هستی سر فروختن گوشیم دعوامون شد من سر زده
رفتم دنبالش و با هم رفتیم بیرون تو ماشین فقط من و دعوا می کرد – اون شب عطری که
بهش هدیه داده بودم زده بود.
مادر هستی و هستی به شهر ما اومدن برای خرید اون شب ما
بیرون شام خوردیم وسط هی فلکه "خیلی سرد بود ".
یه شب من رفتم اونجا و هستی به من عیدی داد.
یه هفته قبل از عید قطعی شد چهارم یا پنجم عید بریم مشهد
مقدس.
چند روز قبل از عید نوروز خالم فوت شد .
و حالا تحویل سال 86.
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 7 شهریور1387 ساعت 14:4 موضوع | لینک ثابت
امتحانات که تموم شده بود و ما هم برای ثبت نام و حذف و
اضافه تلاش می کردیم تا بازم مثل ترم قبل بیشترین کلاس مشترک رو با هم داشته باشیم
اما این اخرین ترمی بود که ما با هم بودیم چون هستی ترم آخرش بود و منم برای نظام
وظیفه چند واحدی نگه داشتم ( تا دیر تر مشمول بشم و بتونم کنکور بدم ) پس من حالا
حالا ها بودم بعد از این پروسه هم دیگه نزدیکای عید نوروز بود عید 86 ما هم در تکا
پوی استقبال از نوروز اسفند ماه 85 هستی و مادرش برای اولین بار امدن به شهر ما (
البته من و هستی چندین و چند بار رفته بودیم شهر ما اما نه با مادر هستی ) هستی
زنگ زد به من و قرار گذاشتیم و منم رفتم دنبالشون چون می خواستن خرید عید کنن از
پاساژ به اون پاساژ می رفتیم وای که هستی و مادرش چقدر سخت خرید می کردن منکه دیگه
اخراش داشتم سینه خیز می رفتم از بس خسته شده بودم با رو در بایستی هم که داشتم
روم نمی شد بگم هستی هم ک این قضیه رو فهمیده بود هی به من می خندید کلا هستی دختر
خوش رویی بود و همیشه راحت می خندید هنوز طرز خنده ش و صدای خندش رو خوب به یاد
دارم یادمه اون شب برای هستی یه روسری قهوه ای خریدم هستی هم کلی خوشحال شد اصولا
هستی خیلی از هدیه خوشش می اومد و استقبال خیلی خوبی از قضیه داشت و البته خیلی هم
پر خرج بود خیلی زود به زود خرید می کرد و خیلی به ظاهرش می رسید خوب اون شب ما
نیمه شب بیرون بودیم دیگه اون موقعه هم مغازه ها بستن و گر نه ما هنوزم بودیم اخر
شب هم سه تایی رفتیم تا شام بخوریم برای اینکه یه هوایی هم تازه کرده باشیم شام رو
گرفتیم رفتیم بیرون خوردیم وسط یه میدون یه نیمچه فرشی که صندوق عقب ماشین بود ولو
کردیم و نشستیم هیچ کسی تو خیابونا نبود هوا خیلی هم سرد بود من نمی دونم چرا توی
اون هوای سرد تصمیم گرفتیم بیرون شام بخوریم من و هستی با هم خوردیم و مادر جون هم
تنهایی مشغول شدیم نوشابه هم داشتیم اما لیوان نداشتیم هستی هی می خندید به این
اوضاع از شدت سرما نفهمیدیم چی خوردیم بعدش هم که مادرجون و هستی رفتن خونه
دوستشون که شهر ما بود . یه شب دیگه هم بعد از این ماجرا اومدن هستی به من گفت بیا
من گفتم خودم میام بدون ماشین هستی ناراحت و تقریبا با من قهر کرد منم برای بدست
اوردن دلش ماشین بردم اما بهش نگفتم بعد از یه ساعتی چرخیدن تو پاساژها و قیافه
گرفتن هستی برای من وقتی خواستیم بریم و گفتن تاکسی بگیریم من گفتم ماشین اوردم که
هستی خوشحال شد و من و تحویل گرفت هنوز راه نیوفتاده بودیم که پدر هستی زنگ زد و
گفت هر کجا که هستین من میام دنبالتون من و هستی حالمون گرفته شد چون می خواستیم
با هم بریم مادر هستی هم گفت فقط من با شما میام و هستی همکلاس ش که اینجاست با
اونا میاد من همیشه مادر جون به خاطر این همه لطفی که به ما داشت خیلی دوست داشتم
خیلی زیاد مثل مادر خودم ما برای اینکه تو راه هم دیگه رو نبینیم تا قضیه ضایع نشه
بین راه یه جایی ایستادیم و استراحت کردیم فکر کنم وقتی رسیدیم ساعت 12 شده بود و
پدر هستی براش نگران شده بود که تقریبا نزدیکای خونه اش بودیم که به هستی زنگ زد
گفت رسیدم . کلا اون دو دفعه خیلی خوش گذشت به من و هستی یکی از اخلاق های هستی که
من خیلی دوست داشتم این بود که همش از خاطراتش حرف می زود و از روز مرگی هاش من هم
فقط گوش می دادم خیلی با اب و تاب هم تعریف می کرد با اون صدای جالبی که داشت و ادا
هایی که از خودش در می اورد من و مجذوب خودش می کرد . شاید کمتر گفته باشم شایدم
اصلا نگفته باشم اما هستی خیلی من و دوست داشت و خیلی به ابرازه علاقه می کرد شاید
من همیشه صبح ها با صدای زنگ هستی از خواب بلند می شدم من و هستی از یه الفاظی
اختصاصی برای ابرازه علاقه استفاده می کردیم که فقط خودمون می فهمیدیم من هستی یه
زبون هم داشتیم که شاید بعضی از اون ها رو من هنوز استفاده می کنم ( باشه = باجه -
خدا حافظ = خدا فیس – شما = شوما – حرف تعجب = نه نه والا – به جهنم = گور سیا و
خیلی چیزای دیگه ) قبل از عید من هم یه بار رفتم شهر اونا هستی کلی به عیدی داد
خیلی خوشحال شدم و بازم مثل همیشه اونا برای من خیلی با ارزش بودن خیلی زیاد جزو
با ارزش ترین های مادی و معنوی من خوب چون من هم می خواستم برم مشهد فکر کنم 5 یا
6 عید گولش زدم و گفتم من عیدی و سوغاتی رو بعد از زیارتم برات میارم التبه گول که
نه چون همون کارم براش کردم اون موقعه چیزی بهش ندادم اون موقه ها بود که دیگه هیچ
مانعی بین من وهستی وجود نداشت و ما برای هم بودیم شاید همون موقعه ها بود که من
هستی کم کم عاشق هم شده بودیم نمی دونم شایدم نشده بودیم اما من هستی رو تا بی
نهایت دوست داشتم. سال 85 با تمام زشت و زیباش تموم شد نوروزی که من و افسانه و
خواهر کوچکتر افسانه و خالم سر سفره هفت سین بودیم اما 365 روز بعدش خیلی چیزا عوض
شده بود شاید حتی خودم 365 روز بعدش من هستی با هم خوش بودیم و خبری از اون دختر
معصوم نداشتم من افسانه رو دوست نداشتم اما خیلی عذاب وجدان داشتم خیلی شب ها با
وجود اون خواب نبرد و خیلی شب ها خیلی براش گریه می کردم وقتی دست نوشته هاشو می
خوندم وقتی شعر هایی که برای من گفته بود وقتی اخرین صحنه ازش رو یادم می اومد
دیونه می شدم کسی که در اخرین روز ها با تمام مظلومیتش رفت تا من خوش باشم اخه با
تمام اخلاق هایی که داشت عاشق من بود عاشقم (یکی از شعر هایی که برای من گفته بود
یه چهار بیتی این بیت اخرش : شب و روز و ستاره من --- اوست تنها پریزاده من ) خوب حالا دیگه سال نو بود سال 86 من هستی سر
تبریک سال نو با هم کری داشتیم که از نظر من - من پیروز شدم چون با تحویل سال نو
من یه پیام کوتاه به هستی دادم اما هستی به من زنگ زد اما پیام من زود تر رسید به
همین خاطر من گفتم من بردم و من زود تر بهت تبریک گفتم .
باز هم قلبي به پايم افتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه ئي سيراب شد، سيراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروي در خواب شد ، در خواب شد
بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز
خود نمي دانم چه مي جويم در او
عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 15 خرداد1387 ساعت 2:32 موضوع | لینک ثابت
یکی
از مشکلاتی که من و هستی برای ازدواج داشتیم این بود هستی فقط 24 روز از من
کوچیکتر بود و این فشردگی باعث این می شد که من برای رسیدن به اون بیشتر تلاش کنم
بیشتر از اون چیزی باشم که در اون سن به سر میبرم چه جوری بگم از یه دختر بیست
ساله شاید انتظار ازدواج می رفت اما از یه پسر بیست نمشد انتظار داشت که هم سربازی
رفته باشه هم درس ش رو تموم کرده باشه (اونم کارشناسی) هم شغل ثابت داشته باشه هم
خونه ماشین داشته باشه ( اولویت اکثر دختر خانوم ها برای ازدواج(دو مورد آخر)) به
همین خاطر من باید تلاش بیشتری می کردم و هستی هم صبر بیشتری بگذریم بیست بهمن روز
میلاد هستی بود خوب طبق معمول من باز رفتم شهر شون البته از چند روز قبلش در تکا
پوی هدیه خریدن برای هستی بودم تازه دو تا جشن هم در انتظار بود یکی تولد هستی و
دیگری جشن عشاق ( ولن تاین ) خوب من چیزی براش گرفتم که هم نداشته باشه هم شکیل
باشه و هم با اون به یاد من بیوفته خوب منم یه شیشه عطر شکیل براش گرفتم با یه عطر
دخترونه خیلی خوش بو اینجوری هر جای دیگه اگه همون بو یا شبیه اون رو استشمام می
کرد حتما به یاد من و شب تولدش می افتاد و برای روز عشاق هم دو تا عروسک سنجد با
مو های قرمز گرفتم با یه مجسمه گرفتنش یه درد سر داشت کادو کردنش یه دردسر دیگه
آخه من می خواستم همه چیز عالی باشه اون شیشه عطر شبیه گل رز باز شده بود داخل یه
جعبه چوبی خوب من اون شیشه عطر رو داخل جعبه اش گذاشتم و روش رو پر از گل های رز
نیمه باز پر کردم جوری که دیگه شیشه عطر پیدا نبود بازم بگذریم من اون شب رفتم سر
کوچه شون و منتظر موندم تا قسمتی از خانواده هستی بیان وقتی اومدم رفتیم یه
رستوران اما یه رستوران دیگه این یکی خیلی شیک تر از اون رستورانی بود که برای جشن
تولد من رفتیم اما خوب من که شهر اونا رو بلد نبودم وگر نه منم همون جا میبردموشون
در حالی که اونا خودشون اونجا رو انتخاب کرده بودن وقتی نشستیم من برای اینکه کم
نیارم به شوخی به هستی گفتم شما چرا کلاه سر من گذاشتین جشن تولد من رفتیم رستوران
خیلی خوب اما تولد تو اومدیم یه رستوران اشغالی بعدش هم همه با هم خندیدم (چون
شوخیه جالبی بود) بعد صرف شام من هدیه هستی رو بهش دادم و اونم خیلی خوشحال شد
بعدش هم طبق معمول همیشه می رفتیم بیرون همون جای قبلی اون دیگه پاتوق ما شده بود
اون شب هم مثل شب های دیگه خیلی خوش گذشت بی نهایت خوب بود .
راستی
هستی هم برای من روز عشاق یه تابلو خریده بود که این شعر روش نوشته شده بود اسم
شعر افسوس - از فریدون مشیری:
گفتی که:
« چو خورشید، زنم سوی تو پر،
چون ماه، شبی می کشم از پنجره سر!»
اندوه، که خورشید شدی،
تنگ غروب!
افسوس، که مهتاب شدی
وقت سحر!
من این تابلو رو خیلی دوست داشتم به همین خاطرم جاش دقیقا
بالای میز کارم بود و با یه چرخش 30 درجه ای سر به بالا می شد دیدش و پشت تابلو یه
چیزایی نوشتم که یادم نیست چی بود چون الان دیگه اون تابلو اینجا نیست فقط
متن شعر خیلی خوب یادم مونده الان فکر کنم یکسالی هست از اون تابلوی دوست داشتنی
فقط میخی که اون رو نگه داشته بود مونده .انگار رفتم جاده خاکی قرار بود از خوشی
های اون شب بگم راستی هستی هم موقعه رفتم به خونه دو جعبه کیک خرید که یکیش برای
خودشون تو خونه و یکیش هم برای من و خانوادم تازه کیکش خیلی خوش مزه بود . اونجایی
که رفتیم کیک بخریم کنارش بیمارستانی بود که مادر جون اون جا گوشش رو عمل کرده بود
یاد کمپوت اناناس هایی افتادم که هستی اون روزا برام می اورد ( از کسانی که به
دیدن مادرش می اومدن و کمپوت می اوردن ) خوب اون شب هم با تمام زیبایی هاش تموم شد.
یاد یه جمله ای افتادم :"اگر می دونستیم زمان کنار هم
بودمون محدود محبتمون به هم نا محدود می شد "
نگاه میکنی و من ز شوق میمیرم
شبانه های مرا میشود سحر باشی و میشود از این نیز خوبتر باشی
تداوم من ودریا و آسمان با تو
همیشگی ست
اگر هم تو رهگذر باشی نیازمند تو ام مثل زخم لب
بسته
خوشا تر انکه تو گهگاه نیشتر باشی
غروب و سوختن ابر و من تماشایی ست
ولی مباد تو این گونه شعله ور باشی
ببین چه دلخوشی ساده ای
همینم بس که یاد من به هر اندازه مختصر باشی
چقدر دفترکم رنگ و روح میگیرد
تو در حواشی این متن هم اگر باشی
دوباره جذبه
به پرواز میدهد شعرم
کبو تران مرا گر تو بال و پر باشی نگاه می کنی و
من ز شوق می
میرم
همیشه بهر من ای چشم خوش خبد باشی من عاشق خطری با تو ام
خوشا آن روز که بی دریغ تو هم
عاشق خطر باشی
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 23:39 موضوع | لینک ثابت
هفتم یا هشتم دی بود که هستی به من پیشنهاد داد تا تولدم رو
زود تر بگیرم چون تولد من دقیقا بین چند تا از امتحانای سخت ترم ما بود حرف هستی
که منطقی هم بود رو قبول کردم درست یادم نیست چهاردهم یا شونزدهم دی (تولدم 26 دی
) ما جشن تولد گرفتیم اون روز که من برای اولین بار جلو یه هستی کت و شلوار پوشیده
بودم رفتم شهرشون نزدیکای غروب رسیدم وقتی رسیدم اون ها داشتن می رفتن رستوران آخه
من دنبال جای پارک برای ماشین می گشتم اونا زودتر رفتن تا اماده بشن برای یه جشن
تولد 4 نفره هستی مادرجون خواهرجون و من خوب من وقتی یه جای مناسب برای ماشین پیدا
کردم رفتم تا به اونا ملحق بشم اما قبلش رفتم شیرینی فروشی که دقیقا کنار رستوران
بود و اونجا درست یادم نیست دوتا یا یک جعبه کیک خریدم برای جشن تولد خوب من که
رفتم داخل رستوران یه چرخی زدم تا اونا رو پیدا کنم وقتی هستی من و دید به من
خندید چون من و تو کت و شلوار می دید براش تازگی داشت بعدش هم که نشستم کنار هستی
با زاویه نود درجه خواهر جون هم که رو بروم و مادر جون هم کنارش بعد از یه مشورت
هر کسی یه چیزی سفارش داد و بعد از صرف غذا ما کیک ها رو باز کردیم اما کسی میل
نداشت و بعد هم بهترین قسمت اون یعنی هدیه گرفتن هر کسی هدیه خودش رو داد که من از
همه بیشتر هدیه هستی رو دوست داشتم خیلی هم دوستش داشتم بعد هم بد ترین قسمت اون
رسید یعنی پرداخت صورت حساب بعد هم که تصمیم گرفتیم بریم بیرون من و هستی دوتایی
به همین خاطر مادرجون خواهر هستی رفتن خونه من و هستی تو اون شب سرد زمستونی رفتیم
توی یکی از کوهستان های اطراف تا برف بازی کنیم اما چه اتفاقی افتاد برای ما
تاریخی ما همین طور که داشتیم با ماشین توی برفا سرخ می خردیم تصمیم گرفتیم که
دیگه از این جلو تر نریم چون عمق برف بیشتر می شد خوب به همین علت هم تصمیم گرفتیم
بر گردیم اما برف بازی نکردن همانا ماشین توی برف گیر کردن همانا تازه کجا توی یه
کوهستانی هیچ بنی بشری اونجا پیدا نمی شد هستی خیلی ترسیده بود و من هم هر چی
بیشتر تلاش می کردم بیشتر فرو می رفتیم پام تا زانو میرفت توی برف من که خواستم
خودم رو به جاده برسونم صد بار خوردم زمین ساعت تقریبا 10 یا 11 شب زمستونی بود
خوب بعد از کلی تقلا زنگ زدیم امداد خودرو اونم گفت من داخل شهر هستم و تا اونجا 1
ساعت راه مادر هستی هم نگران شده بود و خیلی زود به زود زنگ می زد چون هستی از طرف
پدرش محدودیت داشت نمی تونست تا اون موقعه شب بیرون باشه برای همین مادر هستی گفته
بود هستی رفته خونه دوستش شب هم اونجا میمونه به همین خاطر این مشکل ما تا حدودی
حل شده بود ما تقریبا 40 دقیقه صبر کردیم تا امداد خود رو اومد هستی هم که حالش
خیلی بد شده بود اون یارو نزدیک بود ماشین خودش هم گیر کنه اما بعد از اینکه زنجیر
بست مشکلش تا حدودی حل شد ماشین رو اورد بیرون فکر نکنم 30 متر هم ما رو بکسل کرد
اما 40 هزار تومن از ما گرفت اما حالا نکته جالبش اینجاست که می خواست از ما اخاذی
کنه اما وقتی من جلوش ایستادم و پول بیشتری بهش ندادم می گفت شما مشکوک هستین و ما
شما رو باید بدیم دست پلیس خوب من هم خیلی ریلکس گفتم باشه چون اون ماشین ما رو از
عقب بکسل کرده بود جلوی ماشین ها کاملا مخالف بود و برای ما طرف راه اصلی به همین
خاطر من توی اون جاده پیچ در پیچ تند رفتم که اون تا امد به خودش بجونبه خیلی ازش
دور شدیم آخه اگه کار ما به پلیس کشیده می شد فکر کنم پدر هستی سکته رو زده بود (
خدایی نکرده) بعدش که فاصله ما زیاد شد رفتیم تو یه جاده تاریک و چراغ های ماشین
رو خاموش کردم که اونا اومدن و از ما رد شدن برای اینکه احتمال این رو دادیم که
جلوم ایستاده باشن یه جاده 60 کیلومتری
نرفتیم و برای اینکه از یه جاده دیگه وارد شهر بشیم تقریبا 250 کیلومتر راه رفتیم
توی راه از یه جایی گذشتیم که دقیقا مثل جاده چالوس بود من و هستی می گفتیم ساعت 1
نیمه شب اومدیم شمال اما بعد از همه گرفتاری ها هستی ساعت 4 صبح رسید خونشون و این
خاطره ای شد برای من برای جشن تولدم که تا
اخر عمر فراموش نخواهم کرد
همه شب با دلم كسي مي گفت:«سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد مي رود، مي رود نگهدارش»
من به بوي تو رفته از دنيا، بي خبر از فريب فرداها
روي مژگان نازكم مي ريخت، چشمان تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهاي تو داغ، گيسويم در تنفس تورها، مي شكفتم ز عشق و مي گفتم:
«هر كه دلداده شد به دلدارش، ننشيند به قصد آزارش
برود؛چشم من به دنبالش، برود؛عشق من نگهدارش»
آه اكنون تو رفته اي و غروب سايه مي گسترد به سينه راه
نرم نرمك خداي تيره غم مي نهد پا به معبد نگهم
مي نويسد به روي هر ديوار، آيه هاي همه سياه سياه
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 1:45 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

آخه دل من دل ساده من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطرات
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
طراح قالب
POWERED BY