خوب چون خانومه من دختر شهید بود و از کوچیکی پدرش رو از دست داده بود کمبود محبت داشت و یه کم لجوج و بی حوصله شده بود و خانوادش رو اذیت میکرد و از طرفی من تو فامیل پسر با قابلی محسوب می شدم چون از نظر ظاهری در حد مطلوبی بودم و از نظر اخلاقی در حد عالی چون پسری بودم خوش رو و درس خون خالم هم که پسر نداشت من رو به عنوان پسر خودش قبول کرد و نه داماد و چون خالم بود همه رفتارهای من رو میدونست و از تمام زندگی من با خبر بود و چون شناخت کافی از من داشت این کارو کرده بود یعنی اصلا شک و تردید نداشت از طرفی من رو با دوتا داماد دیگش مقایسه کرده بود باجناق بزرگم تو بیت رهبری کار میکرد قسمت حراست خیلی دم کلفت بود اما این از نظر موقعیت اجتماعی و کاریش بود از نظر اخلاقی آدمی رک و بد اخلاق و خیلی بی پروا و ... و باجناق دومی هم که دکترای اقتصاد داشت تو نهاد ریاست جمهوری مدیر عامل یکی از قمست های اقتصادی بود و از دوستان دکتر داوودی اون هم خیلی خسیس بیش از حد اندازه بود اون هم رک گو بود و تقریبا هر دوی اونها با دختر خاله های من خوب رفتار نمیکردن اما هر کسی که می خواست به خواستگاری دختر سومی بره جرات نمی کرد چون خودش رو در حد حتی مقایسه با اون ها نمی دید حالا چون خالم اون ها رو دیده بود و داشت شاید به این نتیجه رسیده بود که اخلاق از همه چیز مهمتره و تفاهم البته من هم آش دهن سوزی نبودم اما ساده گویی من دست و دلبازیه من و رعایت کردن خیلی از مسائلی که اونه رعایت نمی کردن من رو پیش خالم عزیز و قابل اعتماد کرده بود یعنی خالم از نظر اخلاقی من رو قبول کرده بود (نا گفته نمونه که من الان دانشجوی کامپیوتر هستم) خوب من الان دیگه هم پسر و هم داماد اون خانواده بودم که ما 7 تیر 83 این ازدواج رو رسمی کردیم با این اتفاقاتی که تو اوج امتحانات افتاد منجر به این شد که من یکی دو تا از درسهام رو بیوفتم که تابستونم مشغول درس خوندن باشم نه صرفا نامزد بازی یادمه توی اون تابستون با خانومم مشهد و شمال هم رفتیم توی سفر شمال ما داشتیم با ماشین توی یکی از این دهات ها می رفتیم که به این نتیجه رسیدیم این جاده زیاد با صفا نیست و برگردیم وقتی خواستم دور بزنم چون جاده باریک بود یکی از چرخ های ماشین داخل دره افتاد وقتی به خانومم نگاه کردم تا ببینم چه عکس العملی داره دیدم دو دستی به دستگیره بالای سرش چسبیده طوری که پاش از ماشین بلند شده بود از اون روز هر موقه به اون اتفاق فکر می کردیم بی اختیار خندمون میگرفت اینم یه خاطره از تابستون 83 با این حال درسهامو دست پا شکسته میخوندم تا اینکه با تموم شدن تابستون و قبولی من وارد پیش دانشگاهی شدم.حالا با سه ماه زندگی تقریبا در کنار هم اخلاقیات و روش و منش هم رو شناخته بودیم و خجالت های اولیه احترام های کاذب فراموش شده بود و من خانومم رو با این خصوصیات شناختم خصوصیاتی که تو داستان بعدی براتون میگم و اتفاقاتی که برامون پیش اومد.
شاید من در بعضی از مسائل زیادی وارد جزئیات شدم اما من اینارو میگم تا کسانی که این داستان ها رو می خونن بهتر بتونن داستان اصلی من رو درک کنن و براشون بازی روزگار روشن بشه
من وقتی این داستان رو مینویسم بعضی جاهای اون بغض گلوم رو فشار میده از اینکه نظر بدید تا بهتر بتونم بنویسم و بیان کنم ممنون میشم
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 25 شهریور1386 ساعت 11:2 موضوع | لينک ثابت
آره اون اتفاق بزرگ و تحول بزرگ همون اتفاق خنده دار بود درست حدس زدید ازدواج اون موقه دقیقا اردیبهشت سال 83 بود .من اون موقه 17 سال و 4 ماهم بود اصلا به ازدواج فکر نمیکردم اصلا نمیدونستم معیار هام برای ازدواج چیه چون بهش توجه نکرده بودم نه به زیبایی نه نجابت نه به مال و منال حتی موقعیت خودم هم فکر نکرده بودم یعنی زیر پام رو هم نگاه نکرده بودم تا ببینم که کجا ایستادم اون زمان من خودم رو برای امتحانات سال سوم دبیرستان اماده می کردم خوب به من یه سری پیشنهاداتی شد که من میشه گفت هیچ کدوم رو قبول نکردم و من یکسری پیشنهاداتی به خانوادم کردم که اون ها قبول نکردن عاقبت ماجرا این شد که ما سر دختر خالم به تفاهم رسیدیم درست یادمه داشتم عربی می خوندم که مادرم من صدا زد تا بریم کت و شلوار بخریم و یکی دو روز بعد هم رفتیم خونه خالم مراسم زیاد به مراسم خواستگاری شبیه نبود چون قبلا حرفا زده شده بود حتی مهریه و شیر بها هم تعیین شده بود کجاش و رو نمیدونم اما همه میگن بخت دختر عمو پسر عمو رو تو آسمون ها می بندن بخت دختر خاله پسر خاله رو تو آشپز خونه برای ما هم فکر کنم تو آشپز خونه بسته شده بود خوب بعد پوشیدن و کتو شلوار و خریدن یه دسته گل تقریبا بزرگ و مناسب مراسم و یه چند کیلویی شیرینی وارد شدیم من که فقط از اضطراب دست و پام یخ کرده بود گفتم مراسم زیاد شبیه مراسم خواستگاری نبود ولی بعد از گذشت یه چند دقیقه ای همه چیز رو به من تفهیم کردن یعنی مقدار مهریه و شیر بها رو بهد هم که اومدیم خونه و قضیه تقریبا به خوبی و خوشی تموم شد فردا یا پس فردای اون شب یه حاج آقا اوردیم و خطبه عقد ما رو خوند تا ما به طور غیر رسمی زن و شوهر بشیم البته این رو هم بگم که خانومم دختر شهید بود و فرزند سوم خانواده که اون ها چهار تا دختر بودن ماجرای این ازدواج خیلی خیلی زود از این طرف که مشخص بود یعنی از طرف خانواده ما خانواده من از ترس این که یه وقتی من پام به مهافل فساد کشیده نشه با توجه به اون چیزهایی که تو داستان قبل دیده بودن این کار رو انجام دادن اما ماجرا ار اون طرف چی بود یعنی چرا خالم به یه نوجونی که نه کار داشت نه سربازی رفته بود و هنوز دیپلمش رو هم نگرفته بود دختر داده بود دختر مثل دسته گلش رو چون واقا دختر خالم از نظر ظاهری زیبا بود خیلی زیاد و همه خواهراش سر بود. راستی اون هم از من 2 سال و 26 روز از من کوچیکتر بود اون متولد 22 بهمن بود و من 26 دی . . .
خوب اگه می خواهید بفهمید که ماجرای دختر دادن به من از اون طرف چی بوده داستان بعدی رو بخونید
تا بعد خدا نگهدار
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 22 شهریور1386 ساعت 10:53 موضوع | لينک ثابت
سلام
تقریبا زمستون 81 بود تقریبا که نه حتما اون موقه ای که من دوم دبیرستان بودم آره اون روزها وقتی من از دبیرستان تعطیل می شدم و راهی خونه می شدم سر راهم معمولا با یه دختری که قیافه خوبی هم داشت برخورد می کردم اون که پوست سفیدی با چشم های آبی خیلی ملایم داشت شاید الان نتونم خوب توصیفش کنم ولی صورتش و تیپش جوری بود که تو دلم رفته بود البته نه خودش چه جوری بگم تیپش و چهرش جوری شده بود که بعضی روزها که نمی دیدمش می فهمیدم که اون روز حتما مدرسه نرفته و همچنین اون . اون هم خیلی به من نگاه می کرد تقریبا از سی چهل متری به من ذل می زد من هم همین طور ما با نگاه با هم حرف میزدیم فقط همین رابطه من اون فقط نگاه بود چون نه اون غرورش رو می شکست تا بخواد پا پیش بزاره چون خودتون می دونید که برای اکثر دخترا خیلی افت داره تا بخوان به یه پسر پیشنهاد بدن و نه من جرات داشتم تا این کار رو انجام بدم البته ترس این رو داشتم که به من نه بگه چون من هم از نظر غرور کمی از اون نداشتم .تا بالاخره شربت معروف رو نوشیدم به این شکل که یه نامه رو تایپ کردم تا بهش بدم چون دست خط خودم خوب نبود این کار کردم هر چند الان دست خطم بهتره شده این کار رو هم انجام دادم تویه یکی از این روزها اون نامه رو بهش دادم تا جرقه بشه برای رابطه نزدیک تر رابطه ای که هیچ موقه به حتی دوستی هم نرسید آره من نامه رو بهش دادم و مقدمه شد برای یکی دوبار زنگ زدن اون اما از اونجایی که من شماره اون رو نداشتم نمیتونستم رابطم رو صمیمی تر کنم و اینکه من برای بار سوم روزها شایدم هفته ها منتظر موندم تا شاید زنگ بزنه اما اون هیچ موقه زنگ نزد البته فکر میکنم از اون محله رفتن و بعدش هم که به تعطیلات تابستون خورد و بعدش هم من اصلا ندیدمش راستی یادم رفت اسمش رو بگم اسم اون مریم بود اون زمان مریم تجربه سوم من بود خوب این رو گفتم برای مقدمه داستان اصلی اگه به این قضیه نگاه کنید می بینید که این ماجرا واقعا ساده و پیش پا افتادس اما برای من سببی بود برای تحولی بزرگ . واقعا بزرگ آره خوب حالا دیگه مریم رفته بود من هم برای اینکه یادم نره چی براش نوشته بودم یه کپی از نامه ها رو پیش خودم نگه می داشتم البته این رو هم بگم بعد از اون نامه اول من تقریبا 5 تا 7 نامه بهش دادم چون خیلی وقته از اون روزها میگذره خیلی از مسائل یادم نمیاد آره همون کپی ها بود که کار دستم داد طی یه اتفاق نامه ها دست مادرم رسیده بود هر چند من تا پارسال هم این قضیه رو نمیدونستم که نامه ها رو مادرم خونده مادرم که نه همیه خانواده می دونستن چون خانواده ما مذهبی بودن و می دونستن که من به ازدواج هم فکر نمیکنم البته ازدواج توی اون سن خنده دار بود بهشون خیلی بر خورده بود البته فقط نامه ها نبود یه کتاب رابطه های زناشویی بود و چندین و چندتا عکس سکسی توی کامپیوترم شاید توی این سن این رفتارهای من طبیعی بود شایدم هم من داشتم تند می رفتم اما همیه این ها مقدمه ای شد برای یه کار بزرگ یه تحول بزرگ یه دگرگونی بزرگ برای من ... قسمت بعد براتون منویسم که چی شد و چه تحول بزرگی توی زندگی من رخ داد
تا بعد بای
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 13 شهریور1386 ساعت 21:22 موضوع | لينک ثابت
سلام
یه چند وقتیه که جواب کنکور اومده نمیدونم قبول می شم یا نه چون ۳۹۰ نفر بیشتر نمی خوان رتبه من شده ۵۳۰ خدا کنه قبول بشم برام دعا کنید حداقل یه الهی آمین بگین مرسی
راستی از چند وقت دیگه میخوام خاطرات گذشته خودم رو بنویسم به من هم سری بزنید ممنونم
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 11 شهریور1386 ساعت 17:11 موضوع | لينک ثابت
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 4 شهریور1386 ساعت 12:13 موضوع | لينک ثابت
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 4 شهریور1386 ساعت 12:9 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

آخه دل من دل ساده من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطرات
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
POWERED BY