خوب همین طور داشتم از پله ها میرفتم بالا مثل همیشه که افسانه می اومد استقبالم اومد جلوم و کیفم رو از دستم گرفت یه خسته نباشی گفت و با هم بقیه پله ها رو رفتیم بالا گفت خوب این طرفا راه گم کردی اونم خودش رو زده بود به اون راه گفتم هی چی از این طرفا رد میشدم اومدم خونتون بعدش رفت ظرف میوه رو اورد و یه چند دقیقه که با هم حرف زدیم دیدم یواش یواش آمپراژش داره میره بالا چون من اصلا به روی خودم نیوردم که جشن تولدش یعنی خودم رو زدم به اون راه که یادم نیست وای که چه اتفاقایی برای مردی که جشن تولد زنش رو یادش بره میوفته (فقط قبل از هر چیزی باید یادش باشه که پاش رو زمین باشه و اگر نه خطر سقوط از ارتفاع تهدیدش میکنه ) خانومم هم همش من رو راهنمایی میکرد هی سعی میکرد تا من متوجه بشم من هم که از همه چیز با خبر بودم اصلا متوجه نمیشدم نمیدونم چی شد که یه دفعه فریاد کشید وای که چقدر ترسیدم از ترسم میخواستم همه چیز رو لو بدم اما نمیدونم چرا این همه از خودم شجاعت نشون دادم بعدش همه شروع کرد به گریه کردن که تو جشن تولد من رو یادت رفته بعد از یکی دو ساعتی منت کشی با من حرف زد بعد من هم که خودم رو پشیمون نشون دادم بعد هم برای جبران بهش پیشنهاد دادم که بریم بیرون تا یه خورده حال و هوات عوض بشه تا من هم معزت خواهی کنم وقتی داشتیم میرفتیم بیرون وقتی افسانه رفته بود تا آماده بشه من همه ماجرا رو به خالم و خواهر افسانه گفتم و گفتم که بعد رفتن ما برن خونه ما با تاکسی تلفنی برن تا زودتر از ما برسن خوب وقتی افسانه اومد ما هم با هم رفتیم پارک بعد هم بهش پیشنهاد دادم بریم خونه ما اونهم قبول کرد با توجه برنامه ریزی قبلی ما رفتیم خونمون یه دو سه دقیقه مونده به خونه زنگ زدم به خونه گفتم تا چند دقیقه دیگه میرسیم افسانه گفت به کی زنگ زدی من هم گفتم به دوستم وقتی رسیدیم خونه چراغ ها همه خاموش بود و کسی هم خونه نبود هر چی زنگ زدیم کسی در رو باز نکرد تا من با کلیدی که داشتم وارد خونه شدیم همین طور داشتیم میرفتیم تو خونه افسانه شروع کرد به غور زدن که این جا که کسی نیست ما اومدیم اینجا چه کار اینا همشون رفتم بگردن ما رو نبردن و از این حرفا که به در یکی از اتاقامون رسیدیم که درش بسته بود من به افسانه گفتم برو تو تا من هم آب بیارم همین که وارد اتاق شد تقریبا همون اتفاقایی که برای من افتاده بود اما خیلی شلوغ تر و پر هیاهو تر براش اتفاق افتاد چراغ ها روشن شد با صدای ضبط زیاد و تزئین زیاد اتاق که زرق و برق زیادی داشت و با ورود افسانه یه کلاه بوقی هم سرش گذاشتن و دو سه تا از این ستاره درخشان ها و فیلم برداری که هر کدوم از این کارهارو یه نفر انجام میداد قیافه افسانه خیلی جالب بود من هنوز فیلم برداری اون شب رو دارم خیلی وقت نگاهش نکردم و هنوز ستاره و ماه هایی که سقف و لوستر آویزون میکنن به سقف و لوستر همون اتاق آویزونه هرز چند گاهی با دیدن اونا من رو یاد اون شب میاره با گذشت سه سال از اون شب هنوز خوب یادم میاد اون شب رو همین الان که این رو مینویسم کنجکاو شدم برم فیلم اون شب رو ببینم .
حالا که فیلم رو دیدم یه چیزی رو دیدم که یادم رفته بود بنویسم و اول این فیلم بود و اون هم شب یلدای اون سال بود که پست بعدی اون هم مینویسم خوب داشتم مینوشتم کیک اون شب جشن تولد شکل یه جوجه تیغی خیلی بزرگه اون جور که دیدم اون شب افسانه خیلی خوشحال و خیلی قافل گیر شده بود و البته یه کم هم شرمنده شده بود هدیه اون شب من هم به افسانه یه شمایل با زنجیرش بود که افسانه رو خوشحال تر از پیش کرد خوب اینم از جشن تولد افسانه تا پست بعدی که از شب یلدای اون سال بنویسم که یادم رفته بود بنویسم البته ممکنه خیلی از اتفاق هایی برام مهم بوده توی این سال ها و یادم رفته که بنویسم و من هم یه جریان کلی اتفاق رو مینویسم خوب تا بعد خدا نگه دار
نوشته شده توسط محمد در جمعه 20 مهر1386 ساعت 16:17 موضوع | لينک ثابت
خوب من افسانه تازه با هم آشتی کرده بودیم و چند روزی به جشن تولد من نمونده بود و رفت و آمد های مشکوک شرع شده بود (برای خریدن هدیه برای من) که معمولا هم از طرف خانوم ها خیلی تابلو البته من هم زیاد منتظر نبودم و ساعت شماری نمیکردم ولی خوب یه چیزایی یادم بود منظورم روز تولدمه تو همین روزا بود که افسانه زنگ گفت محمد حال مادرم زیاد خوب نیست میایی اینجا مادرم ببری دکتر تقریبا دم غروب بود خوب من هم آماده شدم و رفتم از خونه ما تا خونه خالم تقریبا 20 -25 دقیقه طول میکشید خوب وقتی رسیدم زنگ زدم و در رو برام باز کردن و رفتم داخل خونه اونجا تقریبا تاریک بود یه لحظه خیلی ترسیدم و گفتم نکنه اتفاقی برای خالم افتاده وقتی وارد شدم چراغ ها روشن شد با صدای آهنگ زیاد برف شادی و تخم مرغ شادی از ایجور حرفا خوب من هم شکه شده بودم یا همون قافلگیر من دیدم که همه خانواده رفتن بیرون به من هم چیزی نگفتن نامردا نگو از همه چیز خبر دارن و اونجا نشستن دارن با عروسشون همکاری میکنن خوب یه کیک بزرگ که شمعی با عدد 18 روشن بود هم جلوه میکرد خوب آره اون روز 26 دی بود و من هم یادم رفته بود با اینکه خیلی سعی کردم یادم نره اون شب خیلی به یاد موندنی بود اتفاقا با اون هدیه هاش که بعضی هاشم رو هم هنوز دارم اون ها رو نگه داشتم تا هیچ موقه اون شب رو اون تلاشی که افسانه برام انجام داده بود رو یادم نره اون شب من خیلی خوشحال بودم و افسانه هم از خوشحالی من خیلی خوشحال بود اون شب خیلی گفتیم و خندیدیم و من افسانه ماشین رو برداشتیم و رفتیم بیرون یادمه رفتیم بالای کوه با ماشین او نجا همه جای شهر معلوم بود با چراغهای روشن چون اونجا خیلی بالا بود بادشدیدی هم میاومد و خیلی هم سرد بود به همین خاطر تو ماشین موندیم و بخاری رو روشن کردم تا بهتر بتونیم حرف بزنیم من اونجا از افسانه خیلی تشکر کردم و اون هم میخندید و می گفت این چه حرفایی که میزنی وظیفم بوده خوب اون شب با اون همه خوشی و خاطره که هر لحظش برای یه خاطرس بالاخره تموم شد و من اون شب خیلی دیر خوابیدم چون همش به اون شب و اتفاقایی که افتاده بود فکر میکردم و من هم از فردای اون شب به مدت 26 روز وقت داشتم که براش جبران کنم پس من هم به تلاش برای روز موعود واداشته شدم خوب من چون کارهای افسانه برای تولد خودم رو دیده بودم پس میخواستم کاری که من میکنم بهتر و با شکوه تر باشه پس از طرف من تلاش بیشتری رو می طلبید و یک کارگردانی حرفه ای خوب من هم که اند کاگردانم با توجه به همه این ها یه فیلم نامه نوشتم و یک هدیه اگه از این 26 روز و جزئیاتش بگزریم میرسیم سر اصل مطلب اون شب موعود برای جبران فرا رسیده بود خوب با توجه به فیلم نامه من باید میرفتم خونه خالم زنگ در رو که زدم وقتی فهمیدن که منم خیلی تعجب کردن چون منتظر بودن که من اون ها رو دعوت کنم خونمون از اون جایی که خانوم ها خیلی کم این روزها رو یادشون میره پس خیلی خوب یادش بود و منتظر جشن تولد و هدیه از طرف من بود ولی نمیدونست که من میدونم که اون منتظره به همین خاطر سرش بازی در اوردم چه بازی ؟؟ پست بعدی رو بخونید
ببخشید که این بار هم دیر آپ کردم چون مسافرت بودم قبلش هم شبهای قدر بود این مطلب هم برای پایان:
روزگاری آرزو می کردم خدا کسی را در راهم قرار دهد که عاشقم شود او آمد. اما با عشق یکطرفه ویکنواختش خسته ام کرد.
آرزو کردم خدا کسی را در راهم قرار دهد که عاشقش باشم واو هم عاشقم شود.او در مسیرم قرار گرفت. هر دو عاشق هم و مهربان باهم. اما من یادم رفت دعا کنم خدا ما را به هم برساند وبه این ترتیب ما از هم جدا شدیم.چون او متعلق به من نبود.
ولی حالا نمی خواهم دعا کنم کسی را در مسیرم قرار دهد که دوستش داشته باشم و او هم مرا دوست بدارد و به هم برسیم...
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 17 مهر1386 ساعت 20:40 موضوع | لينک ثابت
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 11 مهر1386 ساعت 17:1 موضوع | لينک ثابت
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 11 مهر1386 ساعت 16:42 موضوع | لينک ثابت
خاطرات گذشته
وقتی که رفتیم پاسگاه زنگ زدن به خونه هامون و با یه چند تا سئوال از ما وقتی فهمیدن ما با هم زن و شوهر هستیم خیلی تعجب کردن (با اون سن و سال کم ما) و با معذرت خواهی گفتن میتونید برید اینم قضیه پارک رفتن ما افسانه چون به شمال خیلی علاقه داشت به می گفت یه ماشین بخر تا همیشه پنجشنبه جمعه ها بریم شمال چون ماشینی که دست من بود برای بابام بود خوب محدودیت داشتیم من هم که هنوز وام ازدواجم رو نگرفته بودم رفتم دنبال وام ازدواج تا بتونم حداقل یه ماشین ارزون بخرم بعد از یکی دو هفته دنبال کارهای بانکی رفتن تونستم وام رو بگیرم و بعد از یه چند روزی تونستم یه رنو بخرم اون روز رو خیلی خوب یادمه دمه ظهر بود و من هم می خواستم برم پیش دانشگاهی تا برم بانک پول رو بگیرم و بریم قول نامه بنویسیم و بقیه کارها یکی دوساعتی از درسم گذشت آخرش هم سوار ماشینم (یه رنو5 سفید مدل 65) شدم رفتم پیش وقتی بچه ها دیدنم تعجب کردن که ماشین کیه تو رو تا حالا با رنو ندیده بودیم (من و سه تا از دوستای قدیمی که از یه دبیرستان اومده بودیم و هم کلاسی هم بودیم خیلی هوای هم رو داشتیم ) وقتی فهمیدن ماشین برای خودمه خیلی خوشحال شدن سوار ماشین شدیم و رفتیم بگردیم اون یکی دو ساعتی هم که از پیش مونده بود هم این جور سپری شد ناگفته نمونه که خیلی خوش گذشت البته با بی مزه بازی های دوستام خوب این اتفاقا رو هیچ کدوم رو افسانه نمیدونست یعنی دنبال ماشین رفتن گرفتن خریدن و بردن به پیش دانشگاهی خوب بعد از تعطیل شدن از پیش دانشگاهی (دم در پیش یه مشکلی پیش اومد که بلد نبودیم در کاپوت ماشین رو باز کنیم همه جای ماشین رو گشتیم اما شاسی در رو پیدا نکردیم آخرش هم از خیرش گذشتیم) یه راست رفتم در خونه خالم تا افسانه رو غافلگیر کنم وقتی ماشین رو دید خیلی خوشحال شد فوری آماده شد و گفت بریم من هم گفتم کجا گفت بریم بگردیم گفتم اخه مگه ما دیشب بیرون نبودیم من هرچی تو رو ببرم بیرون بازم کم میارم خوب بالاخره رفتیم خونه ما مادرم هم دید و خوشحال شد بعد از اون ما با این ماشین کجا ها که نرفتیم پنجشنبه جمعه هام به جای رفتن به شمال که قرار بود بریم میرفتیم شهرک های تازه ساخت اطراف شهر آموزش رانندگی به خانوم. خوب استعدادش هم بد نبود خوب یاد می گرفت و دیگه به من توجه نمیکرد هر کاری خودش دل میخواست انجام میداد (امان از روزی که خانوم ها به استقلال برسن) فقط مونده بود تا 18 سالش بشه تا بره گواهینامه بگیره که باید دو سه سالی منتظر می موند این روزهای قشنگ و پر از آرامش یکی پس از دیگری داشت می گذشت همون طور که گفتم بر شدت عشق افسانه روز به روز افزوده می شد و از بی احساسی من نسبت به افسانه کمتر می شد شاید به نتیجه رسیدم که من هم میتونم اون رو دوست داشته باشم شاید اون هم می تونه تو دل من جا بگیره آخه همون طور قبلا گفتم همه اون چیزهایی که از طرف من اتفاق می افتاد چیزی جز ترهم نبود خیلی موقه ها هم موفق نبودم و سر چیزهای خیلی کوچیک ازش ایراد می گرفتم و بحث و جدلمون بالا میگرفت و با گذشت اون تموم میشد و اون جوری که یادمه یه بحث خیلی جدی هم قبل از 26 دی (روز تولدم) بینمون اتفاق افتاده بود اما اون به خاطر این روز با من اشتی کرد و پا پیش گذاشت با دو شاخه گل رز البته نه همون روز چند روز قبلش ...
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 9 مهر1386 ساعت 15:34 موضوع | لينک ثابت
اسم خانوم من افسانه بود افسانه دختری بود خیلی ساده هم از نظر ظاهری و هم از نظر اخلاقی اصلا سیاست نداشت اون خیلی راست گو بود هر چیزی که باید می گفت رو می گفت حتی اگه به ضررش تموم می شد عمرا دروغ نمی گفت نمی دونم چه ذاتی داشت که این کار رو نمی کرد خیلی هم مهربون بود شاید باورتون نشه اما اگه خودش چیزی نداشت دوست داشت برای من حتما باشه مثلا اگه خودش کیفش رو مد نبود اما می خواست که من کیفم رو مد باشه و .. روز هایی که من صبح زود بلند می شدم تا برم پیش دانشگاهی (اون موقه هایی من اونجا بودم) می دیدم از من زود تر بلند شده و برام صبحانه درست کرده افسانه دختری بود که به مادیات علاقه ای نداشت نه اصلا ولی خیلی مادیات تو زندگیش کم رنگ بود طوری که اگه چیزی می خواست که من براش بخرم با اکراه می گفت نه اینکه اینا برای اول زندگیمون باشه در طول اون که زیاد هم کم نبود افسانه این طوری بود و از همه مهمتر نجابت اون بود که بی حد و حساب بود اما عیبی که اون داشت خیلی زود بهش بر می خورد و خیلی زود اعصبانی می شد و وقتی که اعصبانی می شد کار های غیر معقولی می کرد و یه کم هم لجباز بود و خیلی مغرور اگه قهر می کردیم پا پیش نمی گذاشت تا هر وقت که طول بکشه راستش رو بخواید اون برای من ایده آل تمام و کمال بود تمام معیار هایی که بعدا برام مهم شد و بود رو اون داشت آخه همون طور که تو داستان اولی گفتم من برای ازدواج معیاری نداشتم گوشم رو گرفتن بردن خواستگاری(شوخی) خوب این هم خیلی مهم بود هر جا که می رفت هر چی که می گفت هر طور که می گشت وضع ظاهریش هر جور که بود بهش اعتماد کامل داشتم و اصلا بهش گیر هم نمی دادم .و من هم به خاطر شرایط اخلاقی اون و اینکه از کلاس دوم دبستان پدرش رو از دست داده بود من خیلی بهش محبت می کردم در حد توانم هر کاری که تونستم براش کردم به قول افسانه اون هم اول زندگیمون به من علاقه زیادی نداشته اما بعد گذشت شش ماه از زندگیمون اون عاشق من بود حتی برای دوریم زار زار گریه میکرد (دو سه روزی که خونشون نمیرفتم تا به کارم برسم) ظهر که از خونشون بیرون می اومدم بعد ظهر زنگ می زد میگفت کی میایی اینجا هر موقه هم که پام رو از در خونشون بیرون میذاشتم اون قدر بین درشون میموند و به من نگاه می کرد تا از جلوی چشاش دور شم و من رو نبینه اما چی شده بود که افسانه این طور با من رفتار میکرد مگه من با اون چه کار کرده بودم چه محبتی به اون کرده بودم خوب من هم عوضش هر موقه میرفتم خونشون بلا استثنا براش گل می گرفتم گل مریم چون اون از بوی گل مریم خوشش می اومد البته من هم همین طور و خود گل مریم امکان نداشت پنجشنبه سینما نبرمش تقریبا ما تمام فیلم های اکران شده از تابستون 83 رو دیدیم ماهی یه بار رو حتما یه رستورانی که دوست داشت می بردمش البته به خوردنش هم زیاد اهمیت نمیداد سه شنبه ها جمکران میبردمش یادش بخیر الان خیلی وقته جمکران نرفتم ما که یادمون رفته دیگه آقا هم ما رو فراموش کرده هر چند این روزها خیلی ازش کمک خواستم و اگه کمک آقا نبود ... ولش کنید (با این کلمه خاطراتی دارم) هر موقه که میرفتم خونشون چون به کوه نزدیک بودن میرفتیم کوه از اون بالا به شهر نگاه میکردیم چه منظره زیبایی به خصوص غروب شهر بازی هم می رفتیم اما کمتر جا های دیگه چون هم من و هم اون سر گیجه میگرفتیم فقط چرخ فلک سوار می شدیم یه بار که رفته بودیم پارک از مامور های انتظامی به ما گیر داد که شما با هم چه نسبتی دارید من هم گفتم ایشون خانومم پلیس با تعجب گفت خانومته (من تازه سوم دبیرستان رو تموم کرده بودم و افسانه اول دبیرستان رو ) و با لحنی جدی گفت بیاید بریم پاسگاه ماموره به من گفت جدا راه برید من هم با لحنی جدی تر از خودش گفتم خانومم دستش رو گرفتم و با هم رفتیم. . . .
انگار این داستان زیادی طولانی شد بقیش رو تو پست بعدی بخونید همچنین ماجرای جشن تولد خودم و افسانه رو چون داریم به زمستون 83 نزدیک میشیم. از آرام هم تشکر میکنم چون هم داستانام رو دنبال میکنه هم نظر میده و بعضی موقه ها هم میل بعضی موقه هام مثل این پست که دیر میشه قور میزنه (شوخی) هر چند آخر داستان رو میدونه.
نوشته شده توسط محمد در جمعه 6 مهر1386 ساعت 15:44 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

آخه دل من دل ساده من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطرات
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
POWERED BY