اون روزا قبل از اینکه من این جریان رو هستی بگم توی چت هستی یه فایل صوتی برام فرستاد که اون یه آهنگ جدید اما خیلی سوز ناک بود " دوباره دل هوای با تو بودن کرد ---- نگو این دل دوریه عشق تو باور کرده ..........." اگرم جایش رو اشتباه نوشتم چون خیلی وقت که این آهنگ رو گوش نکردم .
چون این آهنگ درست شب قبل از اینکه من به هستی واقعیت رو بگم به من رسید و و تقریبا هستی هم همون موقه اولین باری بود که اون رو می شنید و خیلی هم سوز ناک می خوند هم من هم هستی اون آهنگ رو نماد تمام غم و غصه هامون می دونستیم هستی به خاطر واقعیتی که من بهش گفتم و اون روزی که زارزار گریه می کرد و تو خیابون ها می چرخیدیم و من هم به خاطر اینکه لحظه های با هستی بودن خیلی کوتاه بود خیلی کوتاه بعد از اون روز بارونی تلخ من و هستی تقریبا یک هفته هم دیگه رو ندیدم که البته اتفاقاتی توی این یه هفته برامون افتاد که هستی راضی شد دوباره با من حرف بزنه ( چون اون هنوز من رو دوست داشت) توی ماشینی که ما داشتیم به شهر می رفتیم(تقریبا تمام قرار های ما بیرون دانشگاه و داخل شهر بود) من روی تیکه کاغد همین شعر و داشتم می نوشتم که هستی اون رو از من گرفت و روی نوشته های من خط می کشید بعد از کلی صحبت کردن در مورد های مختلف وقتی می خواستیم جدا بشیم هستی روی همون تیکه کاغذ نوشت " من به دوستام می گم که ما با هم به تفاهم نرسیدیم شما هم همین رو بگید " و زیر اون نوشت Finish البته بعضی از دوستای نزدیک من و اون بعد هم که فکر کنم جزوه های من پیش اون بود سر کلاس فیزیک اورد و به من داد و تقریبا همه چیز تموم شد برای اون رو نمیدونم اما برای من که خیلی دردناک بود. اما من دست بردار نبودم یه چند باری براش آف گذاشتم بعضی موقه هام که می اومدم می دیدم که چراغش روشن اما اون چیزی نمی نوشت ولی وقتی من براش می نوشتم اون جواب می داد می دونستم که اون هم به خاطر من می یاد اون همیشه به من توصیه می کرد که اون دوست داشتنی که تو نسبت به من داری نسبت خانومت داشته باش و همیشه می گفتم تو من رو نمی فهمی من نمی تونم واقعا هم نمی تونستم اون احساسی که من نسبت به هستی داشتم کجا اون احساس به افسانه کجا!! بعد اون جریانات یه چند باری هم با هم تلفنی صحبت کردیم و باز اون هم این حرفاش رو برای من تکرار می کرد که زندگی خودت عشق بورز درکش می کردم که این نصیحت های اون چقدر براش دردناک چون من می دونستم که من رو دوست داره و می خواد با این کارش فداکاری کنه و همیشه از من این گلایه رو داشت که چرا بهش دروغ گفتم و این سوال رو از می پرسید حالا که از هم جدا شیم تو چکار می کنی چه هسی داری اما من اعتقاد داشتم که بهش دروغ نگفتم چون من که تو چت نمی تونستم بهش بگم و برای اینکه ببینمش تا همه چیز رو براش توضیح بدم یک هفته طول کشید و من هم اصلا دوست نداشتم که همون لحظه بهش بگم چون اون موقه جوابش مطمئنا نه بود
راستش رو بخواهید دیگه نمی تونم ادامه بدم تا پست بعد موفق باشید.
چشم در راهم.......
یبا زودتر ای صدای گرم عشق
که سالهاست شور زندگی را
درگوشم زمزمه می کنی
بیا تا دگر بار باتو جوانه زنم
باتو سبز شوم.............. چونان بهار
فقط باتو می گویم
خسته ام .............. خسته
از همه کس و همه چیز....... جز تو
تو و دل شوره هایت
تو و نوازش هایت
تو و گرمی دستهای مهر افشانت
ای قدیمی ترین و ماندگار ترین عشق
دوستت دارم
بی بهانه و بسیار
زودتر بیا ........... گلدان دل رو به خشکی است
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 26 آذر1386 ساعت 15:41 موضوع | لينک ثابت
درست یادم نیست که پشت تلفن یا با چت این داستان رو با هستی مطرح کردم اما داستان این بود که من از هستی کمک خواستم چه کمکی؟ اینکه دوستم از من مشورت خواسته بود و من هم از هستی کمک اما دوستم از من چه مشورتی خواسته بود اما اون دوستی که من ازش پیش هستی حرف میزدم اصلا وجود نداشت وجود داشت و اون دوست خودم بودم یعنی من داستان خودم رو برای اون تعریف و ازش کمک خواستم " کسی که متاهل و عاشق کس دیگه شده ولی اون معشوق نمیدونه که طرف متاهل و .........."
درست این جمله هستی با لحنش تو ذهن منه اِ محمد با این دوستا نگرد ولی من و هستی فقط یک هفته با هم بودیم اصلا تصورش هم نمیکردم هستی این همه روی من حساس باشه ( به این نتیجه رسیدم که هستی هم مثل من از قبل به من فکر میکرده ) درست ما فرداش با هم کلاس داشتیم اما من از فشار دروغی که به هستی گفته بودم خیلی ناراحت بودم و هستی هم از حرف های شب گذشته من و رفتار های امروز من به من شک کرده بود به همین خاطر اون روز خیلی به من اصرار کرد که بگم چی شده از اون اصرار و از من انکار تا اینکه گوشی خودش رو که وسط جزوش گذاشته بود و به دوستش داده بود تا به من بده ( اون موقه من همراه نداشتم و مخابرات دانشگاه هم فقط برای خانوم ها بود ) من هم گوشی اون رو برداشتم و منتظر بودم تا هستی از مخابرات به من زنگ بزنه این انتظار زیاد طول نکشید تا اینکه هستی به زنگ زد تا بازم بعد از اصرار اون من هم که خودم قصد داشتم واقعیت رو به هستی بگم تسلیم شدم تا بگم چرا من اون روز این همه پکر و ناراحت هستم پس یه قرار گذاشتیم توی شهر و بیرون از دانشگاه اون روز برای مقدمه من خواستم به هستی بگم که چقدر دوسش دارم با تمام وجودم و بگم که عاشقش هستم اما اون اصرار برای این داشت که این طور نیست عشق معنایی والایی داره شاید تو من رو دوست داشته باشی اما عاشق نیستی من هم برای اینکه زیاد وارد بحث های فرعی نشیم قبول کردم " اره تو راست میگی من تو رو خیلی زیاد دوست دارم" اما عشق چیه اون نظری که من اون روز داشتم و به هستی گفتم این بود که هستی عزیزم عشق یعنی شهادت به نظر من معنی واقعی عشق یعنی همین (شهادت) هر کسی که عاشق باشه شهادت رو انتخاب میکنه درست همین مثال رو براش زدم اگه یه لیوانی که داخلش سم باشه و قرار باشه حتما یکی اون رو بخوره اونی که عاشق این کار رو انجام میده و وقتی اون دلیل ناراحتی من رو پرسید من بهش این جواب رو دادم که هستیه عزیم من چون تو رو دوست دارم این رو دارم بهت میگم و اگر غیر از این بود الان این رو بهت نمیگفتم و اون مدام حرف من رو قطع میکرد و می گفت "خوب" و من با اضطراب زیاد این حرفا رو بهش گفتم ( مطمئن بودم که اون این اوضاع رو تحمل نمیکنه ) هستی تمام حرفای دیشب من نسبت به دوستم دروغ بود و اون خود من بودم هستی خشکش زده بود حرفی نمیزد بعد از این که از شک خارج شد زد زیر گریه زار زار گریه میکرد خیلی حالش بد شد دیگه تقریبا نمیتونست راه بره من که فکر کردم فشارش افتاده براش یه رانی خردیم که اونم هم نخورد و انداختیم توی جوب توی اون لحظه ها من هم فقط ازش معذرت خواهی میکردم و اون هم فقط و فقط گریه میکرد اون موقه اردیبهشت بود و برای اینکه حال و هوای ما هم یه کم عرفانی بشه اسمون هم زار زار گریه میکرد همراه هستی اون به من گفت هر چی بین من وتو بوده تمومه اما من ازش خواستم که مثل حمید من رو بعنوان برادر قبول کنه اما اون به من گفت که حمید مرد اما تو چی ( هر چند الان خیلی خوب معنی مرد بودن رو می فهمم ) به هر حال به طرز خیلی فجیعی از هم جدا شدیم اون روز اون به طرف دانشگاه رفت و من به طرف خونه اون موقه هستی خیلی به من اصرار کرد همراهش به دانشگاه برم اما من سر باز زدم و همراهش به دانشگاه نرفتم چه روز تلخی بود هم برای من هم برای هستی اما اون روز من احساس غرور داشتم چون به خودم می بالیدم که این هستی داره برای رابطش با من این همه گریه میکنه ( البته بیشتر برای خودش ) احساس این رو داشتم که هستی چقدر زیاد من رو دوست داره برام غیر منتظره بود آخه اون روزها هستی خیلی رسمی و سنگین با من برخورد داشت و هر موقه از علاقه مندی خودم نسبت به اون حرف میزدم می گفت هنوز زوده اون روزا من بهش می گفتم سحر ناز ( طنز برره) اون روزه من هرچی آروم بودم اون خشن و ضد حال اما اون روز هم با تمام تلخیش و بدیش مثل تمام روزهای دیگه تموم شد و خاطره ای بیشتر ازش باقی نمونده
تا ابد توی دلم میماند
يــــــكنفر هست كــه از پنجره هــا نـــــرم و آهسته مـــرا می خواند
گــــــــــــرمی لــهجه بــارانـی او تا ابـــــــــدتوی دلــــم می مــاند
یـــــكنفر هست كه در پرده شب طــــرح لـبخند سپيدش پيداست
مثل لحظات خــــــوش كودكی ام پر ز عــطر نفس شب بـو هاست
يــكنفر هست كه چون چلچله ها روز و شب شيفته پـــــرواز است
توی چشمش چمنی ازاحساس تـــوی دستش سبدی آواز است
يــــكنفر هست كه يادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می رويد
آســمان ، بـــاد ، كـبوتـر ، بــاران قــــصه اش را به زمين می گويد
يــــــكنفر هســـت كه از راه دراز بــــاز پيوسته مــرا مـــــی خواند
گـــاهگاهی به خـودم می گوییم تــا ابــد تــوی دلــــــــم میماند
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 25 آذر1386 ساعت 18:58 موضوع | لينک ثابت
وقتی که داشتم به طرف صندلیم میرفتم حس میکردم که هستی داره به من نگاه می کنه اما من اصلا جرات اینکه به اون نگاه کنم رو نداشتم وقتی نشستم هی با خودم کلان جار میرفتم تا چه طور به اون نگاه کنم و در مورد اینکه چرا دیروز با من این طور رفتار کرد رو بپرسم اما بالاخره به یک نتیجه رسیدم
یه روزی تو میای و در خونه من رو میزنی و از من می پرسی تو رو بیشتر دوست دارم یا زندگیم رو و جواب من اینه
: زندگیم رو و تو از کنار من میری تا همیشه بدون اینکه بدونی تویی زندگی من.اره من این رو که به صورت شعر بود به هستی نشون دادم اونم دید نمیدونم توی اون لحظه به چی فکر میکرد اما لبخندی زد و روش رو برگردوند به طرف مانیتور خودش شاید من هم اشتباه نکرده بودم و من هم جایی در دل اون داشتم و این بعد ها به من ثابت شد اما فردای اون روز وقتی داشتم به طرف کلاسم میرفتم متوجه شدم که هستی من رو صدا میزنه وقتی به طرفش رفتم اون از ماجرای دو روز پیش از من معذرت خواهی کرد و در مورد علت کارش به من توضیح داد و گفت من توی اون لحظه نخواستم به تو بی احترامی کنم بلکه داشتم با دوستم که کنارم نشسته بود حرف میزدم و من هم حرفش رو قبول کردم و از اون لحظه به بعد یه پیوند جدید و گرم بین من و هستی ایجاد شد و اما نتیجه این پیوند گرم منجر به این شد که ما یه قرار
(البته به کمک دوستم و نامزدش) توی یه باغچه که هم رستوران هم چای خانه بزاریم تا با هم بیشتر صحبت کنیم چون توی محیط دانشگاه واقعا نمی شد خوب حالا ما چهار تا ساعت 9 یا 10 صبح رفتیم به رستوران خوب اتفاقی که برامون اقتاد کاملا واضح یعنی ما پشت در های بسته موندیم اما موقه برگشت من و هستی توی ماشین حرفامون رو زدیم هر چند از 20 دقیقه ای که تو راه بودیم 15 دقیقه ش رو داشتیم خجالت میکشیدیم بعدش هم که هستی شروع کرد به چند تا سئوال از من پرسیدن که تا حالا با کسی بودی و اون دروغ لعنتی ( جوابم منفی بود) چون من اون موقه خود خواهی کردم و اون رو برای خودم می خواستم (هستی) و به هیچ کدومشون فکر نکردم نه به هستی و نه به افسانه و یه سری حرفای دیگه که بین ما رد و بدل شد روز بعد هم من از هستی آی دیش رو گرفتم و بعد هم اولین ارتباط ما که رسمیات داشت همین چت بود یادمه شب اول برای اولین بار که شروع کردیم چت از اطلاعات مهم زندگی هم پرسیدیم و بعدش هم کل اینکه کی خسته میشه و خوابش میبره شاید تا سات 3 یا 4 صبح هنوز داشتیم چت میکردیم که من دیگه تسلیم شدم ( البته من که نه به جوونی اون رحم کردم و اگر نه برای من خیالی نبود) البته من به هستی این رو گفتم که من یه مشکلی دارم که نمیتونم به تو شمارم رو بدم و اون هم بدون رضایت کامل قبول کرد و ما اون روز های اول برای هم آف قرار می ذاشتیم تا با هم سر یا زمان مشخص آن بشیم تا یه هفته کار ما همین بود و مدام از مجهولات زندگی هم می پرسیدیم تا اینکه یه شب من یه ماجرایی برای هستی تعریف کردم یه ماجرای ساختگی ............ماجرایی که برای هستی تعریف کردم رو پست بعدی بخونید
.اینم یه سخن زیبا از مولایم علی
:چگونه از خانه ای بگوییم که اول آن رنج و سختی است و آخرش نابود شدن در حلالش حساب و در حرامش عقاب کسی که خود را بی نیاز ببیند گمراه است و انکه در آن فقیر باشد اندوهگین می شود کسی که دنبال دنیا رود ترکش بگوید و کسی که از دنیا روی گردان شود دنیا به سویش آید
.کسی که با دیده بینا به دنیا نگریست بینا شد و کسی که مبهوت دنیا شد نا بینا گردید
.
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 19 آذر1386 ساعت 19:8 موضوع | لينک ثابت
قبل اینکه بخوام شروع کنم بعضی وقت ها که نوشته هام رو میخونم خیلی غلط تایپی دارم من رو ببخشید از این به بعد سعی میکنم بهتر بنویسم
من و افسانه سر سفره هفت سین نشسته بودیم البته با خواهر و مادرش که هر از چند گاهی من و افسانه به شیرینی ها ناخنک میزدیم تا اینکه سال تحویل شد بعدش هم عید رو به هم تبریک گفتیم البته همیشه من زود تر به افسانه بعد هم که طبق معمول اولین جایی که میرفتیم جمکران بود و بعدش هم از اول تا هشتم عید رو به دید و بازدید رفتیم که اونم خالی از لطف نبود چون وقتی به خونه های فامیل افسانه میرفتیم با شادی خوشی همه چیز تموم میشد اما امان از موقه ای که به دیدن فامیل من میرفتیم برای دونه به دونش باید بحث و جدل تموم میکردم خوب داشتم میگفتم بعد از روز هشتم هم یکی دو روزی استراحت کردیم و بعد از اون یعنی روز یاردهم خانوادگی رفتیم مسافرت البته چند تا خانواده که شامل خانواده ما خالم باجناق هام و پدر بزرگم البته چون کم جمعیت بودیم دو تا ماشین شدیم و رفتیم به جاهای مختلف روز اول رفتیم نیاسر کاشان ظهر نهار رو اونجا خردیم و بعد هم رفتیم تقریح چون اونجا جای با صفایی هستش اما چه تفریحی من و افسانه اونجا دعوامون شد بعدش هم که از اونجا راه افتادیم به طرف بادرود تقریبا نزدیکای غروب بود که رسیدیم به آقا علی عباس برادر امام رضا که در بادرود مدفون هستش اما چون آخر های روز بود و اونجا هم استراحتگاه داره خیلی شلوغ بود و جایی برای موندن نداشت اما ما بالاخره جایی برای خودمون پیدا کردیم خیلی با صفا بود صبح روز بعدش هم از اونجا به طرف ابیانه حرکت کردیم هنوز صبح بود که ما رسیدیم به نطنز نطنز بین ابیانه و بادرود هست بعد از اونم که رسیدیم به ابیانه با چند ساعت گردش در اونجا دیگه خسته شده بودیم و برای نهار مجبور بودیم یه چند کیلومتری به عقب برگردیم تا به یه دشت سر سبز رسیدیم و نهار رو اونجا درست کردیم و خوردیم البته من و افسانه هم در ابیانه باز هم دعوامون شد سر عکس انداختن خیلی مسخرس اما من اصرار به عکس انداختن دو نفری داشتیم و اون هم انکار برای اینکه ظاهر خوبی الان نداره بعدش هم موقه نهار با هم آشتی کردیم از اونجا هم که رفتیم خود نطنز و بعد از اونجا هم به کاشان اگه اشتباه نکرده باشم ما روز بعد از سیزده به در برگشتیم خونه سفر خوبی بود اما زیاد هم برای من جالب نبود.
هفته اول بعد از تعطیلات عید من به دانشگاه رفتم آخه اون موقه ها من بچه مثبت بودم و از اونجایی که بقیه هم کلاسی های من شعور اینکه مثبت باشن رو نداشتن کلاس ها یکی پس از دیگری تشکیل نمی شد اما بعد از هفته دوم همه اومدن از جمله هستی و من و هستی هم چنان وقتی هم دیگه رو میدیدم سلام عیلک گرم با هم میکردیم و من هم همچنان به هستی وابسته تر می شدم و تا جایی پیشرفت که وقتی اون نمی اومد حال من اون روز حسابی گرفته بود یعنی چه اتفاقی سر من اومده بود و چه اتفاقی در شرف انجام بود ولی هر چی که بود موقه ش خیلی زود بود راستش رو بخواهید نمیدونم اون روز ها و اون ساعت ها چه فکری کردم و چه اعتماد به نفسی به من دست داد که به فکر اشنایی بیشتر با هستی بیفتم اما چه جوری ولی باور کنید توی این اتفاق من اصلا دخیل نبودم حالا چه ماجرایی الان میگم اما قبلش اینکه این ماجرا من رو تا حدودی به سرنوشت معتقد کرد خوب داستان اینکه یکی از دوستان من به نام حمید که نامزدش با هستی دوست بود برای من نقشه کشیده بود البته از وقتی که فهمیده بود من به هستی علاقه دارم پس نامزد حمید با هستی روی صندلی های محوطه دانشگاه نشسته بودن که قرار بود من و حمید هم همون جا بریم اما نه من از وجود هستی و نه هستی از وجود من باخبر بود وقتی که من و هستی با هم رو برو شدیم خیلی متعجب شدیم و بیشتر از اون وقتی حمید به ما اعلام کرد حرفاتون رو بزنید من که اون موقه شوکه شده بودم فکر کنم هستی هم همون حالت رو داشت چون وقتی هستی این رو شنید روش رو از من برگردوند ( از خجالت ) اما من که با این حرکت هستی احساس کردم کوچیک شدم رو سر حمید داد کشیدم و گفتم می خواستی من رو کوچیک کنی و رفتم اما من و هستی فردای اون روز با هم کلاس داشتیم چون کارگاه بود جای هر کسی مشخص بود و جای من درست کنار هستی بود اون روز من تا شب پیش خودم فکر های گوناگونی داشتم و بعد از اون هم شب تا صبح خوابم نبرد تا اینکه فردای اون روز من وارد کلاس شدم و هستی هم سر جای خودش نشسته بود ...
مي خواستمت از جان و دل اما نمي داني
اي ماسيماي من اي خورشيد پيشاني
اي چشمهايت آفتاب صبح فروردين
اي دستهايت رحمت ابر زمستاني
اي شانه هايت تکيه گاه گريه هاي من
در روزهاي ابري و شبهاي باراني
گيسو پريشان کن پريشانتر که مي خواهم
تا زنده ام خوش بگزرانم در پريشاني
اينجا دلم خون است باور کن عزيز من
اينجا دلم خون است از اين دلهاي سيمايي
مردان اين سامان زبانم را نمي دانند
من مانده ام اي عشق و سنگستان ناداني
مي خواهم امشب با تو باشم هرچه بادا باد
چون روزقي کوچک در اين درياي طوفاني
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 11 آذر1386 ساعت 14:53 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

آخه دل من دل ساده من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطرات
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
POWERED BY