بعد از چند هفته از اون روز ( روزی که من همه چیز رو هستی گفتم ) و از سر گیری ارتباط چتی من و هستی ( چون نه من تونستم اون رو ترک کنم نه اون تونست ) هستی خواست از من یه قولی بگیره و اون اینکه تو یا باید من رو انتخاب کنی یا اون رو این تصمیم گیری خیلی برای من سخت بود راستش اولش منظور هستی رو اصلا نفهمیدم اما بعدش فهمیدم که منظور هستی از انتخاب اون یعنی طلاق افسانه من اصلا به کلمه فکر هم نمی کردم اما بعدش چون خیلی برام سخت بود من انتخاب خودم رو کردم و انتخاب من افسانه بود و من به هستی گفتم من با افسانه زندگی می کنم اما عشق تو رو برای همیشه تو دلم نگه می دارم اما از طرف دیگه گریه های هستی و عشق من به اون هم خیلی برام سخت بود سخت که دردناک فکر می کنم یکی دو روزی هم این جوری گذشت ولی بعدش به خواست خودم و تحریک هستی انتخاب خودم رو عوض کردم اون روز ها بی نهایت برام سخت بود اما چه طور می تونستم به افسانم بگم من می خوام طلاقت بدم برای چی ؟ آره حالا خوب می فهمیدم چرا اون روزی که جواب کنکور اومد و من قبولی خودم رو به افسانه گفتم چرا این همه ناراحت شد و گریه می کرد . اما من باید چه کار می کردم از یه طرف فشار هستی و طرف دیگه .... خوب من تصمیم گرفتم که دیگه ارتباطم رو با افسانه قطع کنم چه طور ؟ نمی رفتم خونشون بهش زنگ نمیزدم و ........ تا اون به صدار در بیاد و من کار خاصی انجام ندم دیگه من هستی با هم یکی شده بودیم از همه چیز هم با خبر بودیم هر جا می رفتیم به هم می گفتیم حرف دل هم رو به هم می گفتیم حتی خصوصی ترین چیزها رو دیگه رابطه من هستی خیلی گرم و صمیمی شده بود تقریبا اواخر اردیبهشت 85 همون موقه ها بود که من افسانه به یه جشنی رفتیم و من و افسانه با هم عکس انداختیم ( هنوز اون عکس رو دارم ) که من به هستی نگفتم اما چند ماه بعد که فهمید فوق العاده ناراحت شد و با من قهر کرد و همیشه از اون به عنوان یه دروغ بزرگ یاد می کرد اما انگار من فقط دارم فقط به اشتباهات خودم اعتراف می کنم این به اون معنی نیست که هستی اشتباه نداشت و یه ایده آل بی نظیر بود این دو دلیل داره یکی اینکه اون الان این جا نیست تا از خودش دفاع کنه دوم اینکه من دوست ندارم به خاطره های بدم با اون فکر کنم و توی وبلاگ خودش ازش بد بگم اما یه جا هایی برای گفتن بعضی چیزای دیگه مجبور می شم که بعضی از اون ها رو بگم خوب بگذریم یه روز که من به هستی زنگ زدم هستی با دلهره اینها رو به من گفت " یه پسری که من ازش خرید می کردم و به من پیشنهاد ازدواج داده حالا که فهمیده من با تو هستم امروز دم پاساژ ایستاده بود و منتظره من بود تا من رو دید به من بد و بی راه گفت من هم خیلی ترسیده بودم و همه داشتن به ما نگاه می کردن من هم خیلی زود رفتم به طرف خونمون و گفته که می خواد بیاد دانشگاه تا تو رو ببینه اگه فردا اومد بهش بگو من تو با هم رابطه ای نداریم"وقتی هستی اینا رو به من گفت خوب ناراحت نشدم اما تصمیم گرفتم در موردش تحقیق کنم اما جواب من به هستی این بود که حتما این کار و انجام می دم اما توی اون تحقیق من من خیلی چیزا رو فهمیدم که نتیجه بعضی از اون ها رو هستی هنوز هم نمیدونه و نمی دونست که من می دونم به موقه در موردش می نویسم.
البته رابطه من هستی کاملا پنهانی نبود چون مادر و خواهر هستی کاملا از جریان رابطه من و هستی با خبر بودن و چون درس من خوب بود بخصوص در درسهای تخصصی یه چند باری رفتم به هستی که به اتفاق مادرش بود درس یاد می دادم که بازم بیشتر در موردش می نویسم.
نوشته شده توسط محمد در جمعه 7 دی1386 ساعت 18:32 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

آخه دل من دل ساده من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطرات
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
POWERED BY