تبليغاتX
عطر ریحان

نا گفته هاي تابستون (2)

بعد گذشت ماجراي دروغي كه هستي به من گفته بود خوب من تا حدي اعتمادم رو نسبت به هستي از دست داده بودم به همين خاطر زياد به هستي گير مي دادم هم من هم خودش خيلي عذاب مي كشيديم چون من و هستي به هم علاقه زيادي داشتيم سعي مي كرديم اين مشكل رو از بين ببريم من با اينكه سعي كنم نسبت به هستي اعتماد بيشتر فقط بيشتر چون من هنوز بهش اعتماد داشتم و اون هم همش كارهايي رو مي كرد كه من نسبت به اون اعتماد بيشتري داشته باشم هر جا كه مي رفت به من مي گفت هر اون چه من نظر جالبي نسبت بهش نداشتم رو انجام نمي داد اون هم مي دونست من نسبت به اون اعتماد كامل ندارم اما هيچ موقه نفهميد چرا با وجود اين كار هايي كه اون ميكنه اين هدف محقق نميشه (جلب اعتماد كامل من) اره اون نميدونست كه من چيزهايي رو مي دونم كه اون هنوز به من نگفته اره من هيچ موقه به اون اعتماد كامل نداشتم البته به جز چند هفته اولي كه با هم بوديم راستش من نسبت به دروغ خيلي حساسم و از اون متنفرم يه بار به دختر خالش گفته بود شايدم دختر خاله ش سر خود اين كارو كرده بود كه با من چت كنه تا من رو ازمايش كنه اما من مي دونستم اينقدر تابلو كه من همين آي دي رو تو پرو فايل كلوبش ديده بودم اما به روش نيوردم اما بازم وقتي بهش گفتم به رويه خودش نيورد به همين خاطر من براي تنبيهش اولين وبلاگم رو بهش هديه دادم حالا چرا تنبيه ؟؟؟؟چون اسم اون وبلاگ اسم همون آي بود اره مگورم دات بلاگفا با همون قالب اولم كه تويه همين وبلاگ هم بود قالب شاهزاده پنگوئن قالب ساز اينم فكر كنم براي اوايل تابستون سال 85 بود شايد چند روز پس و پيش تر از اون يكي وبلاگم (پرسن پاس دات بلاگفا ) كه هنوزم پا برجاست اما متروك شايد يه روزي بهش يه صفايي بدم اما شايد!!! خوب اون وبلاگ هم عشقولانه بود (مگورم) من براي هستي مي نوشتم بعضي موقه ها هم هستي براي من خواهر جون هم (خواهر هستي ) بعضي موقه ها هم نظراتي براي ظاهر فيزيكي اون ميداد يادمه هر نوشته اي كه توي اون وبلاگ مي نوشتم لحظه شماري مي كردم تا هستي براش كامنت بذاره اون هم كه از من بدتر مي نوشت زنگ مي زد مي گفت براش كامنت بذار خوب دل تنگي هامون رو درد و دلمون و احساساتمون رو منت كشي هامون رو ناز كردنمون رو و تمام چيزهاي كه مي شد نوشت ( ديگه قرارامون و كه اون جا نمي نوشتيم) و بيان كرد رو اون جا مي نوشتيم شايد من بعضي روز ها بيشتر 20 بار به اون وبلاگ سر مي زدم اون روز ها چت و تلفن هم در اوج خودش بود بعد از اون 100 هزار تومن پول تلفن 600 هزار تومن ديگه تا شهريور پول تلفن اومد فقط از طرف من از طرف اونم ههمين حدودا يه وب كم هم داشتم كه براي چت تصويري ازش استفاده مي كرديم و همش سر اينكه اين وب كم دست اون يكي باشه بحث بود.

يه چيزي كه فراموش كردنش برام خيلي سخته اينكه من و هستي سر يه موضوعي با هم بحث كرديم شايد يكي از دلايلش هم اين بود كه اون اوايل ما سر هر اختلافي كه داشتيم هستي از رفتم و تموم كردن رابطمون حرف ميزد من هم براي اينكه بهش بگم اين كارش پسنديده نيست و داره كاره اشتباهي مي كنه يه بار مثل خودش عمل كردم و بعد از يه بحث خيلي خفن اخرش من بهش گفتم كه ديگه نميتونم با تو باشم خيلي جدي بهش گفتم رابطه من وتو توي اين لحظه تموم شد اما هستي بعد از چند دقيقه دوباره زنگ زد ( اي خدا چرا مثل اون روزا دارم اشك ميريزم چرا بغض تو گلوم جا خوش كرده ) همون جور كه داشت اشك مي ريخت خيلي اروم و مظلومانه به من گفت محمد خيلي نامردي خيلي نامردي چرا با من مي خواهي اين جور كني و داشت اين اهنگ رو گوش مي داد كه من تو توضيحاتم نوشتم (آخه دل من دل ساده من ...............) دومين نامردي كه به من گفت بغضش تركيد و زار زار گريه كرد نمي دونم درست يا اشتباه اما اونجا فهميدم كه چقدر هستي من رو دوست داره خيلي هم من رو دوست داره ..............(ديگه نميتونم)

از اين پست به بعد اهنگ وبلاگ رو هم اپديت مي كنم

تا پست بعدي موفق باشيد

 

 

مي بندم اين دو چشم پر آتش را ، تا ننگرد در درون دو چشمانش

تا داغ و پر تپش نشود قلبم، از شعله نگاه پريشانش

ميبندم اين دو چشم پر آتش را ، تا بگذرم ز وادي رسوايي

تا قلب خامشم نكشد فرياد، رو مي كنم به خلوت و تنهايي

اي رهروان خسته چه مي جوئيد ، در اين غروب سرد ز احوالش

او شعله رميده خورشيد است، بيهوده مي دويد به دنبالش

او غنچه شكفته مهتابست، بايد كه موج نور بيفشاند

بر سبزه زار شب زده چشمي، كاو را بخوابگاه گنه خواند

بايد كه عطر بوسه خاموشش، با ناله هاي شوق بيآميزد

در گيسوان آن زن افسونگر، ديوانه وار عشق و هوس ريزد

بايد شراب بوسه بياشامد، از ساغر لبان فريبائي

مستانه سر گذارد و آرامد، بر تكيه گاه سينه زيبايي

اي آرزوي تشنه به گرد او، بيهوده تار عمر چه مي بندي؟

روزي رسد كه خسته و وامانده، بر اين تلاش بيهوده مي خندي

آتش زنم به خرمن اميدت، با شعله هاي حسرت و ناكامي

اي قلب فتنه جوي گنه كرده، شايد دمي ز فتنه بيارامي

مي بندمت به بند گران غم، تا سوي او دگر نكني پرواز

اي مرغ دل كه خسته و بيتابي، دمساز باش با غم او ، دمساز


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 19:19 موضوع | لينک ثابت


نا گفته هاي تابستون

خوب روزهاي اول و چند ماه اول من خيلي به هستي اعتماد داشتم اصلا لازمه يك ارتباط درست وسلام هم اعتماد هستش اما وقتي هستي در مورد اون پسري كه جلوي پاساژ جلوش گرفته بود من رو كنجكاو كرد كه در موردش پرس و جو كنم و فهميدم كه هستي با اون پسر رابطه داشته چيزي كه تا اون لحظه هستي به من نگفته بود راستش رو بخواهيد من نميدونم اون روزا چه حالي داشتم و چه طور ديونه شده بودم چون من خيلي به هستي اعتماد داشتم شوكه شده بودم اما براي اون خونسرديه خودم رو حفظ كرده بودم و چيزي بهش نگفتم اما همش ازش مي پرسيدم كه چيزي هست كه تا حالا به من نگفته باشي يا اتفاقي برات افتاده كه تو يادت باشه اما نخواي به من بگي اما اون با خونسردي كامل مي گفت نه مگه چيزي شده اره اين خونسردي اون بود كه من رو مي ترسوند و اين راحت انكار كردنش من رو خيلي مي ترسوند نه كنه چيزي ديگه اي هم باشه كه من تا حالا بهش پي نبرده باشم خوب به قول حاج اقا دانشمند من سرطان فكر و اعصاب گرفته بودم اما يه چند ماه بعد من فهميدم كه هستي مي خواد يه چيزي به من بگه اما نميگه نمي دونم شايد اون موقه فهميده بود كه من مي دونم اما اون با اصرار زياد من ماجرا رو با سانسور هاي زيادي به من گفت من اولش بهش گفتم كه مي دونستم اما يه چند دقيقه بعدش شديدا انكار كردم كه مي دونستم خوب نمي دومنم اون موقه چي فكري كردم كه اين كار و كردم اما شايد خواستم كه همه چيز رو با اختيار خودش بگه نه اينكه بدونه چون من از قبل مي دونم بايد به من بگه خوب نگراني هاي من با سانسور هاي اون و اينكه شايد مادرش نميدونسته شديد تر شد اخه هستي تمامي اتفاق هايي كه براش مي افتاد رو براي مادرش مي گفت ( البته شايدم مادرش مي دونست و به من اين طور گفت اخه اون زماني هم كه با من بود دوستاش خبر نداشتن كه مادرش ميدونه شايد اينجوري ديگران فكر مي كردن كه براي مادرش فرقي نميكنه دخترش با كي باشه البته شايييييد) خوب اون نمي دونست من بعضي چيز ها رو مي دونم مثلا اينكه تا همون روز هايي كه با اون پسر بوده با من قرار مي ذاشت اما به من گفته بود شش هفت ماه پيش با اون تموم كرده خوب من نمي خوام وارد جزئيات بشم و باعث رسوايي اون بشم به همين خاطر هم هست كه از اسم واقعي اون استفاده نمي كنم فقط اون چيزايي كه به من گذشته رو دارم تعريف مي كنم و اون هم جزوي از گذشته هاي من هست اره اون روزي كه داشت اين ها رو برا من تعريف مي كرد گريه هم مي كرد اما من نتونستم طاقت بيارم از هم خدا حافظي كرديم اما يه چند دقيقه بعد من با كمال خونسردي بهش زنگ زدم و اصلا در مورد گفته هاش و گذشته ش حرفي نزدم خيلي مهربون حالش رو پرسيدم و اون رو دعوت كردم به خونسردي اما اون از اين حركت من شرمنده شد و باز زد زيره گريه اما اون كاش اون موقه مي فهميد كه من خيلي روش غيرت داشتم خيلي برام سنگين بود كاش مي دونست كه من رو شكست اما من اون رو بي نهايت دوست داشتم به همين خاطر ازش گذشتم خيلي ساكت شايدم تظاهر به گذشتن ازش كردم چون من هيچ موقه برام قابل هضم نبود و نتونستم البته بازم براي خودم نه براي اون چون خيلي سعي مي كردم در رفتارم تاثير نذاره امابازم ميرسيدم به اون دوست داشتني كه من رو كور كرده بود من اون روزا خيلي به اين توجه مي كردم كه هستي اين رو نفهمه چون ممكن بود كه ازش سو استفاده كنه اما حالا كه بيشتر فكر مي كنم مي بينم كه اون روز بخشيده بودمش اره من بخشيدمش چون در غير اين صورت هيچ موقه كنارش نمي موندم اما موندم و اما ديگه اون اعتماد اول رو بهش نداشتم و اون من رو به خودش شكاك كرد ديگه دوست ندارم در اين مورد بنويسم اما يه چيز ديگه هم مي خواستم بنوسم اما يادم رفت مهم نيست تا پست بعدي خدا نگهدارتون باشه.

اي همه گل هاي از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز اين چنين غمگين نيافت
باغ، هرگز اين چنين تنها نبود
تاج هاي نازتان بر سر شکست
باد وحشي چنگ زد در سينه تان
صبح مي خندد خودآرايي کنيد!
اشک هاي يخ زده، آيينه تان
رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگي در لاي رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!
روزگاري، شام غمگين خزان
خوش تر از صبح بهارم مي نمود
اين زمان – حال شما، حال من است
اي همه گل هاي از سرما کبود !
روزگاري، چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصه ي مهتاب را
اين زمان – دور از ملامت هاي ماه
چشم مي بندم که جويم خواب را
روزگاري، يک تبسّم، يک نگاه
خوش تر از گرماي صد آغوش بود
اين زمان بر هر که دل بستم دريغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاري، هستي ام را مي نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من
اين زمان خاموش و خالي مانده است
سينه ي از آرزو لبريز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگي در لاي رگ هايم فسرد
اي همه گل هاي از سرما کبود... !


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 25 فروردین1387 ساعت 21:34 موضوع | لينک ثابت


اولین و آخرین تابستون مشترک (2)

تو سه ماه تابستون شهریور بیشترین اتفاق رو در خودش جا داد . که اولین روز های اون با جدایی من و افسانه همراه بود فردای اون روز من این خبر رو با این کلمه که هستی من دیگه برای تو شدم تا آخر عمر شروع کردم رو در رو چون من رفته بودم اونجا تا با هم درس بخونیم آخه بعد از ظهر همون روز امتحان داشتیم برای اولین بار که من وهستی تنها به اون پارکی که همیشه می رفتیم رفتیم بعد از یه چند ساعت درس خوندن یه استراحتی به خودمون دادیم من رفتم که دو تا رانی بگیرم تا گلومون تازه بشه تا نشستم تا اون ها رو باز کنیم و تازه میوه هایی که هستی از خونشون اورده بود رو گذاشته بودیم تا نوش جان کنیم که یه ماشین کنار همون جایی که نشسته بودیم ایستاد و چند تا مرد از اون پیاده شدن یکی شون من رو صدا زد و یکی شون هم داشت با هستی حرف می زد اونی که من رو صدا زد من و کناری کشید و همون سئوال معروف شما چه نسبتی با هم دارین رو پرسید خوب من هم گفتم هم کلاس هستیم آره اونا ار منکرات بودن به ما گفتن که شما باید با ما بیایید خوب ما هم میوه ها رو که هنوز نخورده بودیم رو با یه دست پاچگی جمع کردیم و رانی هایی رو که هنوز نخورده بودیم رو همون جا رها کردیم ( بعد از این ماجرا هر موقه رانی میگرفتم به هستی می گفتم زود بخور تا نگرفتنمون و با هم می خندیدیم ) و ما دو تا رو سوار ماشین کردن و بردن دفتر منکرات کیف من رو گشتن و بردنم توی اتاق خیلی کوچیک و در رو هم بستن بعد از یه چند دقیقه من رو بردن توی یه دفتری که یه اقایی پشت میز بود از من سئولاتی کرد و بعضی وقت ها بد و بی راه می گفت و توهین می کرد حالا من هم اضطراب اینکه پدر هستی چیزی نفهمه دارم و هم این که تا یکی دو ساعت دیگه امتحان داشتیم بعد از اینکه من راستش رو گفتم و هم هستی و اینکه رابطه خاصی بین من و اون نبود و این برای اون ها معلوم شده بود با گرفتن کارت دانشجویی من و گوشی همراه هستی و زنگ زدن به خونشون و با مادرش صحبت کرده بودن و مادرش هم گفته بود که اون دوتا با هم نامزد هستن خوب بالاخره به خیر گذشت و من و هستی رو مرخص کردن  البته طی فاصله زمانی مختلف من که هستی رو پیدا نکردم هر چی هم به گوشیش زنگ می زدم بر نمی داشت ( اون زمان من نمی دونستم که همراهش رو گرفتن ) بالاخره من رفتم دانشگاه اون جا هم نبود داشتم نگران می شدم که دیدم اومد خوب من و اون با یه روحیه نه چندان مناسب امتحانمون رو دادیم امتحانا که تموم شد ( دو تا امتحان بیشتر نداشتیم ) برای ثبت نام ترم سوم اماده می شدیم خوب اون موقه که من با خانوادم اومده بودم ( اونا اومده بودن تا هستی رو ببینن) هستی هم خبر داشت البته مادر من یه با هستی رو دیده بود ( حرم حضرت معصومه اما از اونجایی که مادر اون زمان حالش بد شده بود چیزی از هستی یادش نمی اومد ) خوب بعد از ثبت نام ما همگی به اتفاق هستی رفتیم پیک نیک در دامان طبیعیت آره ما کنار یه کوه که باغی هم اونجا بود و یه استخر نسبتا بزرگ برای ابیاری خوب ما توی همون باغ اتراق کردیم و بساط نهار رو راه انداختیم بابام که اتیشی روشن کرد و کبابی راه انداخت بعد از خوردن نهار من هستی رفتیم و اطراف رو گشتیم یه قالیچه انداخیم و دو نفری نشستیم و درد دل کردیم اون روز که خیلی به من خوش گذشت و همیشه اون روز رو به یاد دارم با تمام جزئیات آخر روز هم که رفتیم تا هستی رو برسونیم با مادر هستی سر یه چهار راه قرار گذاشتیم تا بیاد و و هستی رو ببره و اواخر شهریور هم که مادر جون با پدر و مادرش رفتن مکه برا ی هستی خیلی سخت بود چون تمام کار های خونه افتاده بود گردن هستی صبحانه نهار شام البته این روال زیاد طول نکشید چون ماه رمضان شروع شد هستی هم خیلی خوب از عهدش بر اومد و پدرش خیلی ازش راضی بود ( خوشا به حالش که توی اون روزا دست پخت هستی رو می خورد ) وقتی مادر جون رفته بود سفر من و هستی قبل از ماه رمضان یه سفر دو نفری یک روزه داشتیم  با هم رفتیم یه مزرعه ذرت که خیلی هم با صفا سر سبز بود اون روز هم به من خیلی خوش گذشت هستی هم طبق معمول رفتنه و برگشتنه تو ماشین شیرین زبونی می کرد و هی برای من از این طرف و اون طرف تعریف می کرد خوب این بود از خلاصه اتفاقاتی که در تابستون 85 برای من وهستی افتاد که خیلی خاطره انگیز و با صفا بود خیلی با صفا .

البته خیلی از اتفقات هم نمیشه نوشت و اون هایی هم میشه نوشت حوصله شما دوستای عزیزم ارام و نرگس رو سر میبره براتون ارزوی موفقیت میکنم نوروز باستانی هم مبارکتون باشه.

 

 

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ، نيست ياري كه مرا ياد كند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد، نامه اي تا دل من شاد كند

خود ندانستم چه خطائي كردم، كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائي اگر بود مرا، پس چرا ديده ز ديدارم بست

هر كجا مي نگرم؛ باز هم اوست، كه به چشمان ترم خيره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز، بر دل پر شررم چيره شده

گفتم از ديده چو دورش سازم، بيگمان زودتر از دل برود

مرگ بايد كه مرا دريابد، ورنه درديست كه مشكل بروم

تا لبي بر لب من مي لغزد، ميكشم آه كه كاش اين او بود

كاش اين لب كه مرا مي بوسيد، لب سوزنده آن بدخو بود

ميكشندم چو در آغوش به مهر، پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود، شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم كه ز دل بردارم، بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه ئي از رويش شد، با كه گويم ستم عشقش را

مادر ؛ اين شانه ز مويم بردار، سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن اين پيرهنم را از تن، زندگي نيست به جز زندانم

تا دو چشمش به رخم حيران نيست،به چكار آيد اين زيبائي

بشكن اين آينه را اي مادر، حاصلم چيست ز خودآرائي

در ببنديد و بگوئيد كه من، جز او از همه كس بگسستم

كس اگر گفت : چرا؟ باكم نيست، فاش گوئيد كه عاشق هستم

قاصدي آمد اگر از ره دور، زود پرسيد كه پيغام از كيست

گر از او نيست، بگوئيد آن مرد ديرگاهيست ، در اين منزل نيست

(( با تو ااااااام

که داری به گریه ام می خندی ))


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 5 فروردین1387 ساعت 15:7 موضوع | لينک ثابت