الان که دارم می نویسم تقریبا ساعت 3 نیمه شب خیلی شب ها
این طور می شه که خواب نمیبره البته برای اینکه خیلی به گذشته فکر می کنم خب
بگذریم این متنی که دارم می نویسم برای دومین باره که دارم می نویسم چون دو یا سه
هفته پیش هارد کامپیوترم سوخت و خیلی از اطلاعات هم با خودش به گور برد که خیلی از
اون ها برای من خاطره بود و شاید هیچ موقه نمیتونستم از اون ها دل بکنم خوب خیلی
سخت بود اما اتفاقی بود که افتاد شاید اینم جزو قسمت من بوده از جمله اون اطلاعات
نوشته های وبلاگ قبلیم بود که خیلی موقه ها خیلی از متن های اون من رو به گریه وا
میداشت.
تقریبا ساعت 9 صبح بود که من رسیدم به محلی که شب گذشته
قرار گذاشته بودیم من زنگ زدم به هستی و هستی هم خودشو بعد از نیم ساعت رسوند اما
نه تنها آره با مادرش اومده بود وقتی هستی و مادرش داشتن از ماشین پیاده می شدن من
خیلی اضطراب داشتم چون برای اولین بار بود که با مادرش روبرو می شدم بعد یه سلام
علیک گرم و رسمی با هم وارد پارک شدیم دم در پارک که وسعت زیادی هم داشت من و مادر
هستی هی به هم تعارف تیکه پاره می کردیم که اول شما بفرمائید سر همین موضوع هستی
هی این رو تعریف می کرد و میخندید بعد از اینکه یه جایی رو برای نشستن انتخاب
کردیم مادر هستی رفت دنبال دوست هستی که اون هم قرار بود با مادرش بیاد بعد از
اینکه اونا اومدن و کاملا مستقر شدیم شروع کردیم به درس خوندن و درس یاد دادن آره
اون روز قرار بود من به اونا برنامه نویسی یاد بدم ساعت های اول هستی خیلی خوشحال
بود اما از ظهر به بعد هی از شور و شوقش کم می شد وقتی ازش دلیلش رو پرسیدم گفت
چون هی به رفتن تو از کنارم داریم نزدیک می شیم خوب برگردیم به صبح بعد یه چند
ساعت درس خوندن و مسخره بازی هستی تقریبا ظهر شد و من هم به اون ها و خودم ان ترک
دادم و اون ها هم شروع کردن تا بساط نهار رو جفتو جور کردن من هم از فرصت استفاده
کردم و نمازم رو خوندم وقتی برگشتم همه چیز مهیا بود خوب من هم با تعارف مادر هستی
سر سفره نشستم چون اون نهار رو هستی درست کرده بود خیلی خوشمزه بود خیلی زیاد هر
چند مادرش به خاطر سیب زمینی های که تو غذا بود و خیلی درشت خورد شده بود هی بهش
قر می میزد و هستی هم میگفت من عزت سرتون گذاشتم و گرنه من عمرا تو خونه خودم غذا
درست کنم و بعد از اون هم دوباره شروع کردیم به درس خودندن هستی با یه شور شوق
خاصی به درس گوش می کرد انگار براش خیلی جالب بود بر عکس کلاس که اصلا حواسش به
درس نبود معمولا هر موقه یه مسئله میدادم و میگفتم که این رو حل کنید روی کاغذش می
نوشت محمد دوست دارم و من هم جوابش رو روی کاغذ می نوشتم چون جلوی مادرش معذب
بودیم خیلی موقه ها به فکر فرو می رفت و یه جوری نگاهم میکرد یه جوری که با نگاهش
به من التماس می کرد پیشم بمون و از کنارم نرو و همین طور من که خیلی خوب معنی
نگاهش رو می فهمیدم دیگه کم کم داشت غروب می شد چه غروب دلگیری بود اون روز اولین
باری بود که من و هستی و مادرش با هم بیرون رفتیم اما آخرین بار نبود و به خصوص به
اون پارک که برام پر از خاطره هست که شاید توی پست های بعدی ازشون یاد کنم اما
خانواده من با هستی چه طور آشنا شدن یه روز من و هستی تصمیم گرفتیم بریم قم زیارت
و به تصمیممون جامه عمل هم پوشندیم من هستی که توی حیاط حرم نشسته بودیم و هستی
داشت اول جزوه من که صفحات خالی داشت می نوشت " اگه اول عشق به فکر آخرش
نباشی آخرش حتما به فکر اولش می افتی" و چند تا جمله دیگه البته من هستی برای
اولین بار نبود که باهم به حرم می رفتیم یه بار دیگه هم رفته بودیم حرم اما اون
موقه زود رفتیم زیارت و زود هم برگشتیم خوب بگذریم من هستی که همین طور نشسته
بودیم و هستی داشت می نوشت و من هم اون ها رو می خوندم که یکی از خادم های حرم
اومد به ما گفت شما با هم چه رابطه ای دارید خوب من هم گفتم نامزدیم اونم گفت بریم
دفتر حرم تا معلوم بشه خوب ما هم رفتیم به من گفتن زنگ بزن خونه هستی خوب من هم
زنگ زدم اما چون از این ماجرا پدر هستی خبر نداشت هستی خیلی ترسیده بود و گریه می
کرد چون پدر هستی هم ناراحتی قلبی داشت اما من سهوا شماره تلفن اون ها رو اشتباه
می گرفتم و کسی گوشی رو بر نمی داشت دلیلش رو از هستی پرسیدن اونم گفت شاید به
اینترنت وصل اون ها هم بی خیال شدن بعدش هم زنگ زدن خونه ما گفتن اسم عروس شما چیه
و اون ها هم مشخصات افسانه رو داده بودن بعد از اینکه مسئول اونجا فهمید که من
خواستم هستی رو جای افسانه معرفی کنم خیلی ناراحت شد و داد و بیداد می کرد بعدش هم
زنگ زدن منکرات از اون طرف هم پدر مادر من اومدن وقتی پدر مادر من اومدن مادر من
حالش بد شد مسئول اونجا هم به خاطر حال بد مادر من کار خاصی انجام ندادن و به ما
گفتن که برید اما ار هستی تعهد گرفتن اما بعد از این ماجرا ما به این داستان می
خندیدم البته بعضی موقه ها خوب همون جا و با این موقعیت مادر و پدر من با هستی و
برعکس آشنا شدن بعد از اون هم چون من هستی جدا از هم شدیم من دیگه خونه نرفتم
تقریبا 3 تا 4 ساعت پیاده تو خیابونها راه می رفتم که بالاخره رفتم خونه مادر
بزرگم از اونجا داشتم به هستی زنگ می زدم که ببینم چی شده که یه دفعه افسانه و
مادرش اومدن اونجا چون مادر بزرگ مشترکمون بود اون بنده خدا هم از همه جا بی خبر
خوشحال شد که من اونجام اما من با بی تفاوتی به اون ها سلام کردم گفتم کار دارم
باید برم بعدش هم رفتم بیرون که زنگ زدم به هستی گفت تو راهم خیالم راحت شد وقتی
رفتم خونه دیگه شب شده بود اونجا همه ناراحت هر کسی یه گوشه نشسته بودن و کسی هم
با من حرف نمیزد اون روز خیلی سخت و بد بود اما بالاخره به خیر گذشت. بعد از این
ماجرا من برای بودن با هستی از نظر خانوادم خیلی تلاش کردم طوری که پدرم گفت یا ما
یا هستی اما نمی دونم چرا من هستی رو انتخاب کردم خانواده من یه جور دیگه به من
نگاه می کرد اما من هستی رو خیلی دوست داشتم و می خواستم من و اون به هر قیمتی با
هم باشیم برای همیشه چون هستی برای همه چیز بود .
اما بالاخره من پیروز شدم و خانواده من تونست اون رو قبول کنه اما نه به این سرعت که اون هم ماجرا های زیادی داره با این اوصاف من هستی برای هم بودیم و برای هم شدیم خیلی عاشقانه من برای هستی میمردم و اون هم برای من .
شايد فکر می کرد که هر چه اين قلب را
!بزرگتر
درست کند يعنی اينکه بيشتر دوستش دارد
بعد از اينکه قلب ماسه ايش کامل شد سعی کرد با
دستهايش
گوشه هايش را صيقل دهد تا صاف صاف شود
شايد می خواست وقتی دريا آن را با خودش
می برد، اين قلب ماسه ای جايی گير نکند!
از زاويه های مختلف به آن نگاه کرد، شايد می خواست اينطوری آنرا خوب خوب
بشناسد و مطمئن شود همان چيزی شده که دلش می
خواست!
به قلب ما سه ايش لبخندی زد و از روی شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه ای هديه داد.
دلش نيامد که يک تيرماسه ای را به يک
قلب ماسه ای
شليک کند
برای همين هم خيلی آرام چوبی را که در دستش بود
مثل يه
پيکان گذاشت روی قلب ماسه ای
حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مواظبت داشت
نشست پيش قلب ماسه ای و با دستش قلب ماسه ای را نوازش کرد و
در سکوت به قلب ماسه ای قول
داد تا هميشه مواظبش
باشد
برای اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش يک ديوار
شنی دور
قلبش درست کرد.
دلش می خواست پيش قلب ماسه ايش بماند ولی وقت رفتن بود
نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت
چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب
ماسه ای قول
داد که زود برگردد
و بقيه راه را دويد
فردا صبح پسرک در راه برای قلب ماسه ای گلی چيد و
رفت به
ديدنش.
وقتی به قلب ماسه ای رسيد، آرام
همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر
روی قلب
ماسه ای ريخت
.....قلب
ماسه ای با عبور دختری لگد مال شده بود و شکسته شده بود
نوشته شده توسط محمد در جمعه 26 بهمن1386 ساعت 14:32 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

آخه دل من دل ساده من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطرات
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
POWERED BY