خوب این دو ماهی که با هم بودیم خیلی اتفاق ها برامون افتاد رفتن به پارک برای درس خوندن پول تلفن تقریبا زیادی که برامون اومد چون من و هستی خیلی با هم تلفنی صحبت می کردیم (نزدیک صد هزار تومن) که من یه مقدارش رو از هستی قرض گرفتم تا اون هزینه رو بدم اتفاقاتی که برای گفتن حقیقت به هستی پیش اومد اتفاقاتی که از اون طرف با افسانه داشتم و مشکلات زیادی که با اون داشتم اشفته بازاری که تو ذهنم برای انتخاب بود اتفاقاتی که بعد از فهمیدن خانواده من از ماجرا پیش اومد و خاطرات زیاد با هستی بودن هر چقدر رابطه من با هستی گرم و شعله ورتر می شد با افسانه به سردی و خاموشی کشیده شده بود و از طرفی مادر هستی به من و هستی فشار می اورد تا تکلیف خودتون رو روشن کنید یعنی یه انتخاب قاطع که هر سه تایی از بلا تکلیفی در بیایید و تنها فکری که تو ذهنمون نبود شروع امتحانات بود آره اینها و خیلی از اتفاقات دیگه برای فصل بهار بود و درست بهار سال 85 با بهار آشنایی من هستی همراه بود و تابستون اون سال هم با گرمی و شعله ور تر شدن دوست داشتن من به هستی همراه بود خوب تابستون اون سال رو با امتحانات شروع کردیم که شاید هر کدومش یه خاطره برا ی خودش اما یکی از اون ها امتحان زبان بود که دوتایی رفته بودیم بیرون قبل از امتحان سوار یه اتوبوس(بین شهری) شدیم که بیریم دانشگاه اون قدر آهسته حرکت می کرد که محاسبات زمانی ما رو به هم ریخت وقتی از اتوبوس پیاده شدیم دقیقا زمان امتحان بود یه سواری سوار شدیم وقتی موقعیت رو براش توجیح کردم مثل جت می رفت من که دو دستی به دستگیره سقف چسبیده بودم وقتی رسیدیم 15 دقیقه از امتحان گذشته بود یکی دوتا بلند شده بودن که مراقب جلسه من رو راه نمی داد با پاچه خواری بالاخره رفتم امتحان دادم بعد از بیست دقیقه تموم شد چون امتحان زبان تستی بود به خیر گذشت و من هم امتحان دادم و قبول هم شدم بلا فاصله بعد از تموم شدن امتحانات من و هستی با توافق هم ترم تابستون گرفتیم چون هستی می گفت من نمی تونم تو رو سه ماه دیر به دیر ببینم و اینکه هستی خیلی علاقه داشت من زود تر درسم رو تموم کنم در ضمن تویه همین اوضاع بود که اختلاف بین من و افسانه بالا گرفته بود یکی دو بار رفتیم شورای حل اختلاف که به جایی نرسید و از طرفی مادر هستی به وسیله هستی به من فشار می اورد که باید تکلیف خودت رو روشن کنی ( افسانه رو طلاق بدی) و چون از همون اول هم تصمیم من و هستی برای اشنایی ازدواج بود و من هم باید یک انتخاب می کردم که کرده بودم بعد از اینکه کلاس های ترم تابستون شروع شد بعد از یکی دو هفته یه اتفاق و یه اشنایی دیگه اتفاق افتاد و اون هم آشنایی من با خواهر هستی بود آره اون روز هستی با خواهرش اومده بود کلاس برای من خیلی جالب بود چون زیاد شبیه هستی نبود اون چیزی که در نگاه اول و برخورد اول توی ذهن من بوجود اومد یه دختر ساده و پاک خیلی با احساس به طوری که خیلی زود با من صمیمی شد اما کمی خجالتی و خیلی مهربون خیلی خوب آخرین چهره ای که ازش دیدم یادمه اون صورت معصوم آشک الود که داشت گریه می کرد (شاید برای من شاید برای خواهرش شایدم برای ....) آره خیلی زود با من صمیمی شده بود طوری که دفعه دوم یا سوم می گفت اسم من رو صدا نکن به من بگو آبجی و اون هم من رو داداش خطاب می کرد ( چون برادر نداشتن) و بعضی موقه ها توی همین وبلاگ نظر می داد و خیلی موقه ها حضوری به خودم پیشنهاد می داد که تو وبلاگت این کارو انجام بده توی همین زمان ها بود که مادر هستی برای گوشش که ناراحتی داشت یه چند باری رفتن تهران برای معالجه خوب یادمه یه روز هستی به من زنگ زد و برای مادرش زار زار گریه می کرد اون هی گریه می کرد و من هم جز دلداری دادن به اون کاری ازم بر نمی اومد که بالاخره توی چند هفته رفت و آمد توی شهر خودشون مادر هستی گوشش رو عمل کرد توی این رفت و آمد ها بود که هستی برای من یه پیراهن خریده بود و به من هدیه داد و من اون پیراهن رو خیلی دوست داشتم . یه روز دیگه هم که مادرش یعد از عمل هنوز بیمارستان بود یکی دو تا از اون کمپوت اناناسایی که برای مادرش اورده بودن برای من اورده بود راستی من اون روز ها به مادر هستی مادر جون می گفتم رابطه من و مادر جون هم بد نبود یعنی خوب بود من مادر جون رو مثل مادر خودم دوست داشتم چون ازش خوبی دیده بودم اما بدی هرگز به همین خاطر من مادر جون رو خیلی دوست داشتم این تابستون با تابستون های دیگه خیلی فرق داشت و بخصوص اخرش که اتفاقاتی افتاد اما به طور خلاصه اینکه اولش با ثبت نام و هستی برای ترم تابستون شروع شد بعدش هم که سر کلاس با هم بودیم هفته ای دو روز من هستی یه تحقیق هم با هم بر داشتیم که من متن قوی زبان اصلیش رو پیدا کردم و هستی هم زحمت ترجمه اش رو کشید البته داد بیرون تا برامون ترجمه کنن ولی خوب همون هم زحمت خاص خودش رو داشت و اون روزی که خواهر جونم اومد دانشگاه و برای اولین بار من و اون با هم رو برو شدیم و اون رفت و امد هایی که من و اون داشتیم یه روز با هم رفتیم رستوران تا غذا بخوریم اما هستی با من قهر بود چون من کاری کرده بودم که اون دوست نداشت اما اون خیلی زود من رو بخشید تو همون رستوران من رو بخشید اما چون اولش با من قهر بود اصلا غذا نخورد در عوض من همه غذام خوردم بعدش هم رفتیم به یه باغ نزدیکای شهرشون اونجا یه خونه بود که دوتایی رفتیم بالای سقفش اون هواسش نبود که من هولش دادم تا بیفته پایین البته به شوخی که اون خیلی ترسیده بود اما بعدش هی می خندید تو ماشین هم که بودیم یه ریز با من حرف میزد من هم که خیلی حرف زدنش رو دوست داشتم شایدم صداش رو دوست داشتم اون حرف بزنه من هم فقط گوش کنم اصلا خسته نمیشدم بر عکس دیگران خیلی زود از حر فاشون خسته می شدم اونم از مسافرت شمال می گفت بعدش هم که دوباره با من قهر کرد چون من دوباره همون کاری رو کردم که دفعه قبل کرده بودم و هستی با من قهر کرده بود اما اینبار صداش رو رو من بلند کرد و تا مقصد با حرف نزد من هم هی ازش معذرت خواهی کردم اما اون قبول نمی کرد من ازش خواهش کردم که من رو ببخشه اما اون قبول نمی کرد تا وقتی که من می خواستم برگردم با من اشتی کرد و به سفارش کرد تا اروم رانندگی کنم البته یکی از دلیل های اشتیش با من هم همین بود که من با اعصاب خورد رانندگی نکنم که بلایی سر خودم بیارم بعد از اون قضیه ما یکی دوبار دیگه همون جا رفتیم اره تابستون هم داشت تموم می شد و به من هستی هم بد نمیگذشت همون موقه ها بود مادرجون گفت دیگه نمی ذارم با حرف بزنید و رابطه داشته باشین تا تکلیفت روشن بشه خیلی جدی خوب درست یادم نیست یک یا دو روز ما با هم هیچ رابطه ای نداشتیم اما نه اون نه من نتونستیم طاقت ببیاریم و نتیجه این فشار ها این شد که من و افسانه سوم شهریور هشتادو پنج بعد از دو سال و شش ماه زندگی با هم از هم جدا شدیم.

انگار همه تابستون تو یه یه پست جا نمیشه پس بقیه اش برای پست بعد.

دیگه نمی خواستم بنویسم اما فقط به یه دلیل دارم می نویسم و اون دلیل با دلیلی که شروع کردم خیلی فرق داره.

 

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند و ... افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود.


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 22 اسفند1386 ساعت 1:25 موضوع | لينک ثابت