تو سه ماه تابستون شهریور بیشترین اتفاق رو در خودش جا داد . که اولین روز های اون با جدایی من و افسانه همراه بود فردای اون روز من این خبر رو با این کلمه که هستی من دیگه برای تو شدم تا آخر عمر شروع کردم رو در رو چون من رفته بودم اونجا تا با هم درس بخونیم آخه بعد از ظهر همون روز امتحان داشتیم برای اولین بار که من وهستی تنها به اون پارکی که همیشه می رفتیم رفتیم بعد از یه چند ساعت درس خوندن یه استراحتی به خودمون دادیم من رفتم که دو تا رانی بگیرم تا گلومون تازه بشه تا نشستم تا اون ها رو باز کنیم و تازه میوه هایی که هستی از خونشون اورده بود رو گذاشته بودیم تا نوش جان کنیم که یه ماشین کنار همون جایی که نشسته بودیم ایستاد و چند تا مرد از اون پیاده شدن یکی شون من رو صدا زد و یکی شون هم داشت با هستی حرف می زد اونی که من رو صدا زد من و کناری کشید و همون سئوال معروف شما چه نسبتی با هم دارین رو پرسید خوب من هم گفتم هم کلاس هستیم آره اونا ار منکرات بودن به ما گفتن که شما باید با ما بیایید خوب ما هم میوه ها رو که هنوز نخورده بودیم رو با یه دست پاچگی جمع کردیم و رانی هایی رو که هنوز نخورده بودیم رو همون جا رها کردیم ( بعد از این ماجرا هر موقه رانی میگرفتم به هستی می گفتم زود بخور تا نگرفتنمون و با هم می خندیدیم ) و ما دو تا رو سوار ماشین کردن و بردن دفتر منکرات کیف من رو گشتن و بردنم توی اتاق خیلی کوچیک و در رو هم بستن بعد از یه چند دقیقه من رو بردن توی یه دفتری که یه اقایی پشت میز بود از من سئولاتی کرد و بعضی وقت ها بد و بی راه می گفت و توهین می کرد حالا من هم اضطراب اینکه پدر هستی چیزی نفهمه دارم و هم این که تا یکی دو ساعت دیگه امتحان داشتیم بعد از اینکه من راستش رو گفتم و هم هستی و اینکه رابطه خاصی بین من و اون نبود و این برای اون ها معلوم شده بود با گرفتن کارت دانشجویی من و گوشی همراه هستی و زنگ زدن به خونشون و با مادرش صحبت کرده بودن و مادرش هم گفته بود که اون دوتا با هم نامزد هستن خوب بالاخره به خیر گذشت و من و هستی رو مرخص کردن البته طی فاصله زمانی مختلف من که هستی رو پیدا نکردم هر چی هم به گوشیش زنگ می زدم بر نمی داشت ( اون زمان من نمی دونستم که همراهش رو گرفتن ) بالاخره من رفتم دانشگاه اون جا هم نبود داشتم نگران می شدم که دیدم اومد خوب من و اون با یه روحیه نه چندان مناسب امتحانمون رو دادیم امتحانا که تموم شد ( دو تا امتحان بیشتر نداشتیم ) برای ثبت نام ترم سوم اماده می شدیم خوب اون موقه که من با خانوادم اومده بودم ( اونا اومده بودن تا هستی رو ببینن) هستی هم خبر داشت البته مادر من یه با هستی رو دیده بود ( حرم حضرت معصومه اما از اونجایی که مادر اون زمان حالش بد شده بود چیزی از هستی یادش نمی اومد ) خوب بعد از ثبت نام ما همگی به اتفاق هستی رفتیم پیک نیک در دامان طبیعیت آره ما کنار یه کوه که باغی هم اونجا بود و یه استخر نسبتا بزرگ برای ابیاری خوب ما توی همون باغ اتراق کردیم و بساط نهار رو راه انداختیم بابام که اتیشی روشن کرد و کبابی راه انداخت بعد از خوردن نهار من هستی رفتیم و اطراف رو گشتیم یه قالیچه انداخیم و دو نفری نشستیم و درد دل کردیم اون روز که خیلی به من خوش گذشت و همیشه اون روز رو به یاد دارم با تمام جزئیات آخر روز هم که رفتیم تا هستی رو برسونیم با مادر هستی سر یه چهار راه قرار گذاشتیم تا بیاد و و هستی رو ببره و اواخر شهریور هم که مادر جون با پدر و مادرش رفتن مکه برا ی هستی خیلی سخت بود چون تمام کار های خونه افتاده بود گردن هستی صبحانه نهار شام البته این روال زیاد طول نکشید چون ماه رمضان شروع شد هستی هم خیلی خوب از عهدش بر اومد و پدرش خیلی ازش راضی بود ( خوشا به حالش که توی اون روزا دست پخت هستی رو می خورد ) وقتی مادر جون رفته بود سفر من و هستی قبل از ماه رمضان یه سفر دو نفری یک روزه داشتیم با هم رفتیم یه مزرعه ذرت که خیلی هم با صفا سر سبز بود اون روز هم به من خیلی خوش گذشت هستی هم طبق معمول رفتنه و برگشتنه تو ماشین شیرین زبونی می کرد و هی برای من از این طرف و اون طرف تعریف می کرد خوب این بود از خلاصه اتفاقاتی که در تابستون 85 برای من وهستی افتاد که خیلی خاطره انگیز و با صفا بود خیلی با صفا .
البته خیلی از اتفقات هم نمیشه نوشت و اون هایی هم میشه نوشت حوصله شما دوستای عزیزم ارام و نرگس رو سر میبره براتون ارزوی موفقیت میکنم نوروز باستانی هم مبارکتون باشه.
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ، نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد، نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانستم چه خطائي كردم، كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائي اگر بود مرا، پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مي نگرم؛ باز هم اوست، كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز، بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم، بيگمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد، ورنه درديست كه مشكل بروم
تا لبي بر لب من مي لغزد، ميكشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسيد، لب سوزنده آن بدخو بود
ميكشندم چو در آغوش به مهر، پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود، شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بردارم، بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه ئي از رويش شد، با كه گويم ستم عشقش را
مادر ؛ اين شانه ز مويم بردار، سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن، زندگي نيست به جز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست،به چكار آيد اين زيبائي
بشكن اين آينه را اي مادر، حاصلم چيست ز خودآرائي
در ببنديد و بگوئيد كه من، جز او از همه كس بگسستم
كس اگر گفت : چرا؟ باكم نيست، فاش گوئيد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور، زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست، بگوئيد آن مرد ديرگاهيست ، در اين منزل نيست
(( با تو ااااااام
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 5 فروردین1387 ساعت 15:7 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

آخه دل من دل ساده من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطرات
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
POWERED BY