خوب روزهاي اول و چند ماه اول من خيلي به هستي اعتماد داشتم اصلا لازمه يك ارتباط درست وسلام هم اعتماد هستش اما وقتي هستي در مورد اون پسري كه جلوي پاساژ جلوش گرفته بود من رو كنجكاو كرد كه در موردش پرس و جو كنم و فهميدم كه هستي با اون پسر رابطه داشته چيزي كه تا اون لحظه هستي به من نگفته بود راستش رو بخواهيد من نميدونم اون روزا چه حالي داشتم و چه طور ديونه شده بودم چون من خيلي به هستي اعتماد داشتم شوكه شده بودم اما براي اون خونسرديه خودم رو حفظ كرده بودم و چيزي بهش نگفتم اما همش ازش مي پرسيدم كه چيزي هست كه تا حالا به من نگفته باشي يا اتفاقي برات افتاده كه تو يادت باشه اما نخواي به من بگي اما اون با خونسردي كامل مي گفت نه مگه چيزي شده اره اين خونسردي اون بود كه من رو مي ترسوند و اين راحت انكار كردنش من رو خيلي مي ترسوند نه كنه چيزي ديگه اي هم باشه كه من تا حالا بهش پي نبرده باشم خوب به قول حاج اقا دانشمند من سرطان فكر و اعصاب گرفته بودم اما يه چند ماه بعد من فهميدم كه هستي مي خواد يه چيزي به من بگه اما نميگه نمي دونم شايد اون موقه فهميده بود كه من مي دونم اما اون با اصرار زياد من ماجرا رو با سانسور هاي زيادي به من گفت من اولش بهش گفتم كه مي دونستم اما يه چند دقيقه بعدش شديدا انكار كردم كه مي دونستم خوب نمي دومنم اون موقه چي فكري كردم كه اين كار و كردم اما شايد خواستم كه همه چيز رو با اختيار خودش بگه نه اينكه بدونه چون من از قبل مي دونم بايد به من بگه خوب نگراني هاي من با سانسور هاي اون و اينكه شايد مادرش نميدونسته شديد تر شد اخه هستي تمامي اتفاق هايي كه براش مي افتاد رو براي مادرش مي گفت ( البته شايدم مادرش مي دونست و به من اين طور گفت اخه اون زماني هم كه با من بود دوستاش خبر نداشتن كه مادرش ميدونه شايد اينجوري ديگران فكر مي كردن كه براي مادرش فرقي نميكنه دخترش با كي باشه البته شايييييد) خوب اون نمي دونست من بعضي چيز ها رو مي دونم مثلا اينكه تا همون روز هايي كه با اون پسر بوده با من قرار مي ذاشت اما به من گفته بود شش هفت ماه پيش با اون تموم كرده خوب من نمي خوام وارد جزئيات بشم و باعث رسوايي اون بشم به همين خاطر هم هست كه از اسم واقعي اون استفاده نمي كنم فقط اون چيزايي كه به من گذشته رو دارم تعريف مي كنم و اون هم جزوي از گذشته هاي من هست اره اون روزي كه داشت اين ها رو برا من تعريف مي كرد گريه هم مي كرد اما من نتونستم طاقت بيارم از هم خدا حافظي كرديم اما يه چند دقيقه بعد من با كمال خونسردي بهش زنگ زدم و اصلا در مورد گفته هاش و گذشته ش حرفي نزدم خيلي مهربون حالش رو پرسيدم و اون رو دعوت كردم به خونسردي اما اون از اين حركت من شرمنده شد و باز زد زيره گريه اما اون كاش اون موقه مي فهميد كه من خيلي روش غيرت داشتم خيلي برام سنگين بود كاش مي دونست كه من رو شكست اما من اون رو بي نهايت دوست داشتم به همين خاطر ازش گذشتم خيلي ساكت شايدم تظاهر به گذشتن ازش كردم چون من هيچ موقه برام قابل هضم نبود و نتونستم البته بازم براي خودم نه براي اون چون خيلي سعي مي كردم در رفتارم تاثير نذاره امابازم ميرسيدم به اون دوست داشتني كه من رو كور كرده بود من اون روزا خيلي به اين توجه مي كردم كه هستي اين رو نفهمه چون ممكن بود كه ازش سو استفاده كنه اما حالا كه بيشتر فكر مي كنم مي بينم كه اون روز بخشيده بودمش اره من بخشيدمش چون در غير اين صورت هيچ موقه كنارش نمي موندم اما موندم و اما ديگه اون اعتماد اول رو بهش نداشتم و اون من رو به خودش شكاك كرد ديگه دوست ندارم در اين مورد بنويسم اما يه چيز ديگه هم مي خواستم بنوسم اما يادم رفت مهم نيست تا پست بعدي خدا نگهدارتون باشه.
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 25 فروردین1387 ساعت 21:34 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

آخه دل من دل ساده من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطرات
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
POWERED BY