بعد گذشت ماجراي دروغي كه هستي به من گفته بود خوب من تا
حدي اعتمادم رو نسبت به هستي از دست داده بودم به همين خاطر زياد به هستي گير مي
دادم هم من هم خودش خيلي عذاب مي كشيديم چون من و هستي به هم علاقه زيادي داشتيم
سعي مي كرديم اين مشكل رو از بين ببريم من با اينكه سعي كنم نسبت به هستي اعتماد
بيشتر فقط بيشتر چون من هنوز بهش اعتماد داشتم و اون هم همش كارهايي رو مي كرد كه
من نسبت به اون اعتماد بيشتري داشته باشم هر جا كه مي رفت به من مي گفت هر اون چه
من نظر جالبي نسبت بهش نداشتم رو انجام نمي داد اون هم مي دونست من نسبت به اون
اعتماد كامل ندارم اما هيچ موقه نفهميد چرا با وجود اين كار هايي كه اون ميكنه اين
هدف محقق نميشه (جلب اعتماد كامل من) اره اون نميدونست كه من چيزهايي رو مي دونم
كه اون هنوز به من نگفته اره من هيچ موقه به اون اعتماد كامل نداشتم البته به جز
چند هفته اولي كه با هم بوديم راستش من نسبت به دروغ خيلي حساسم و از اون متنفرم يه
بار به دختر خالش گفته بود شايدم دختر خاله ش سر خود اين كارو كرده بود كه با من
چت كنه تا من رو ازمايش كنه اما من مي دونستم اينقدر تابلو كه من همين آي دي رو تو
پرو فايل كلوبش ديده بودم اما به روش نيوردم اما بازم وقتي بهش گفتم به رويه خودش
نيورد به همين خاطر من براي تنبيهش اولين وبلاگم رو بهش هديه دادم حالا چرا تنبيه
؟؟؟؟چون اسم اون وبلاگ اسم همون آي بود اره مگورم دات بلاگفا با همون قالب اولم كه
تويه همين وبلاگ هم بود قالب شاهزاده پنگوئن قالب ساز اينم فكر كنم براي اوايل
تابستون سال 85 بود شايد چند روز پس و پيش تر از اون يكي وبلاگم (پرسن پاس دات
بلاگفا ) كه هنوزم پا برجاست اما متروك شايد يه روزي بهش يه صفايي بدم اما شايد!!!
خوب اون وبلاگ هم عشقولانه بود (مگورم) من براي هستي مي نوشتم بعضي موقه ها هم
هستي براي من خواهر جون هم (خواهر هستي ) بعضي موقه ها هم نظراتي براي ظاهر فيزيكي
اون ميداد يادمه هر نوشته اي كه توي اون وبلاگ مي نوشتم لحظه شماري مي كردم تا
هستي براش كامنت بذاره اون هم كه از من بدتر مي نوشت زنگ مي زد مي گفت براش كامنت
بذار خوب دل تنگي هامون رو درد و دلمون و احساساتمون رو منت كشي هامون رو ناز
كردنمون رو و تمام چيزهاي كه مي شد نوشت ( ديگه قرارامون و كه اون جا نمي نوشتيم)
و بيان كرد رو اون جا مي نوشتيم شايد من بعضي روز ها بيشتر 20 بار به اون وبلاگ سر
مي زدم اون روز ها چت و تلفن هم در اوج خودش بود بعد از اون 100 هزار تومن پول
تلفن 600 هزار تومن ديگه تا شهريور پول تلفن اومد فقط از طرف من از طرف اونم ههمين
حدودا يه وب كم هم داشتم كه براي چت تصويري ازش استفاده مي كرديم و همش سر اينكه
اين وب كم دست اون يكي باشه بحث بود.
يه چيزي كه فراموش كردنش برام خيلي سخته اينكه من و هستي سر
يه موضوعي با هم بحث كرديم شايد يكي از دلايلش هم اين بود كه اون اوايل ما سر هر
اختلافي كه داشتيم هستي از رفتم و تموم كردن رابطمون حرف ميزد من هم براي اينكه
بهش بگم اين كارش پسنديده نيست و داره كاره اشتباهي مي كنه يه بار مثل خودش عمل
كردم و بعد از يه بحث خيلي خفن اخرش من بهش گفتم كه ديگه نميتونم با تو باشم خيلي
جدي بهش گفتم رابطه من وتو توي اين لحظه تموم شد اما هستي بعد از چند دقيقه دوباره
زنگ زد ( اي خدا چرا مثل اون روزا دارم اشك ميريزم چرا بغض تو گلوم جا خوش كرده )
همون جور كه داشت اشك مي ريخت خيلي اروم و مظلومانه به من گفت محمد خيلي نامردي
خيلي نامردي چرا با من مي خواهي اين جور كني و داشت اين اهنگ رو گوش مي داد كه من
تو توضيحاتم نوشتم (آخه دل من دل ساده من ...............) دومين نامردي كه به من
گفت بغضش تركيد و زار زار گريه كرد نمي دونم درست يا اشتباه اما اونجا فهميدم كه
چقدر هستي من رو دوست داره خيلي هم من رو دوست داره ..............(ديگه نميتونم)
از اين پست به بعد اهنگ وبلاگ رو هم اپديت مي كنم
تا پست بعدي موفق باشيد
مي بندم اين دو چشم پر آتش را ، تا ننگرد در درون دو
چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم، از شعله نگاه پريشانش
ميبندم اين دو چشم پر آتش را ، تا بگذرم ز وادي
رسوايي
تا قلب خامشم نكشد فرياد، رو مي كنم به خلوت و
تنهايي
اي رهروان خسته چه مي جوئيد ، در اين غروب سرد ز
احوالش
او شعله رميده خورشيد است، بيهوده مي دويد به دنبالش
او غنچه شكفته مهتابست، بايد كه موج نور بيفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمي، كاو را بخوابگاه گنه خواند
بايد كه عطر بوسه خاموشش، با ناله هاي شوق بيآميزد
در گيسوان آن زن افسونگر، ديوانه وار عشق و هوس ريزد
بايد شراب بوسه بياشامد، از ساغر لبان فريبائي
مستانه سر گذارد و آرامد، بر تكيه گاه سينه زيبايي
اي آرزوي تشنه به گرد او، بيهوده تار عمر چه مي
بندي؟
روزي رسد كه خسته و وامانده، بر اين تلاش بيهوده مي
خندي
آتش زنم به خرمن اميدت، با شعله هاي حسرت و ناكامي
اي قلب فتنه جوي گنه كرده، شايد دمي ز فتنه بيارامي
مي بندمت به بند گران غم، تا سوي او دگر نكني پرواز
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 19:19 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

آخه دل من دل ساده من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطرات
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
POWERED BY