اوایل پاییز با رو رفتن با دانشگاه شروع کردیم هنوز نمره های ترم تابستون نیومده بود من و دوستام که یه چند ماهی از هم دور بودیم خوش بشی کردیم خوشحال از اینکه سال دومی شدیم رابطه منو هستی هم که ... آره من و هستی در کنار هم و با هم خوشبخت بودیم برای هم می مردیم برای هم فدا کاری می کردیم برای هم با هم بودیم همون موقه ها بود که من رفتنمو به شهرشون شروع کردم یعنی هر دو یا سه هفته بعضی موقه هام هر هفته می رفتم به دیدنش به جز دانشگاه می رفتم دنبالش و با هم می رفتیم بیرون چه روز ها و شب هایی بود که هر کدومش یه داستان که پست های بعدی می نویسم شون بعد چند روزی که از مهر گذشته بود مادرجون از مکه برگشتن انگار همین دیروز بود که هستی و خواهراش و پدرش رفته بودن بدرقه مادرجون انگار همین دیروز بود که هستی تو فرودگاه گریه کرده بود برای رفتن مادرش خوب هستی هم سختی زیادی کشیده بود برای کار های خونه اما از اونجایی که هستی دختر زرنگی بود و از این دختر لوسا نبود زیاد براش غیر قابل تحمل نبود تازه اونم در ماه مبارک رمضان خوب بعد از برگشت مادرجون از مکه هستی از همه خوشحال تر بود چرا؟ 80% به خاطر سوغاتی هایی که مادرش بهش قول داده بود راستی مادرجون وقتی که می خواست بره یه چند تا سایز از من گرفتتن که برام سوغات بیاره اما من بیخود دلم رو خوش کرده بودم الان می گم چرا؟؟ خوب وقتی مادر جون اومد خیلی چیز ها برای هستی اورده بود یه روز هم که هستی به من گفت با ماشین بیا کارت دارم وقتی رفتم سه تایی رفتیم بیرون بعد از یه خوش گذرونی به یاد موندنی مادر جون سوغاتی ها رو داد برای پدرم مادرم خواهرم برادرم و خودم مادر جون من رو خیلی خجالت زده کرد برای من از همه بیشتر زحمت کشیده بود بخصوص یه جانماز خیلی خوشل مخمل که من اون رو خیلی دوستش داشتم ( همه اون چیزایی که مادر جون برای من اورده بود هیچ کدومش سایزی نبود یعنی چیزی که پوشیدنی باشه نبود برای همین من ضد حال خوردم ) اما دست مادر جونم درد نکنه که این همه برام زحمت کشیده بود بگذریم من وهستی موقه ثبت نام همیشه سعی می کردیم بیشترین حالت ممکنه که می تونیم درس مشترک رو برداریم به همین سبب هم من و هستی بیشترین درس مشترک رو با هم داشتیم خوب چون تو دانشگاه هستی از من خواسته بود که رعایت کنیم و کسی نفهمه که ما با هستیم خوب من هم حرفش رو گوش داده بودم و تقریبا کسی نمی دونست به غیر از امیر و محمد علی دوستای من و مینا و شادی و ثانیه دوستای هستی و بعضی ها هم مطمئن نبودن به من تیکه می داختن چون یه بار که رفته بودیم بیرون یکی از هم کلاسی ها ما رو با دیده بود اما هر کسی که خبر نداشت حراست دانشگاه که خبر داشت اون ها هم چون چیز مستندی نداشتن سعی میکردن از ما چیزی بدست بیارن بعضی موقه حراست دانشگاه حال و احوال هستی رو از من می پرسید منم مثل بچه پر رو ها می گفتم کی ؟ نمی شناسم ! خوب دو تا از درسهایی که خاطرات زیادی رو در خودش جا داده مرور می کنم شاید برای این این دو درس اینقدر خاطره انگیز شده که هر چی من تو اونها مهارت داشتم هستی اصلا اونا رو نمی شناخت درس گرافیک کامپیوتری که فلش و پیری مییر ( به اشتباه گفته می شه پیری مایر) درس داده می شد و دیگری سیستم تجاری که برنامه نویسی اینترنتی و طراحی و ساخت صفحات وب درس داده می شد قبل از اون کلاس ها من هم یه فلشیست بودم هم یه طراح خوب صفحات وب فکر می کنم نزدیک پنج یا شش کلیپ برای هستی ساختم که شاید دو یا سه تا از اون ها رو بهش هدیه دادم کلیپ ها رو با اهنگ هایی که دوست داشت می ساختم و بهش هدیه می دادم . به همین خاطر من توی این درسا زیاد بهش کمک می کردم خیلی موقه می رفتم شهرشون و می رفتیم کافی نت البته با مادرش بعضی موقه ها هم دوتایی می رفتیم ( اون موقه ها هنوز نوت بوک نداشتم ) یه زمانی هم تو کافی نت بهش فتوشاپ یاد می دادم البته اون یه درس جدا از من داشت که من قبلا اون درس رو پاس کرده بودم درس نرم افزار عملی که استادشون ازشون خواسته بود که یه سایت با تمام جزئیات بهش تحویل بدن خوب من این کارو برای هستی انجام دادم اما از اونجایی که احتمال دادیم که اگر استاد سوالاتی رو از هستی بپرسه پس من رفتم تا بهش یه چیزایی رو یاد بدم یه بار که رفتیم تقریبا تمامیه نت ها رو گشتیم چون هیچ کدوم سی دی رام نداشتن تا من اون چیزی رو که ساختم رو نشون هستی بدم نزدیکای غروب بود که نت رو پیدا کردیم من هستی که کنار هم نشسته بودیم تا اون چیزایی رو یاد بگیره و من چیزایی رو یادش بدم اما نمی دونم چرا هستی بازم حواسش به درس نبود توی این حالت من هم حواسم هستی به نگاه میکرد و قربون صدقه من می رفت من نگاه هستی می کردم و قربون صدقه اون می رفتم وقتی دست هستی توی دست من بود انگار تمام دنیا برای بود توی اون حالت می خواستم با هستی یکی بشم وقتی هستی کنارم بود و توی چشاش نگاه می کردم بهترین لحظات زندگیم رو می گذروندم اون موقه بود که دیگه نمی خواستیم از جامون بلند بشیم و برای چندین و چند ساعت کنار هم می موندیم موقه رفتن هم که بد جوری دل جفتمون می گرفت خیلی زیاد به همین خاطرم خیلی تلفنی صحبت می کردیم من و هستی خیل به علاقه مند بودیم و این علاقه چندین و چند برابر هم شده بود من هستی یکی بودیم من و هستی برای هم بودیم من و هستی قلبامون برای هم میزد و با هم میزد هستی هستیه من بود .

نمی دونم تویه این چرا ........؟؟؟ (مهم نیست.

تویه این پست یه چیزایی رو کلی گفتم اما تو پست بعدی جزئیات اونا رو می گم

 

در مني و اين همه ز من جدا، با مني و ديده ات به سوي غير
بهر من نمانده راه گفتگو، تو نشسته گرم گفتگوي غير
غرق غم دلم به سينه مي تپد، با تو بيقرار و بي تو بيقرار
واي از آن دمي كه بيخبر ز من ، بركشي تو رخت خويش از اين ديار
سايه توام به هر كجا روي ، سر نهاده ام به زير پاي تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز، تا كه بر گزينمش به جاي تو
شادي و غم مني به حيرتم، خواهم از تو.... در تو آوردم پناه
موج وحشيم كه بي خبر ز خويش، گشته ام اسير جذبه هاي ماه
گفتي از تو بگسلم... دريغ و درد، رشته وفا مگر گسستني است؟
بگسلم زخويش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شكستني است؟
ديدمت شبي به خواب و سرخوشم، وه.... مگر به خوابها ببينمت
غنچه نيستي كه مست اشتياق، خيزم و ز شاخه ها بچينمت
شعله مي كشد به ظلمت شبم، آتش كبود ديدگان تو
ره مبند... بلكه ره برم به شوق، در سراچه غم نهان تو


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت 17:56 موضوع | لينک ثابت