بعد از اون یکی دوباری که من و هستی با هم رفته بودیم بیرون
هستی خیلی به من می گفت بیا دنبالم و با هم بریم بیرون خوب منم همون طور که گفتم
زیاد می رفتم دنبالش ما بیشتر که نه همیشه می رفتیم اون جایی که هستی و خانواده من
با هم رفته بودیم بیرون آخر تابستون رو می گم و بیرون رفتن ما همیشه شب بود چون
شبها بهمون گیر نمی دادن اون جایی هم که می رفتیم نزدیک هم نبود حداقل 40 یا 50
کیلومتر از شهر دور بود البته از شهر هستی از شهر ما که بیشتر از 150 کیلومتر من
همیشه این راه رو به عشق هستی بدون خستگی می رفتم راستی همیشه هستی بد قولی می کرد
هر موقه که میرفتم اونجا من و 30 یا 45 دقیقه دم درشون منتظر می موندم تا خانوم
حاضر بشه اما مادر هستی همیشه زود تر می اومد بعضی موقه هام که خواهر جون می اومد
و می رفتیم و توی راه با هم شوخی می کردیم و می گفتیم و می خندیدم چهار تایی سه
تایی بعضی موقه هام دوتایی همیشه و هر وقت می رفتیم بیرون خیلی خوش می گذشت یه
اهنگی بود که مادر جون ازش خاطره بدی داشت هستی همیشه می گفت این و بزار برای همین
من همیشه در مورد اهنگ بین هستی و مادر جون گیر می کردم من و هستی با هم بساطی
داشتیم هر موقه می رفتیم بیرون بلافاصله از شهر که خارج می شدیم چپ چپ نگاه من می
کرد بعدش من یادم می اومد که وای هستی باید می اومده جلو نیومده این همه داره بد
نگاه می کنه آخه تو شهر و محله شون جلو نمی شست از شهر که می رفتیم بیرون از اون
نگاه ها می کرد بعدش من می فهمیدم که وقته شه که هستی بیاد جلو کنار من بشینه هستی
از اونجایی که به هر نوع خوراکی علاقه زیادی نشون می داد همیشه با خودش خوراکی می
اورد ( به همین خاطر هم من زیاد بهش گیر می دادم و بهش می گفتم که تو چاغی خوب یه کم اضافه وزن که داشت اما نه چاغ
به خاطر من و برای اینکه من گفته بودم دوست داشتم وزنت کم تر بشه می رفت باشگاه تا
وزنش رو به خاطر من کم کنه )و از اونجایی که من حواسم به رانندگی بود از هر چیزی
یکی خودش می خورد و یکی دهن من می ذاشت وای چیزای که از دست اون بود چقدر مزه ش با
بقیه چیزا فرق داشت راستی چون هستی می دونست من به شکلات خیلی علاقه دارم همیشه
برای من شکلات مخصوص می اورد تازه بهضی موقه هام می اورد دانشگاه و می داد به من
البته خود هستی هم به شکلات علاقه داشت و بعضی موقه هام که اون فدا کاری می کرد و
اگر کم بود خودش نمی خورد برای من می اورد من هم که اصلا دلم نمی اومد بدون هستی
بخورم یا با هم ترتیبش و می دادیم یا من اونا رو نگه می داشتم تا ببینم که هستی
چیزی که خودش دوست داشت رو ازش گذشته و برای من نگه داشته (هر چند کوچک اما برای
من بی نهایت بزرگ بود این کاراش و با این کاراش و خیلی دیگه از کار هایی که برای
من میکرد من رو اسیر و وابسته خودش کرده بود البته نه وابستگی از روی عادت وابسته
حسی و عاطفی من و عاشق خودش کرده بود ) خوب بعد یه چند ساعاتی گردش و شوخی خنده
(البته بعضی موقه هام یه مشکلاتی پیش می اومد اما اینقدر کوچیک که من اصلا یادم
نمیاد ) بر می گشتیم خونه من هم که یکی دو ساعت بعدش میرسیدم خونه توی این یکی دو
ساعت هم هستی چندینو چند بار زنگ می زد و احوال من رو می پرسید و توصیه های ایمنی
رو گوش زد می کرد.
انتظار می کشم و باز انتظار می کشم؛ کار دیگری جز انتظار
ندارم. انتظار برای آن چیزهایی که آرزوهایم را ساخته اند. انتظار برای روزهای
بهتر، انتظار برای پایان تیرگی ها، انتظار برای گفتن حرفهای نگفتهای که راه گلویم
را سد کرده اند، انتظار برای پایان یافتن خاموشی فریادهایم، انتظار برای شنیدن
صدایی عاشقانه از میان تیرگی شب، انتظار برای پایان روزمره گی ها، . . .
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 ساعت 12:10 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

آخه دل من دل ساده من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطرات
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
POWERED BY