خوب اره این چیزایی که من می نویسم تقریبا برای 17 یا 18 ماه پیش خیلی نزدیک خیلی نزدیک جوری که این اتفاقاتی که می نویسم هیچ جا یاداشت نکردم اما لحظه لحظه اون رو خوب یادم .اگر بخوام جزئیات اتفاقاتی که برای من و هستی افتاده رو بگم و بنویسم خیلی زیاد میشه اینجوری فکر کنم حوصله شما هم سر بره به همین خاطر سعی می کنم مختصر مفید بنویسم .

یه بار که من رفته بودم پیش هستی تا پروژه ش رو بهش بدم و مختصر توضیحی بهش بدم بارون شدیدی می اومد بر عکس همه روز ها هستی خیلی دیر اومد من هم زیر اون بارون شدید خیس خیس شده بودم جوری که از موهای جلوم اب چیکه چیکه می اومد وقتی با هستی روبرو شدم دوتایی با هم خندیدیم اخه من شده بودم موش آب کشیده اما بعدش من از هستی دلخور شدم که چرا من و این همه معطل کرده خوب اونم برای خودش دلیلی داشت چون تقریبا ظهر بود هستی برای من نهار هم اورده بود و مثل همیشه عالی بود . یه بار هم رفتیم کافی نت دوستش تا باهاشون برنامه نویسی اینترنتی کار کنم اون شب هم خیلی خوب بود اونجا یه اموزشگاهی بود که هستی فکر می کرد خانوم مدرس اونجا فامیلشون و هی خودش رو قایم می کرد وقتی که من این اطمینان رو بهش دادم که بهترین مقامی که خانوم های فامیل تو دارن سبزی خورد کنیه خودشم وقتی یه کم فکر کرد به همین نتیجه رسید و بی خیال شد . یه شب هم رفته بودم که کامپیوترشو بیارم تا درست کنم اونم نامردی نکرده بود همه چیزایی که نمی خواست من بدونم رو پاک کرده بود خوب من هم طبق اصول حرفه ای خودم باید می دونستم که چه چیزایی رو پاک کرده یه برنامه ریکاوری ریختم و همه چیز برام روشن شد البته اون همه چیزی که میگم روشن شد هیچی بود به غیر یه چند تا عکس خانوادگی چیزی نبود هستی از وجود چنین برنامه ای خبر نداشت و وقتی که فهمید خیلی ناراحت شد و خیلی با من دعوا کرد اون موقه ما تو اتوبوس بودیم که من در جوابش یه کاری کردم که اصلا روم نمیشه بگم من چه کار اشتباهی کردم اما وقتی پیاده شدیم با هم قهر بودیم من رفتم تا برگردم خونه و اونم بره خونشون اخه خیلی وقتا من اون و تا شهر شون می رسوندم و خودم بر می گشتم خوب وقتی من سوار ماشین شده بودم و منتظر راننده بودم دیدم هستی در کمال بزرگواری کنارم ایستاده و من و بدرقه کرد . البته هستی دوبار کامی رو به من داد تا درستش کنم . یه بارم هم با هم رفتیم رستوران تا منتظر بمونیم تا مادر جون هم بیاد یه پیتزایی خوردیم به یاد ماندنی آخه پیتزا رو سرخ کرده بودن تا چند وقت از بو و اسم پیتزا متنفر بودم بعد از کلی ور رفتن با اون اخرش هم نتونستیم بخوریمش بعدش هم که رستوران تعطیل شد و ما رو کردن بیرون البته محترمانه بعد هم که مادر جون اومد و رفتیم بیرون یکی از اون شب هایی هم که دوتایی رفته بودیم بیرون جاده تاریک بود و رفتیم رو یه سنگ بزرگ ماشین دقیقا یه چند سانتی رفت بالا با یه سرعت بالا بعد از چند ثانیه هستی شیشه رو پایین کشید تا هوا عوض بشه دیدیم بوی زیاد بنزین میاد وقتی زیر ماشین رو دیدم زیر ماشین سر تا سرش پاره شده بود با یه شکاف عمیق باک بنزین هم سوراخ شده بود و ازش بنزین می اومد من هم برای اینکه بنزین تموم نکنم با سرعت هر چه تمام هستی رو به خونشون رسوندم اون موقه هستی خیلی ترسیده بود و نگران برای اینکه من چه جوری ماشین رو برسونم خونه خوب از اونجایی که ماشین دوگانه سوز بود من رفتم و گاز زدم بعدش هم که رسیدم شهرمون باک خالیه خالی شده بود بعد هم به کمک دوستم درستش کردم البته فقط باک و (اون رو با چسب دو قلو چسبوندم و هنوزم همون چسب های اون شب بهش) از اون جایی که رابطه من و افسانه تموم شده بود رابطه من و هستی خیلی زیاد و غیر قابل توصیف شده بود اون موقه تلفن هم به خاطره .../600 هزار تومن قطع بود پدر من هم برای ادب کردن من این پول رو پرداخت نکرد این روزا من خیلی کارت تلفن مصرف میکردم بعدش هم رو اوردم به مخابرات ( اون کارت ها رو یادگاری نگه داشتم نزدیک 70 یا 80 تا میشه البته این مصرف شاید 3 ماه من بود ) خوب اون روزا من خیلی چیزا تو وبلاگمون برای هستی می نوشتم تو مگورم شاید خیلی از احساساتم رو اونجا براش بیان می کردم هستی هم برای نوشته های من کامنت می ذاشت و بعضی موقعه ها هم اون برای من می نوشت همون موقه ها بود که من به این نتیجه رسیدم که هستی برای دروغ مگورم به اندازه کافی متنبه شده به همین خاطر به هستی گفتم به سلیقه خودت یه وبلاگ درست کن می خوایم کوچ کنیم فکر کنم اونم خوشحال شد و هستی این وبلاگ رو به راه انداخت و این اسم رو اون انتخاب کرد هم نفس اخه من و هستی هم نفس هم بودیم و اون ام هم اول اسم منه دنباله هم نفس راستی برای اینکه دوستامون موقه چت کردن و این حرفا مزاحم نشن باز به هستی گفتم دو تا ای دی درست کنه به سلیقه خودش خوب اونم درست کرد که یکی از اون ای دی ها هم نفس بود یکی دیگه از دلیل هاشم شاید این بود که اسم وبلاگ ما شد هم نفس و من تمام مطالب اون وبلاگ رو به هم نفس منتقل کردم بعدشم هم اون رو پاک کردم یکی از دلایلی که مگورم پاک شد این بود که اون شبی که من و هستی رفته بودیم کافی نت دوست هستی من اون وبلاگ رو اونجا باز کرده بودم به همین خاطر دوست هستی کنجکاوی کرده بود و ادرس رو پیدا کرده بود و هستی از این اوضاع اصلا راضی نبود پس ما هم پاکش کردیم اون موقه بود که هم نفس متولد شد اواخر پاییز 85 .

اینم از پاییز 85 که فکر کنم تموم شد اگه چیزه دیگه ایی بهش اضافه نکنم.

 

عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاييـــــم را ديــد و رفت

ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــاي دلــــم خنديــــد و رفت

عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل ديــــــوانه را 

مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـيد و رفت؟

ماهــــي در تنــگ زنــــداني شده، حــــــرفي بــــزن 

از همــان تـــوري كه از دريــــا تو را دزديد و رفت 

"شـــعله ي ايـــن شمــــع آتش مــي زنـد بر جان تو" 

عاقبــــت پــــروانه اي ايـــــن جمله را نشنيد و رفت 

آه! اين تصويـــر در آييـــنه تكــــراري شــــــده است 

باز هم اشــكي به روي گــــونــه اش لغـــزيد و رفت

"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟" 

عاشــقي دلسوختـــــه اين نـــكته را پرســــيد و رفت  

اي خــــــدا! از آدمـــــــيزاد زميـــــــــني در گــــــذر 

آن كه از باغ بهشتت سيــب سرخــــي چـــيد و رفت

غـــرق در رويــــــاي تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد

يـــك فرشــــته آمــــد و روي مــرا بــــوسيد و رفت….


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت 23:41 موضوع | لينک ثابت