هفتم یا هشتم دی بود که هستی به من پیشنهاد داد تا تولدم رو زود تر بگیرم چون تولد من دقیقا بین چند تا از امتحانای سخت ترم ما بود حرف هستی که منطقی هم بود رو قبول کردم درست یادم نیست چهاردهم یا شونزدهم دی (تولدم 26 دی ) ما جشن تولد گرفتیم اون روز که من برای اولین بار جلو یه هستی کت و شلوار پوشیده بودم رفتم شهرشون نزدیکای غروب رسیدم وقتی رسیدم اون ها داشتن می رفتن رستوران آخه من دنبال جای پارک برای ماشین می گشتم اونا زودتر رفتن تا اماده بشن برای یه جشن تولد 4 نفره هستی مادرجون خواهرجون و من خوب من وقتی یه جای مناسب برای ماشین پیدا کردم رفتم تا به اونا ملحق بشم اما قبلش رفتم شیرینی فروشی که دقیقا کنار رستوران بود و اونجا درست یادم نیست دوتا یا یک جعبه کیک خریدم برای جشن تولد خوب من که رفتم داخل رستوران یه چرخی زدم تا اونا رو پیدا کنم وقتی هستی من و دید به من خندید چون من و تو کت و شلوار می دید براش تازگی داشت بعدش هم که نشستم کنار هستی با زاویه نود درجه خواهر جون هم که رو بروم و مادر جون هم کنارش بعد از یه مشورت هر کسی یه چیزی سفارش داد و بعد از صرف غذا ما کیک ها رو باز کردیم اما کسی میل نداشت و بعد هم بهترین قسمت اون یعنی هدیه گرفتن هر کسی هدیه خودش رو داد که من از همه بیشتر هدیه هستی رو دوست داشتم خیلی هم دوستش داشتم بعد هم بد ترین قسمت اون رسید یعنی پرداخت صورت حساب بعد هم که تصمیم گرفتیم بریم بیرون من و هستی دوتایی به همین خاطر مادرجون خواهر هستی رفتن خونه من و هستی تو اون شب سرد زمستونی رفتیم توی یکی از کوهستان های اطراف تا برف بازی کنیم اما چه اتفاقی افتاد برای ما تاریخی ما همین طور که داشتیم با ماشین توی برفا سرخ می خردیم تصمیم گرفتیم که دیگه از این جلو تر نریم چون عمق برف بیشتر می شد خوب به همین علت هم تصمیم گرفتیم بر گردیم اما برف بازی نکردن همانا ماشین توی برف گیر کردن همانا تازه کجا توی یه کوهستانی هیچ بنی بشری اونجا پیدا نمی شد هستی خیلی ترسیده بود و من هم هر چی بیشتر تلاش می کردم بیشتر فرو می رفتیم پام تا زانو میرفت توی برف من که خواستم خودم رو به جاده برسونم صد بار خوردم زمین ساعت تقریبا 10 یا 11 شب زمستونی بود خوب بعد از کلی تقلا زنگ زدیم امداد خودرو اونم گفت من داخل شهر هستم و تا اونجا 1 ساعت راه مادر هستی هم نگران شده بود و خیلی زود به زود زنگ می زد چون هستی از طرف پدرش محدودیت داشت نمی تونست تا اون موقعه شب بیرون باشه برای همین مادر هستی گفته بود هستی رفته خونه دوستش شب هم اونجا میمونه به همین خاطر این مشکل ما تا حدودی حل شده بود ما تقریبا 40 دقیقه صبر کردیم تا امداد خود رو اومد هستی هم که حالش خیلی بد شده بود اون یارو نزدیک بود ماشین خودش هم گیر کنه اما بعد از اینکه زنجیر بست مشکلش تا حدودی حل شد ماشین رو اورد بیرون فکر نکنم 30 متر هم ما رو بکسل کرد اما 40 هزار تومن از ما گرفت اما حالا نکته جالبش اینجاست که می خواست از ما اخاذی کنه اما وقتی من جلوش ایستادم و پول بیشتری بهش ندادم می گفت شما مشکوک هستین و ما شما رو باید بدیم دست پلیس خوب من هم خیلی ریلکس گفتم باشه چون اون ماشین ما رو از عقب بکسل کرده بود جلوی ماشین ها کاملا مخالف بود و برای ما طرف راه اصلی به همین خاطر من توی اون جاده پیچ در پیچ تند رفتم که اون تا امد به خودش بجونبه خیلی ازش دور شدیم آخه اگه کار ما به پلیس کشیده می شد فکر کنم پدر هستی سکته رو زده بود ( خدایی نکرده) بعدش که فاصله ما زیاد شد رفتیم تو یه جاده تاریک و چراغ های ماشین رو خاموش کردم که اونا اومدن و از ما رد شدن برای اینکه احتمال این رو دادیم که جلوم ایستاده باشن یه جاده 60 کیلومتری نرفتیم و برای اینکه از یه جاده دیگه وارد شهر بشیم تقریبا 250 کیلومتر راه رفتیم توی راه از یه جایی گذشتیم که دقیقا مثل جاده چالوس بود من و هستی می گفتیم ساعت 1 نیمه شب اومدیم شمال اما بعد از همه گرفتاری ها هستی ساعت 4 صبح رسید خونشون و این خاطره ای شد برای من برای جشن تولدم که تا اخر عمر فراموش نخواهم کرد

 

 

 

همه شب با دلم كسي مي گفت:«سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد مي رود، مي رود نگهدارش»
من به بوي تو رفته از دنيا، بي خبر از فريب فرداها
روي مژگان نازكم مي ريخت، چشمان تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهاي تو داغ، گيسويم در تنفس تورها، مي شكفتم ز عشق و مي گفتم:
«هر كه دلداده شد به دلدارش، ننشيند به قصد آزارش
برود؛چشم من به دنبالش، برود؛عشق من نگهدارش»
آه اكنون تو رفته اي و غروب سايه مي گسترد به سينه راه
نرم نرمك خداي تيره غم مي نهد پا به معبد نگهم
مي نويسد به روي هر ديوار، آيه هاي همه سياه سياه


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 1:45 موضوع | لينک ثابت