<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عطر ریحان</title>
<link>http://hamnafas-mr.blogfa.com/</link>
<description>تو با خنده نوشتی هم نفس خدا نگهدار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 03 Jun 2008 23:01:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خسته ام خیلی خسته ام</title>
<link>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;امتحانات که تموم شده بود و ما هم برای ثبت نام و حذف و
اضافه تلاش می کردیم تا بازم مثل ترم قبل بیشترین کلاس مشترک رو با هم داشته باشیم
اما این اخرین ترمی بود که ما با هم بودیم چون هستی ترم آخرش بود و منم برای نظام
وظیفه چند واحدی نگه داشتم ( تا دیر تر مشمول بشم و بتونم کنکور بدم ) پس من حالا
حالا ها بودم بعد از این پروسه هم دیگه نزدیکای عید نوروز بود عید 86 ما هم در تکا
پوی استقبال از نوروز اسفند ماه 85 هستی و مادرش برای اولین بار امدن به شهر ما (
البته من و هستی چندین و چند بار رفته بودیم شهر ما اما نه با مادر هستی ) هستی
زنگ زد به من و قرار گذاشتیم و منم رفتم دنبالشون چون می خواستن خرید عید کنن از
پاساژ به اون پاساژ می رفتیم وای که هستی و مادرش چقدر سخت خرید می کردن منکه دیگه
اخراش داشتم سینه خیز می رفتم از بس خسته شده بودم با رو در بایستی هم که داشتم
روم نمی شد بگم هستی هم ک این قضیه رو فهمیده بود هی به من می خندید کلا هستی دختر
خوش رویی بود و همیشه راحت می خندید هنوز طرز خنده ش و صدای خندش رو خوب به یاد
دارم یادمه اون شب برای هستی یه روسری قهوه ای خریدم هستی هم کلی خوشحال شد اصولا
هستی خیلی از هدیه خوشش می اومد و استقبال خیلی خوبی از قضیه داشت و البته خیلی هم
پر خرج بود خیلی زود به زود خرید می کرد و خیلی به ظاهرش می رسید خوب اون شب ما
نیمه شب بیرون بودیم دیگه اون موقعه هم مغازه ها بستن و گر نه ما هنوزم بودیم اخر
شب هم سه تایی رفتیم تا شام بخوریم برای اینکه یه هوایی هم تازه کرده باشیم شام رو
گرفتیم رفتیم بیرون خوردیم وسط یه میدون یه نیمچه فرشی که صندوق عقب ماشین بود ولو
کردیم و نشستیم هیچ کسی تو خیابونا نبود هوا خیلی هم سرد بود من نمی دونم چرا توی
اون هوای سرد تصمیم گرفتیم بیرون شام بخوریم من و هستی با هم خوردیم و مادر جون هم
تنهایی مشغول شدیم نوشابه هم داشتیم اما لیوان نداشتیم هستی هی می خندید به این
اوضاع از شدت سرما نفهمیدیم چی خوردیم بعدش هم که مادرجون و هستی رفتن خونه
دوستشون که شهر ما بود . یه شب دیگه هم بعد از این ماجرا اومدن هستی به من گفت بیا
من گفتم خودم میام بدون ماشین هستی ناراحت و تقریبا با من قهر کرد منم برای بدست
اوردن دلش ماشین بردم اما بهش نگفتم بعد از یه ساعتی چرخیدن تو پاساژها و قیافه
گرفتن هستی برای من وقتی خواستیم بریم و گفتن تاکسی بگیریم من گفتم ماشین اوردم که
هستی خوشحال شد و من و تحویل گرفت هنوز راه نیوفتاده بودیم که پدر هستی زنگ زد و
گفت هر کجا که هستین من میام دنبالتون من و هستی حالمون گرفته شد چون می خواستیم
با هم بریم مادر هستی هم گفت فقط من با شما میام و هستی همکلاس ش که اینجاست با
اونا میاد من همیشه مادر جون به خاطر این همه لطفی که به ما داشت خیلی دوست داشتم
خیلی زیاد مثل مادر خودم ما برای اینکه تو راه هم دیگه رو نبینیم تا قضیه ضایع نشه
بین راه یه جایی ایستادیم و استراحت کردیم فکر کنم وقتی رسیدیم ساعت 12 شده بود و
پدر هستی براش نگران شده بود که تقریبا نزدیکای خونه اش بودیم که به هستی زنگ زد
گفت رسیدم . کلا اون دو دفعه خیلی خوش گذشت به من و هستی یکی از اخلاق های هستی که
من خیلی دوست داشتم این بود که همش از خاطراتش حرف می زود و از روز مرگی هاش من هم
فقط گوش می دادم خیلی با اب و تاب هم تعریف می کرد با اون صدای جالبی که داشت و ادا
هایی که از خودش در می اورد من و مجذوب خودش می کرد . شاید کمتر گفته باشم شایدم
اصلا نگفته باشم اما هستی خیلی من و دوست داشت و خیلی به ابرازه علاقه می کرد شاید
من همیشه صبح ها با صدای زنگ هستی از خواب بلند می شدم من و هستی از یه الفاظی
اختصاصی برای ابرازه علاقه استفاده می کردیم که فقط خودمون می فهمیدیم من هستی یه
زبون هم داشتیم که شاید بعضی از اون ها رو من هنوز استفاده می کنم ( باشه = باجه -
خدا حافظ = خدا فیس – شما = شوما – حرف تعجب = نه نه والا – به جهنم = گور سیا و
خیلی چیزای دیگه ) قبل از عید من هم یه بار رفتم شهر اونا هستی کلی به عیدی داد
خیلی خوشحال شدم و بازم مثل همیشه اونا برای من خیلی با ارزش بودن خیلی زیاد جزو
با ارزش ترین های مادی و معنوی من خوب چون من هم می خواستم برم مشهد فکر کنم 5 یا
6 عید گولش زدم و گفتم من عیدی و سوغاتی رو بعد از زیارتم برات میارم التبه گول که
نه چون همون کارم براش کردم اون موقعه چیزی بهش ندادم اون موقه ها بود که دیگه هیچ
مانعی بین من وهستی وجود نداشت و ما برای هم بودیم شاید همون موقعه ها بود که من
هستی کم کم عاشق هم شده بودیم نمی دونم شایدم نشده بودیم اما من هستی رو تا بی
نهایت دوست داشتم. سال 85 با تمام زشت و زیباش تموم شد نوروزی که من و افسانه و
خواهر کوچکتر افسانه و خالم سر سفره هفت سین بودیم اما 365 روز بعدش خیلی چیزا عوض
شده بود شاید حتی خودم 365 روز بعدش من هستی با هم خوش بودیم و خبری از اون دختر
معصوم نداشتم من افسانه رو دوست نداشتم اما خیلی عذاب وجدان داشتم خیلی شب ها با
وجود اون خواب نبرد و خیلی شب ها خیلی براش گریه می کردم وقتی دست نوشته هاشو می
خوندم وقتی شعر هایی که برای من گفته بود وقتی اخرین صحنه ازش رو یادم می اومد
دیونه می شدم کسی که در اخرین روز ها با تمام مظلومیتش رفت تا من خوش باشم اخه با
تمام اخلاق هایی که داشت عاشق من بود عاشقم (یکی از شعر هایی که برای من گفته بود
یه چهار بیتی این بیت اخرش : شب و روز و ستاره من --- اوست تنها پریزاده من )&lt;span&gt; &lt;/span&gt;خوب حالا دیگه سال نو بود سال 86 من هستی سر
تبریک سال نو با هم کری داشتیم که از نظر من - من پیروز شدم چون با تحویل سال نو
من یه پیام کوتاه به هستی دادم اما هستی به من زنگ زد اما پیام من زود تر رسید به
همین خاطر من گفتم من بردم و من زود تر بهت تبریک گفتم .&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;باز هم قلبي به پايم افتاد&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;باز هم چشمي به رويم خيره شد&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;باز هم در گير و دار يك نبرد&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;عشق من بر قلب سردي چيره شد&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;باز هم از چشمه لبهاي من&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;تشنه ئي سيراب شد، سيراب شد&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;باز هم در بستر آغوش من&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;رهروي در خواب شد ، در خواب شد&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;خود نمي دانم چه مي جويم در او&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بگذرد از جاه و مال و آبرو&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 03 Jun 2008 23:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamnafas-mr&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>hamnafas-mr</dc:creator>
<guid>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز میلاد هستی</title>
<link>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;یکی
از مشکلاتی که من و هستی برای ازدواج داشتیم این بود هستی فقط 24 روز از من
کوچیکتر بود و این فشردگی باعث این می شد که من برای رسیدن به اون بیشتر تلاش کنم
بیشتر از اون چیزی باشم که در اون سن به سر میبرم چه جوری بگم از یه دختر بیست
ساله شاید انتظار ازدواج می رفت اما از یه پسر بیست نمشد انتظار داشت که هم سربازی
رفته باشه هم درس ش رو تموم کرده باشه (اونم کارشناسی) هم شغل ثابت داشته باشه هم
خونه ماشین داشته باشه ( اولویت اکثر دختر خانوم ها برای ازدواج(دو مورد آخر)) به
همین خاطر من باید تلاش بیشتری می کردم و هستی هم صبر بیشتری بگذریم بیست بهمن روز
میلاد هستی بود خوب طبق معمول من باز رفتم شهر شون البته از چند روز قبلش در تکا
پوی هدیه خریدن برای هستی بودم تازه دو تا جشن هم در انتظار بود یکی تولد هستی و
دیگری جشن عشاق ( ولن تاین ) خوب من چیزی براش گرفتم که هم نداشته باشه هم شکیل
باشه و هم با اون به یاد من بیوفته خوب منم یه شیشه عطر شکیل براش گرفتم با یه عطر
دخترونه خیلی خوش بو اینجوری هر جای دیگه اگه همون بو یا شبیه اون رو استشمام می
کرد حتما به یاد من و شب تولدش می افتاد و برای روز عشاق هم دو تا عروسک سنجد با
مو های قرمز گرفتم با یه مجسمه گرفتنش یه درد سر داشت کادو کردنش یه دردسر دیگه
آخه من می خواستم همه چیز عالی باشه اون شیشه عطر شبیه گل رز باز شده بود داخل یه
جعبه چوبی خوب من اون شیشه عطر رو داخل جعبه اش گذاشتم و روش رو پر از گل های رز
نیمه باز پر کردم جوری که دیگه شیشه عطر پیدا نبود بازم بگذریم من اون شب رفتم سر
کوچه شون و منتظر موندم تا قسمتی از خانواده هستی بیان وقتی اومدم رفتیم یه
رستوران اما یه رستوران دیگه این یکی خیلی شیک تر از اون رستورانی بود که برای جشن
تولد من رفتیم اما خوب من که شهر اونا رو بلد نبودم وگر نه منم همون جا میبردموشون
در حالی که اونا خودشون اونجا رو انتخاب کرده بودن وقتی نشستیم من برای اینکه کم
نیارم به شوخی به هستی گفتم شما چرا کلاه سر من گذاشتین جشن تولد من رفتیم رستوران
خیلی خوب اما تولد تو اومدیم یه رستوران اشغالی بعدش هم همه با هم خندیدم (چون
شوخیه جالبی بود) بعد صرف شام من هدیه هستی رو بهش دادم و اونم خیلی خوشحال شد
بعدش هم طبق معمول همیشه می رفتیم بیرون همون جای قبلی اون دیگه پاتوق ما شده بود
اون شب هم مثل شب های دیگه خیلی خوش گذشت بی نهایت خوب بود .&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;راستی
هستی هم برای من روز عشاق یه تابلو خریده بود که این شعر روش نوشته شده بود اسم
شعر افسوس - از فریدون مشیری:&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;گفتی که: &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;« چو خورشید، زنم سوی تو پر،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;چون ماه، شبی می کشم از پنجره سر!»&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;اندوه، که خورشید شدی،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;تنگ غروب!&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;افسوس، که مهتاب شدی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;وقت سحر! &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;من این تابلو رو خیلی دوست داشتم به همین خاطرم جاش دقیقا
بالای میز کارم بود و با یه چرخش 30 درجه ای سر به بالا می شد دیدش و پشت تابلو یه
چیزایی نوشتم که یادم نیست چی بود چون الان دیگه اون تابلو اینجا نیست  فقط
متن شعر خیلی خوب یادم مونده الان فکر کنم یکسالی هست از اون تابلوی دوست داشتنی
فقط میخی که اون رو نگه داشته بود مونده .انگار رفتم جاده خاکی قرار بود از خوشی
های اون شب بگم راستی هستی هم موقعه رفتم به خونه دو جعبه کیک خرید که یکیش برای
خودشون تو خونه و یکیش هم برای من و خانوادم تازه کیکش خیلی خوش مزه بود . اونجایی
که رفتیم کیک بخریم کنارش بیمارستانی بود که مادر جون اون جا گوشش رو عمل کرده بود
یاد کمپوت اناناس هایی افتادم که هستی اون روزا برام می اورد ( از کسانی که به
دیدن مادرش می اومدن و کمپوت می اوردن ) خوب اون شب هم با تمام زیبایی هاش تموم شد.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;یاد یه جمله ای افتادم :&quot;اگر می دونستیم زمان کنار هم
بودمون محدود محبتمون به هم نا محدود می شد &quot;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;نگاه میکنی و من ز&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;شوق میمیرم&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;شبانه های مرا میشود سحر باشی و میشود از این نیز خوبتر باشی&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;تداوم من&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;ودریا و آسمان با تو
همیشگی ست &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;اگر هم تو رهگذر باشی نیازمند تو ام مثل زخم لب&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بسته&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;خوشا تر انکه تو گهگاه نیشتر باشی&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;غروب و سوختن ابر و من تماشایی ست&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;ولی مباد&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;تو این گونه شعله ور باشی&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;ببین چه دلخوشی ساده ای &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;همینم بس که یاد من به هر&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;اندازه مختصر باشی&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;چقدر دفترکم رنگ و روح میگیرد&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;تو در حواشی این متن هم اگر باشی&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;دوباره جذبه
به پرواز میدهد شعرم&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;کبو تران مرا گر تو بال و پر باشی نگاه می کنی و&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;من ز شوق می
میرم&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;همیشه بهر من ای چشم خوش خبد باشی من عاشق خطری با تو ام &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;خوشا&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;آن روز که بی دریغ تو هم
عاشق خطر باشی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 28 May 2008 20:08:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamnafas-mr&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>hamnafas-mr</dc:creator>
<guid>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پر ماجرا ترین تولد زندگیم</title>
<link>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;هفتم یا هشتم دی بود که هستی به من پیشنهاد داد تا تولدم رو
زود تر بگیرم چون تولد من دقیقا بین چند تا از امتحانای سخت ترم ما بود حرف هستی
که منطقی هم بود رو قبول کردم درست یادم نیست چهاردهم یا شونزدهم دی (تولدم 26 دی
) ما جشن تولد گرفتیم اون روز که من برای اولین بار جلو یه هستی کت و شلوار پوشیده
بودم رفتم شهرشون نزدیکای غروب رسیدم وقتی رسیدم اون ها داشتن می رفتن رستوران آخه
من دنبال جای پارک برای ماشین می گشتم اونا زودتر رفتن تا اماده بشن برای یه جشن
تولد 4 نفره هستی مادرجون خواهرجون و من خوب من وقتی یه جای مناسب برای ماشین پیدا
کردم رفتم تا به اونا ملحق بشم اما قبلش رفتم شیرینی فروشی که دقیقا کنار رستوران
بود و اونجا درست یادم نیست دوتا یا یک جعبه کیک خریدم برای جشن تولد خوب من که
رفتم داخل رستوران یه چرخی زدم تا اونا رو پیدا کنم وقتی هستی من و دید به من
خندید چون من و تو کت و شلوار می دید براش تازگی داشت بعدش هم که نشستم کنار هستی
با زاویه نود درجه خواهر جون هم که رو بروم و مادر جون هم کنارش بعد از یه مشورت
هر کسی یه چیزی سفارش داد و بعد از صرف غذا ما کیک ها رو باز کردیم اما کسی میل
نداشت و بعد هم بهترین قسمت اون یعنی هدیه گرفتن هر کسی هدیه خودش رو داد که من از
همه بیشتر هدیه هستی رو دوست داشتم خیلی هم دوستش داشتم بعد هم بد ترین قسمت اون
رسید یعنی پرداخت صورت حساب بعد هم که تصمیم گرفتیم بریم بیرون من و هستی دوتایی
به همین خاطر مادرجون خواهر هستی رفتن خونه من و هستی تو اون شب سرد زمستونی رفتیم
توی یکی از کوهستان های اطراف تا برف بازی کنیم اما چه اتفاقی افتاد برای ما
تاریخی ما همین طور که داشتیم با ماشین توی برفا سرخ می خردیم تصمیم گرفتیم که
دیگه از این جلو تر نریم چون عمق برف بیشتر می شد خوب به همین علت هم تصمیم گرفتیم
بر گردیم اما برف بازی نکردن همانا ماشین توی برف گیر کردن همانا تازه کجا توی یه
کوهستانی هیچ بنی بشری اونجا پیدا نمی شد هستی خیلی ترسیده بود و من هم هر چی
بیشتر تلاش می کردم بیشتر فرو می رفتیم پام تا زانو میرفت توی برف من که خواستم
خودم رو به جاده برسونم صد بار خوردم زمین ساعت تقریبا 10 یا 11 شب زمستونی بود
خوب بعد از کلی تقلا زنگ زدیم امداد خودرو اونم گفت من داخل شهر هستم و تا اونجا 1
ساعت راه مادر هستی هم نگران شده بود و خیلی زود به زود زنگ می زد چون هستی از طرف
پدرش محدودیت داشت نمی تونست تا اون موقعه شب بیرون باشه برای همین مادر هستی گفته
بود هستی رفته خونه دوستش شب هم اونجا میمونه به همین خاطر این مشکل ما تا حدودی
حل شده بود ما تقریبا 40 دقیقه صبر کردیم تا امداد خود رو اومد هستی هم که حالش
خیلی بد شده بود اون یارو نزدیک بود ماشین خودش هم گیر کنه اما بعد از اینکه زنجیر
بست مشکلش تا حدودی حل شد ماشین رو اورد بیرون فکر نکنم 30 متر هم ما رو بکسل کرد
اما 40 هزار تومن از ما گرفت اما حالا نکته جالبش اینجاست که می خواست از ما اخاذی
کنه اما وقتی من جلوش ایستادم و پول بیشتری بهش ندادم می گفت شما مشکوک هستین و ما
شما رو باید بدیم دست پلیس خوب من هم خیلی ریلکس گفتم باشه چون اون ماشین ما رو از
عقب بکسل کرده بود جلوی ماشین ها کاملا مخالف بود و برای ما طرف راه اصلی به همین
خاطر من توی اون جاده پیچ در پیچ تند رفتم که اون تا امد به خودش بجونبه خیلی ازش
دور شدیم آخه اگه کار ما به پلیس کشیده می شد فکر کنم پدر هستی سکته رو زده بود (
خدایی نکرده) بعدش که فاصله ما زیاد شد رفتیم تو یه جاده تاریک و چراغ های ماشین
رو خاموش کردم که اونا اومدن و از ما رد شدن برای اینکه احتمال این رو دادیم که
جلوم ایستاده باشن یه جاده 60&lt;span&gt; &lt;/span&gt;کیلومتری
نرفتیم و برای اینکه از یه جاده دیگه وارد شهر بشیم تقریبا 250 کیلومتر راه رفتیم
توی راه از یه جایی گذشتیم که دقیقا مثل جاده چالوس بود من و هستی می گفتیم ساعت 1
نیمه شب اومدیم شمال اما بعد از همه گرفتاری ها هستی ساعت 4 صبح رسید خونشون و این
خاطره ای شد&lt;span&gt; &lt;/span&gt;برای من برای جشن تولدم که تا
اخر عمر فراموش نخواهم کرد&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;همه شب با دلم كسي مي گفت:«سخت آشفته اي ز ديدارش&lt;br /&gt;
صبحدم با ستارگان سپيد مي رود، مي رود نگهدارش»&lt;br /&gt;
من به بوي تو رفته از دنيا، بي خبر از فريب فرداها&lt;br /&gt;
روي مژگان نازكم مي ريخت، چشمان تو چون غبار طلا&lt;br /&gt;
تنم از حس دستهاي تو داغ، گيسويم در تنفس تورها، مي شكفتم ز عشق و مي گفتم:&lt;br /&gt;
«هر كه دلداده شد به دلدارش، ننشيند به قصد آزارش&lt;br /&gt;
برود؛چشم من به دنبالش، برود؛عشق من نگهدارش»&lt;br /&gt;
آه اكنون تو رفته اي و غروب سايه مي گسترد به سينه راه&lt;br /&gt;
نرم نرمك خداي تيره غم مي نهد پا به معبد نگهم&lt;br /&gt;
مي نويسد به روي هر ديوار، آيه هاي همه سياه سياه&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 20 May 2008 22:15:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamnafas-mr&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>hamnafas-mr</dc:creator>
<guid>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار قریب</title>
<link>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;خوب
اره این چیزایی که من می نویسم تقریبا برای 17 یا 18 ماه پیش خیلی نزدیک خیلی
نزدیک جوری که این اتفاقاتی که می نویسم هیچ جا یاداشت نکردم اما لحظه لحظه اون رو
خوب یادم .&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;اگر بخوام جزئیات اتفاقاتی که برای من و هستی افتاده رو بگم
و بنویسم خیلی زیاد میشه اینجوری فکر کنم حوصله شما هم سر بره به همین خاطر سعی می
کنم مختصر مفید بنویسم .&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;یه بار که من رفته بودم پیش هستی تا پروژه ش رو بهش بدم و
مختصر توضیحی بهش بدم بارون شدیدی می اومد بر عکس همه روز ها هستی خیلی دیر اومد
من هم زیر اون بارون شدید خیس خیس شده بودم جوری که از موهای جلوم اب چیکه چیکه می
اومد وقتی با هستی روبرو شدم دوتایی با هم خندیدیم اخه من شده بودم موش آب کشیده
اما بعدش من از هستی دلخور شدم که چرا من و این همه معطل کرده خوب اونم برای خودش
دلیلی داشت چون تقریبا ظهر بود هستی برای من نهار هم اورده بود و مثل همیشه عالی
بود . یه بار هم رفتیم کافی نت دوستش تا باهاشون برنامه نویسی اینترنتی کار کنم
اون شب هم خیلی خوب بود اونجا یه اموزشگاهی بود که هستی فکر می کرد خانوم مدرس
اونجا فامیلشون و هی خودش رو قایم می کرد وقتی که من این اطمینان رو بهش دادم که بهترین
مقامی که خانوم های فامیل تو دارن سبزی خورد کنیه خودشم وقتی یه کم فکر کرد به همین
نتیجه رسید و بی خیال شد . یه شب هم رفته بودم که کامپیوترشو بیارم تا درست کنم
اونم نامردی نکرده بود همه چیزایی که نمی خواست من بدونم رو پاک کرده بود خوب من
هم طبق اصول حرفه ای خودم باید می دونستم که چه چیزایی رو پاک کرده یه برنامه
ریکاوری ریختم و همه چیز برام روشن شد البته اون همه چیزی که میگم روشن شد هیچی
بود به غیر یه چند تا عکس خانوادگی چیزی نبود هستی از وجود چنین برنامه ای خبر
نداشت و وقتی که فهمید خیلی ناراحت شد و خیلی با من دعوا کرد اون موقه ما تو
اتوبوس بودیم که من در جوابش یه کاری کردم که اصلا روم نمیشه بگم من چه کار
اشتباهی کردم اما وقتی پیاده شدیم با هم قهر بودیم من رفتم تا برگردم خونه و اونم
بره خونشون اخه خیلی وقتا من اون و تا شهر شون می رسوندم و خودم بر می گشتم خوب
وقتی من سوار ماشین شده بودم و منتظر راننده بودم دیدم هستی در کمال بزرگواری
کنارم ایستاده و من و بدرقه کرد . البته هستی دوبار کامی رو به من داد تا درستش
کنم . یه بارم هم با هم رفتیم رستوران تا منتظر بمونیم تا مادر جون هم بیاد یه
پیتزایی خوردیم به یاد ماندنی آخه پیتزا رو سرخ کرده بودن تا چند وقت از بو و اسم
پیتزا متنفر بودم بعد از کلی ور رفتن با اون اخرش هم نتونستیم بخوریمش بعدش هم که
رستوران تعطیل شد و ما رو کردن بیرون البته محترمانه بعد هم که مادر جون اومد و
رفتیم بیرون یکی از اون شب هایی هم که دوتایی رفته بودیم بیرون جاده تاریک بود و
رفتیم رو یه سنگ بزرگ ماشین دقیقا یه چند سانتی رفت بالا با یه سرعت بالا بعد از
چند ثانیه هستی شیشه رو پایین کشید تا هوا عوض بشه دیدیم بوی زیاد بنزین میاد وقتی
زیر ماشین رو دیدم زیر ماشین سر تا سرش پاره شده بود با یه شکاف عمیق باک بنزین هم
سوراخ شده بود و ازش بنزین می اومد من هم برای اینکه بنزین تموم نکنم با سرعت هر
چه تمام هستی رو به خونشون رسوندم اون موقه هستی خیلی ترسیده بود و نگران برای
اینکه من چه جوری ماشین رو برسونم خونه خوب از اونجایی که ماشین دوگانه سوز بود من
رفتم و گاز زدم بعدش هم که رسیدم شهرمون باک خالیه خالی شده بود بعد هم به کمک
دوستم درستش کردم البته فقط باک و (اون رو با چسب دو قلو چسبوندم و هنوزم همون چسب
های اون شب بهش) از اون جایی که رابطه من و افسانه تموم شده بود رابطه من و هستی
خیلی زیاد و غیر قابل توصیف شده بود اون موقه تلفن هم به خاطره .../600 هزار تومن
قطع بود پدر من هم برای ادب کردن من این پول رو پرداخت نکرد این روزا من خیلی کارت
تلفن مصرف میکردم بعدش هم رو اوردم به مخابرات ( اون کارت ها رو یادگاری نگه داشتم
نزدیک 70 یا 80 تا میشه البته این مصرف شاید 3 ماه من بود ) خوب اون روزا من خیلی
چیزا تو وبلاگمون برای هستی می نوشتم تو مگورم شاید خیلی از احساساتم رو اونجا
براش بیان می کردم هستی هم برای نوشته های من کامنت می ذاشت و بعضی موقعه ها هم
اون برای من می نوشت&lt;span&gt; &lt;/span&gt;همون موقه ها بود که
من به این نتیجه رسیدم که هستی برای دروغ مگورم به اندازه کافی متنبه شده به همین
خاطر به هستی گفتم به سلیقه خودت یه وبلاگ درست کن می خوایم کوچ کنیم فکر کنم اونم
خوشحال شد و هستی این وبلاگ رو به راه انداخت و این اسم رو اون انتخاب کرد هم نفس
اخه من و هستی هم نفس هم بودیم و اون ام هم اول اسم منه دنباله هم نفس راستی برای
اینکه دوستامون موقه چت کردن و این حرفا مزاحم نشن باز به هستی گفتم دو تا ای دی
درست کنه به سلیقه خودش خوب اونم درست&lt;span&gt; &lt;/span&gt;کرد
که یکی از اون ای دی ها هم نفس بود یکی دیگه از دلیل هاشم شاید این بود که اسم
وبلاگ ما شد هم نفس و من تمام مطالب اون وبلاگ رو به هم نفس منتقل کردم بعدشم هم
اون رو پاک کردم یکی از دلایلی که مگورم پاک شد این بود که اون شبی که من و هستی
رفته بودیم کافی نت دوست هستی من اون وبلاگ رو اونجا باز کرده بودم به همین خاطر
دوست هستی کنجکاوی کرده بود و ادرس رو پیدا کرده بود و هستی از این اوضاع اصلا
راضی نبود پس ما هم پاکش کردیم اون موقه بود که هم نفس متولد شد اواخر پاییز 85 .&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;اینم از پاییز 85 که فکر کنم تموم شد اگه چیزه دیگه ایی بهش
اضافه نکنم.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاييـــــم را ديــد و
رفت&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــاي دلــــم خنديــــد و
رفت&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل
ديــــــوانه را &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـيد و رفت؟&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;ماهــــي در تنــگ زنــــداني شده، حــــــرفي
بــــزن &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;از همــان تـــوري كه از دريــــا تو را دزديد و
رفت &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&quot;شـــعله ي ايـــن شمــــع آتش مــي زنـد بر
جان تو&quot; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;عاقبــــت پــــروانه اي ايـــــن جمله را نشنيد و
رفت &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;آه! اين تصويـــر در آييـــنه تكــــراري شــــــده
است &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;باز هم اشــكي به روي گــــونــه اش لغـــزيد و رفت&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&quot;از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم
شكست؟&quot; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;عاشــقي دلسوختـــــه اين نـــكته را پرســــيد و
رفت &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;اي خــــــدا! از آدمـــــــيزاد زميـــــــــني در
گــــــذر &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;آن كه از باغ بهشتت سيــب سرخــــي چـــيد و رفت&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;غـــرق در رويــــــاي تو بــــودم كه پــــلكم بسته
شد &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;يـــك فرشــــته
آمــــد و روي مــرا بــــوسيد و رفت…. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 20:10:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamnafas-mr&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>hamnafas-mr</dc:creator>
<guid>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهترین شبهای زندگیم</title>
<link>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بعد از اون یکی دوباری که من و هستی با هم رفته بودیم بیرون
هستی خیلی به من می گفت بیا دنبالم و با هم بریم بیرون خوب منم همون طور که گفتم
زیاد می رفتم دنبالش ما بیشتر که نه همیشه می رفتیم اون جایی که هستی و خانواده من
با هم رفته بودیم بیرون آخر تابستون رو می گم و بیرون رفتن ما همیشه شب بود چون
شبها بهمون گیر نمی دادن اون جایی هم که می رفتیم نزدیک هم نبود حداقل 40 یا 50
کیلومتر از شهر دور بود البته از شهر هستی از شهر ما که بیشتر از 150 کیلومتر من
همیشه این راه رو به عشق هستی بدون خستگی می رفتم راستی همیشه هستی بد قولی می کرد
هر موقه که میرفتم اونجا من و 30 یا 45 دقیقه دم درشون منتظر می موندم تا خانوم
حاضر بشه اما مادر هستی همیشه زود تر می اومد بعضی موقه هام که خواهر جون می اومد
و می رفتیم و توی راه با هم شوخی می کردیم و می گفتیم و می خندیدم چهار تایی سه
تایی بعضی موقه هام دوتایی همیشه و هر وقت می رفتیم بیرون خیلی خوش می گذشت یه
اهنگی بود که مادر جون ازش خاطره بدی داشت هستی همیشه می گفت این و بزار برای همین
من همیشه در مورد اهنگ بین هستی و مادر جون گیر می کردم من و هستی با هم بساطی
داشتیم هر موقه می رفتیم بیرون بلافاصله از شهر که خارج می شدیم چپ چپ نگاه من می
کرد بعدش من یادم می اومد که وای هستی باید می اومده جلو نیومده این همه داره بد
نگاه می کنه آخه تو شهر و محله شون جلو نمی شست از شهر که می رفتیم بیرون از اون
نگاه ها می کرد بعدش من می فهمیدم که وقته شه که هستی بیاد جلو کنار من بشینه هستی
از اونجایی که به هر نوع خوراکی علاقه زیادی نشون می داد همیشه با خودش خوراکی می
اورد ( به همین خاطر هم من زیاد بهش گیر می دادم و بهش می گفتم که &lt;span&gt; &lt;/span&gt;تو چاغی خوب یه کم اضافه وزن که داشت اما نه چاغ
به خاطر من و برای اینکه من گفته بودم دوست داشتم وزنت کم تر بشه می رفت باشگاه تا
وزنش رو به خاطر من کم کنه )و از اونجایی که من حواسم به رانندگی بود از هر چیزی
یکی خودش می خورد و یکی دهن من می ذاشت وای چیزای که از دست اون بود چقدر مزه ش با
بقیه چیزا فرق داشت راستی چون هستی می دونست من به شکلات خیلی علاقه دارم همیشه
برای من شکلات مخصوص می اورد تازه بهضی موقه هام می اورد دانشگاه و می داد به من
البته خود هستی هم به شکلات علاقه داشت و بعضی موقه هام که اون فدا کاری می کرد و
اگر کم بود خودش نمی خورد برای من می اورد من هم که اصلا دلم نمی اومد بدون هستی
بخورم یا با هم ترتیبش و می دادیم یا من اونا رو نگه می داشتم تا ببینم که هستی
چیزی که خودش دوست داشت رو ازش گذشته و برای من نگه داشته (هر چند کوچک اما برای
من بی نهایت بزرگ بود این کاراش و با این کاراش و خیلی دیگه از کار هایی که برای
من میکرد من رو اسیر و وابسته خودش کرده بود البته نه وابستگی از روی عادت وابسته
حسی و عاطفی من و عاشق خودش کرده بود ) خوب بعد یه چند ساعاتی گردش و شوخی خنده
(البته بعضی موقه هام یه مشکلاتی پیش می اومد اما اینقدر کوچیک که من اصلا یادم
نمیاد ) بر می گشتیم خونه من هم که یکی دو ساعت بعدش میرسیدم خونه توی این یکی دو
ساعت هم هستی چندینو چند بار زنگ می زد و احوال من رو می پرسید و توصیه های ایمنی
رو گوش زد می کرد.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;انتظار می کشم و باز انتظار می کشم؛ کار دیگری جز انتظار
ندارم. انتظار برای آن چیزهایی که آرزوهایم را ساخته اند. انتظار برای روزهای
بهتر، انتظار برای پایان تیرگی ها، انتظار برای گفتن حرفهای نگفتهای که راه گلویم
را سد کرده اند، انتظار برای پایان یافتن خاموشی فریادهایم، انتظار برای شنیدن
صدایی عاشقانه از میان تیرگی شب، انتظار برای پایان روزمره گی ها، . . . &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;چه مفهوم آشنایی دارد انتظار! اما چقدر ناتوانم در بیانش.بی
هدف و سردرگم در بین کلمات و حروف در جستجویم تا شاید بتوانم این احساس بی پایان
را معنا کنم، اما چه می شود. بعضی از چیزها را باید تجربه کنی تا معنایش را
بدانی.نمی دانم کدام احساسم، کدام جریان خیالم، کدام پرواز رویایم، برای بار آخر
نجاتم خواهد داد؛ و مرا از این انتظار مرگبار و بی پایان رها می سازد و جاده های
بی سرانجام گم شده درمه پیش رویم را سرانجام می بخشند.چه سردرگم و بی هدف در پی
آرزوهایم مشتاقانه می دوم ، بدون دانستن آخر راه به پیش می روم ؛ پیش رفتنی در
ورطه تنهایی ، در سکوت مرگ آوری که نهایت خط را برایم رقم خواهد زد؛کی به پایان می
آید این تشنگی جانسوز و طاقت فرسا؟ کی تمام می شود شب ظلمانی هجرت ، کی خورشید از
ورای ابرها، رقص کنان بیرون می آید و مرا به مقصد گمشده ام رهنمون می سازد.کی به
انتها می رسد این همه انتظار؟ نمی دانم چه میخواهم بگویم و نمی گویم! چون نمی
توانم و زبانم ترسان است؛ ترسان از نکوهش ها، از ملامتهایی که مرا خواهند درید.
همه چیز را می بینم و نمی بینم ، می دانم و نمی دانم، می خواهم و نمی خواهم اما
میخواهم تا سکوتم را فریاد بزنم!&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 08:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamnafas-mr&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>hamnafas-mr</dc:creator>
<guid>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اوج خوشبختی در فصل مجنون</title>
<link>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;اوایل
پاییز با رو رفتن با دانشگاه شروع کردیم هنوز نمره های ترم تابستون نیومده بود من
و دوستام که یه چند ماهی از هم دور بودیم خوش بشی کردیم خوشحال از اینکه سال دومی
شدیم رابطه منو هستی هم که ... آره من و هستی در کنار هم و با هم خوشبخت بودیم
برای هم می مردیم برای هم فدا کاری می کردیم برای هم با هم بودیم همون موقه ها بود
که من رفتنمو به شهرشون شروع کردم یعنی هر دو یا سه هفته بعضی موقه هام هر هفته می
رفتم به دیدنش به جز دانشگاه می رفتم دنبالش و با هم می رفتیم بیرون چه روز ها و
شب هایی بود که هر کدومش یه داستان که پست های بعدی می نویسم شون بعد چند روزی که
از مهر گذشته بود مادرجون از مکه برگشتن انگار همین دیروز بود که هستی و خواهراش و
پدرش رفته بودن بدرقه مادرجون انگار همین دیروز بود که هستی تو فرودگاه گریه کرده
بود برای رفتن مادرش خوب هستی هم سختی زیادی کشیده بود برای کار های خونه اما از
اونجایی که هستی دختر زرنگی بود و از این دختر لوسا نبود زیاد براش غیر قابل تحمل
نبود تازه اونم در ماه مبارک رمضان خوب بعد از برگشت مادرجون از مکه هستی از همه
خوشحال تر بود چرا؟ 80% به خاطر سوغاتی هایی که مادرش بهش قول داده بود راستی مادرجون
وقتی که می خواست بره یه چند تا سایز از من گرفتتن که برام سوغات بیاره اما من
بیخود دلم رو خوش کرده بودم الان می گم چرا؟؟ خوب وقتی مادر جون اومد خیلی چیز ها
برای هستی اورده بود یه روز هم که هستی به من گفت با ماشین بیا کارت دارم وقتی
رفتم سه تایی رفتیم بیرون بعد از یه خوش گذرونی به یاد موندنی مادر جون سوغاتی ها
رو داد برای پدرم مادرم خواهرم برادرم و خودم مادر جون من رو خیلی خجالت زده کرد
برای من از همه بیشتر زحمت کشیده بود بخصوص یه جانماز خیلی خوشل مخمل که من اون رو
خیلی دوستش داشتم ( همه اون چیزایی که مادر جون برای من اورده بود هیچ کدومش سایزی
نبود یعنی چیزی که پوشیدنی باشه نبود&lt;span&gt; &lt;/span&gt;برای
همین من ضد حال خوردم ) اما دست مادر جونم درد نکنه که این همه برام زحمت کشیده
بود بگذریم من وهستی موقه ثبت نام همیشه سعی می کردیم بیشترین حالت ممکنه که می
تونیم درس مشترک رو برداریم به همین سبب هم من و هستی بیشترین درس مشترک رو با هم
داشتیم خوب چون تو دانشگاه هستی از من خواسته بود که رعایت کنیم و کسی نفهمه که ما
با هستیم خوب من هم حرفش رو گوش داده بودم و تقریبا کسی نمی دونست به غیر از امیر
و محمد علی دوستای من و مینا و شادی و ثانیه دوستای هستی و بعضی ها هم مطمئن نبودن
به من تیکه می داختن چون یه بار که رفته بودیم بیرون یکی از هم کلاسی ها ما رو با
دیده بود اما هر کسی که خبر نداشت حراست دانشگاه که خبر داشت اون ها هم چون چیز
مستندی نداشتن سعی میکردن از ما چیزی بدست بیارن بعضی موقه حراست دانشگاه حال و
احوال هستی رو از من می پرسید منم مثل بچه پر رو ها می گفتم کی ؟ نمی شناسم ! خوب
دو تا از درسهایی که خاطرات زیادی رو در خودش جا داده مرور می کنم شاید برای این
این دو درس اینقدر خاطره انگیز شده که هر چی من تو اونها مهارت داشتم هستی اصلا
اونا رو نمی شناخت درس گرافیک کامپیوتری که فلش و پیری مییر ( به اشتباه گفته می
شه پیری مایر) درس داده می شد و دیگری سیستم تجاری که برنامه نویسی اینترنتی و
طراحی و ساخت صفحات وب درس داده می شد قبل از اون کلاس ها من هم یه فلشیست بودم هم
یه طراح خوب صفحات وب فکر می کنم نزدیک پنج یا شش کلیپ برای هستی ساختم که شاید دو
یا سه تا از اون ها رو بهش هدیه دادم کلیپ ها رو با اهنگ هایی که دوست داشت می
ساختم و بهش هدیه می دادم . به همین خاطر من توی این درسا زیاد بهش کمک می کردم
خیلی موقه می رفتم شهرشون و می رفتیم کافی نت البته با مادرش بعضی موقه ها هم
دوتایی می رفتیم ( اون موقه ها هنوز نوت بوک نداشتم ) یه زمانی هم تو کافی نت بهش
فتوشاپ یاد می دادم البته اون یه درس جدا از من داشت که من قبلا اون درس رو پاس
کرده بودم درس نرم افزار عملی که استادشون ازشون خواسته بود که یه سایت با تمام
جزئیات بهش تحویل بدن خوب من این کارو برای هستی انجام دادم اما از اونجایی که
احتمال دادیم که اگر استاد سوالاتی رو از هستی بپرسه پس من رفتم تا بهش یه چیزایی
رو یاد بدم یه بار که رفتیم تقریبا تمامیه نت ها رو گشتیم چون هیچ کدوم سی دی رام
نداشتن تا من اون چیزی رو که ساختم رو نشون هستی بدم نزدیکای غروب بود که نت رو
پیدا کردیم من هستی که کنار هم نشسته بودیم تا اون چیزایی رو یاد بگیره و من
چیزایی رو یادش بدم اما نمی دونم چرا هستی بازم حواسش به درس نبود توی این حالت من
هم حواسم هستی به نگاه میکرد و قربون صدقه من می رفت من نگاه هستی می کردم و قربون
صدقه اون می رفتم وقتی دست هستی توی دست من بود انگار تمام دنیا برای بود توی اون
حالت می خواستم با هستی یکی بشم وقتی هستی کنارم بود و توی چشاش نگاه می کردم
بهترین لحظات زندگیم رو می گذروندم اون موقه بود که دیگه نمی خواستیم از جامون
بلند بشیم و برای چندین و چند ساعت کنار هم می موندیم موقه رفتن هم که بد جوری دل
جفتمون می گرفت خیلی زیاد به همین خاطرم خیلی تلفنی صحبت می کردیم من و هستی خیل
به علاقه مند بودیم و این علاقه چندین و چند برابر&lt;span&gt; &lt;/span&gt;هم شده بود من هستی یکی بودیم من و هستی برای
هم بودیم من و هستی قلبامون برای هم میزد و با هم میزد هستی هستیه من بود .&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;نمی
دونم تویه این چرا ........؟؟؟ (مهم نیست.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;تویه
این پست یه چیزایی رو کلی گفتم اما تو پست بعدی جزئیات اونا رو می گم&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;در مني و اين همه ز من جدا، با مني و ديده ات به سوي
غير&lt;br /&gt;
بهر من نمانده راه گفتگو، تو نشسته گرم گفتگوي غير&lt;br /&gt;
غرق غم دلم به سينه مي تپد، با تو بيقرار و بي تو بيقرار&lt;br /&gt;
واي از آن دمي كه بيخبر ز من ، بركشي تو رخت خويش از اين ديار&lt;br /&gt;
سايه توام به هر كجا روي ، سر نهاده ام به زير پاي تو&lt;br /&gt;
چون تو در جهان نجسته ام هنوز، تا كه بر گزينمش به جاي تو&lt;br /&gt;
شادي و غم مني به حيرتم، خواهم از تو.... در تو آوردم پناه&lt;br /&gt;
موج وحشيم كه بي خبر ز خويش، گشته ام اسير جذبه هاي ماه&lt;br /&gt;
گفتي از تو بگسلم... دريغ و درد، رشته وفا مگر گسستني است؟&lt;br /&gt;
بگسلم زخويش و از تو نگسلم&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;عهد عاشقان مگر شكستني است؟&lt;br /&gt;
ديدمت شبي به خواب و سرخوشم، وه.... مگر به خوابها ببينمت&lt;br /&gt;
غنچه نيستي كه مست اشتياق، خيزم و ز شاخه ها بچينمت&lt;br /&gt;
شعله مي كشد به ظلمت شبم، آتش كبود ديدگان تو&lt;br /&gt;
ره مبند... بلكه ره برم به شوق، در سراچه غم نهان تو&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 May 2008 14:25:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamnafas-mr&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>hamnafas-mr</dc:creator>
<guid>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نا گفته هاي تابستون (2)</title>
<link>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بعد گذشت ماجراي دروغي كه هستي به من گفته بود خوب من تا
حدي اعتمادم رو نسبت به هستي از دست داده بودم به همين خاطر زياد به هستي گير مي
دادم هم من هم خودش خيلي عذاب مي كشيديم چون من و هستي به هم علاقه زيادي داشتيم
سعي مي كرديم اين مشكل رو از بين ببريم من با اينكه سعي كنم نسبت به هستي اعتماد
بيشتر فقط بيشتر چون من هنوز بهش اعتماد داشتم و اون هم همش كارهايي رو مي كرد كه
من نسبت به اون اعتماد بيشتري داشته باشم هر جا كه مي رفت به من مي گفت هر اون چه
من نظر جالبي نسبت بهش نداشتم رو انجام نمي داد اون هم مي دونست من نسبت به اون
اعتماد كامل ندارم اما هيچ موقه نفهميد چرا با وجود اين كار هايي كه اون ميكنه اين
هدف محقق نميشه (جلب اعتماد كامل من) اره اون نميدونست كه من چيزهايي رو مي دونم
كه اون هنوز به من نگفته اره من هيچ موقه به اون اعتماد كامل نداشتم البته به جز
چند هفته اولي كه با هم بوديم راستش من نسبت به دروغ خيلي حساسم و از اون متنفرم يه
بار به دختر خالش گفته بود شايدم دختر خاله ش سر خود اين كارو كرده بود كه با من
چت كنه تا من رو ازمايش كنه اما من مي دونستم اينقدر تابلو كه من همين آي دي رو تو
پرو فايل كلوبش ديده بودم اما به روش نيوردم اما بازم وقتي بهش گفتم به رويه خودش
نيورد به همين خاطر من براي تنبيهش اولين وبلاگم رو بهش هديه دادم حالا چرا تنبيه
؟؟؟؟چون اسم اون وبلاگ اسم همون آي بود اره مگورم دات بلاگفا با همون قالب اولم كه
تويه همين وبلاگ هم بود قالب شاهزاده پنگوئن قالب ساز اينم فكر كنم براي اوايل
تابستون سال 85 بود شايد چند روز پس و پيش تر از اون يكي وبلاگم (پرسن پاس دات
بلاگفا ) كه هنوزم پا برجاست اما متروك شايد يه روزي بهش يه صفايي بدم اما شايد!!!
خوب اون وبلاگ هم عشقولانه بود (مگورم) من براي هستي مي نوشتم بعضي موقه ها هم
هستي براي من خواهر جون هم (خواهر هستي ) بعضي موقه ها هم نظراتي براي ظاهر فيزيكي
اون ميداد يادمه هر نوشته اي كه توي اون وبلاگ مي نوشتم لحظه شماري مي كردم تا
هستي براش كامنت بذاره اون هم كه از من بدتر مي نوشت زنگ مي زد مي گفت براش كامنت
بذار خوب دل تنگي هامون رو درد و دلمون و احساساتمون رو منت كشي هامون رو ناز
كردنمون رو و تمام چيزهاي كه مي شد نوشت ( ديگه قرارامون و كه اون جا نمي نوشتيم)
و بيان كرد رو اون جا مي نوشتيم شايد من بعضي روز ها بيشتر 20 بار به اون وبلاگ سر
مي زدم اون روز ها چت و تلفن هم در اوج خودش بود بعد از اون 100 هزار تومن پول
تلفن 600 هزار تومن ديگه تا شهريور پول تلفن اومد فقط از طرف من از طرف اونم ههمين
حدودا يه وب كم هم داشتم كه براي چت تصويري ازش استفاده مي كرديم و همش سر اينكه
اين وب كم دست اون يكي باشه بحث بود.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;يه چيزي كه فراموش كردنش برام خيلي سخته اينكه من و هستي سر
يه موضوعي با هم بحث كرديم شايد يكي از دلايلش هم اين بود كه اون اوايل ما سر هر
اختلافي كه داشتيم هستي از رفتم و تموم كردن رابطمون حرف ميزد من هم براي اينكه
بهش بگم اين كارش پسنديده نيست و داره كاره اشتباهي مي كنه يه بار مثل خودش عمل
كردم و بعد از يه بحث خيلي خفن اخرش من بهش گفتم كه ديگه نميتونم با تو باشم خيلي
جدي بهش گفتم رابطه من وتو توي اين لحظه تموم شد اما هستي بعد از چند دقيقه دوباره
زنگ زد ( اي خدا چرا مثل اون روزا دارم اشك ميريزم چرا بغض تو گلوم جا خوش كرده )
همون جور كه داشت اشك مي ريخت خيلي اروم و مظلومانه به من گفت محمد خيلي نامردي
خيلي نامردي چرا با من مي خواهي اين جور كني و داشت اين اهنگ رو گوش مي داد كه من
تو توضيحاتم نوشتم (آخه دل من دل ساده من ...............) دومين نامردي كه به من
گفت بغضش تركيد و زار زار گريه كرد نمي دونم درست يا اشتباه اما اونجا فهميدم كه
چقدر هستي من رو دوست داره خيلي هم من رو دوست داره ..............(ديگه نميتونم)&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;از اين پست به بعد اهنگ وبلاگ رو هم اپديت مي كنم&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;تا پست بعدي موفق باشيد&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;مي بندم اين دو چشم پر آتش را ، تا ننگرد در درون دو
چشمانش&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;تا داغ و پر تپش نشود قلبم، از شعله نگاه پريشانش&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;ميبندم اين دو چشم پر آتش را ، تا بگذرم ز وادي
رسوايي&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;تا قلب خامشم نكشد فرياد، رو مي كنم به خلوت و
تنهايي&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;اي رهروان خسته چه مي جوئيد ، در اين غروب سرد ز
احوالش&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;او شعله رميده خورشيد است، بيهوده مي دويد به دنبالش&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;او غنچه شكفته مهتابست، بايد كه موج نور بيفشاند&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بر سبزه زار شب زده چشمي، كاو را بخوابگاه گنه خواند&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بايد كه عطر بوسه خاموشش، با ناله هاي شوق بيآميزد&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;در گيسوان آن زن افسونگر، ديوانه وار عشق و هوس ريزد&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بايد شراب بوسه بياشامد، از ساغر لبان فريبائي&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;مستانه سر گذارد و آرامد، بر تكيه گاه سينه زيبايي&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;اي آرزوي تشنه به گرد او، بيهوده تار عمر چه مي
بندي؟&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;روزي رسد كه خسته و وامانده، بر اين تلاش بيهوده مي
خندي&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;آتش زنم به خرمن اميدت، با شعله هاي حسرت و ناكامي&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;اي قلب فتنه جوي گنه كرده، شايد دمي ز فتنه بيارامي&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;مي بندمت به بند گران غم، تا سوي او دگر نكني پرواز&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;اي مرغ دل كه خسته و بيتابي، دمساز باش با غم او ، دمساز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 17 Apr 2008 15:48:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamnafas-mr&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>hamnafas-mr</dc:creator>
<guid>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نا گفته هاي تابستون</title>
<link>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خوب روزهاي اول و چند ماه اول من خيلي به هستي اعتماد داشتم اصلا لازمه يك ارتباط درست وسلام هم اعتماد هستش اما وقتي هستي در مورد اون پسري كه جلوي پاساژ جلوش گرفته بود من رو كنجكاو كرد كه در موردش پرس و جو كنم و فهميدم كه هستي با اون پسر رابطه داشته چيزي كه تا اون لحظه هستي به من نگفته بود راستش رو بخواهيد من نميدونم اون روزا چه حالي داشتم و چه طور ديونه شده بودم چون من خيلي به هستي اعتماد داشتم شوكه شده بودم اما براي اون خونسرديه خودم رو حفظ كرده بودم و چيزي بهش نگفتم اما همش ازش مي پرسيدم كه چيزي هست كه تا حالا به من نگفته باشي يا اتفاقي برات افتاده كه تو يادت باشه اما نخواي به من بگي اما اون با خونسردي كامل مي گفت نه مگه چيزي شده اره اين خونسردي اون بود كه من رو مي ترسوند و اين راحت انكار كردنش من رو خيلي مي ترسوند نه كنه چيزي ديگه اي هم باشه كه من تا حالا بهش پي نبرده باشم خوب به قول حاج اقا دانشمند من سرطان فكر و اعصاب گرفته بودم اما يه چند ماه بعد من فهميدم كه هستي مي خواد يه چيزي به من بگه اما نميگه نمي دونم شايد اون موقه فهميده بود كه من مي دونم اما اون با اصرار زياد من ماجرا رو با سانسور هاي زيادي به من گفت من اولش بهش گفتم كه مي دونستم اما يه چند دقيقه بعدش شديدا انكار كردم كه مي دونستم خوب نمي دومنم اون موقه چي فكري كردم كه اين كار و كردم اما شايد خواستم كه همه چيز رو با اختيار خودش بگه نه اينكه بدونه چون من از قبل مي دونم بايد به من بگه خوب نگراني هاي من با سانسور هاي اون و اينكه شايد مادرش نميدونسته شديد تر شد اخه هستي تمامي اتفاق هايي كه براش مي افتاد رو براي مادرش مي گفت ( البته شايدم مادرش مي دونست و به من اين طور گفت اخه اون زماني هم كه با من بود دوستاش خبر نداشتن كه مادرش ميدونه شايد اينجوري ديگران فكر مي كردن كه براي مادرش فرقي نميكنه دخترش با كي باشه البته شايييييد) خوب اون نمي دونست من بعضي چيز ها رو مي دونم مثلا اينكه تا همون روز هايي كه با اون پسر بوده با من قرار مي ذاشت اما به من گفته بود شش هفت ماه پيش با اون تموم كرده خوب من نمي خوام وارد جزئيات بشم و باعث رسوايي اون بشم به همين خاطر هم هست كه از اسم واقعي اون استفاده نمي كنم فقط اون چيزايي كه به من گذشته رو دارم تعريف مي كنم و اون هم جزوي از گذشته هاي من هست اره اون روزي كه داشت اين ها رو برا من تعريف مي كرد گريه هم مي كرد اما من نتونستم طاقت بيارم از هم خدا حافظي كرديم اما يه چند دقيقه بعد من با كمال خونسردي بهش زنگ زدم و اصلا در مورد گفته هاش و گذشته ش حرفي نزدم خيلي مهربون حالش رو پرسيدم و اون رو دعوت كردم به خونسردي اما اون از اين حركت من شرمنده شد و باز زد زيره گريه اما اون كاش اون موقه مي فهميد كه من خيلي روش غيرت داشتم خيلي برام سنگين بود كاش مي دونست كه من رو شكست اما من اون رو بي نهايت دوست داشتم به همين خاطر ازش گذشتم خيلي ساكت شايدم تظاهر به گذشتن ازش كردم چون من هيچ موقه برام قابل هضم نبود و نتونستم البته بازم براي خودم نه براي اون چون خيلي سعي مي كردم در رفتارم تاثير نذاره امابازم ميرسيدم به اون دوست داشتني كه من رو كور كرده بود من اون روزا خيلي به اين توجه مي كردم كه هستي اين رو نفهمه چون ممكن بود كه ازش سو استفاده كنه اما حالا كه بيشتر فكر مي كنم مي بينم كه اون روز بخشيده بودمش اره من بخشيدمش چون در غير اين صورت هيچ موقه كنارش نمي موندم اما موندم و اما ديگه اون اعتماد اول رو بهش نداشتم و اون من رو به خودش شكاك كرد ديگه دوست ندارم در اين مورد بنويسم اما يه چيز ديگه هم مي خواستم بنوسم اما يادم رفت مهم نيست تا پست بعدي خدا نگهدارتون باشه.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;اي&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;همه گل هاي از سرما&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;کبود&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;مهر، هرگز اين چنين غمگين&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;نيافت&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;باغ، هرگز اين چنين تنها نبود&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;تاج هاي نازتان بر سر شکست&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;باد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;وحشي چنگ زد در سينه تان&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;صبح مي خندد خودآرايي کنيد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;!&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;اشک هاي يخ زده، آيينه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;تان&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;رنگ عطر آويزتان بر باد رفت&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;عطر رنگ آميزتان نابود شد&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;زندگي در&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;لاي رگ هاتان فسرد&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;آتش رخساره هاتان دود شد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;!&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;روزگاري، شام غمگين&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;خزان&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;خوش تر از صبح بهارم مي نمود&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;اين زمان – حال شما، حال من است&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;اي همه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;گل هاي از سرما کبود&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; !&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;روزگاري، چشم پوشيدم ز خواب&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;تا بخوانم قصه ي مهتاب&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;را&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;اين زمان – دور از ملامت هاي ماه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; –&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;چشم مي بندم که جويم خواب&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;را&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;روزگاري، يک تبسّم، يک نگاه&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;خوش تر از گرماي صد آغوش بود&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;اين زمان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;بر هر که دل بستم دريغ&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;آتش آغوش او خاموش بود&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;روزگاري، هستي ام را مي&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;نواخت&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;اين زمان خاموش و خالي مانده است&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;سينه ي&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;از آرزو لبريز من&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;تاج عشقم عاقبت بر سر شکست&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;خنده ام را اشکِ غم از لب&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;ربود&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;زندگي در لاي رگ هايم فسرد&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;اي همه گل هاي از سرما کبود&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;... !&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Apr 2008 18:03:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamnafas-mr&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>hamnafas-mr</dc:creator>
<guid>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین و آخرین تابستون مشترک (2)</title>
<link>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تو سه ماه تابستون شهریور بیشترین اتفاق رو در خودش جا داد . که اولین روز های اون با جدایی من و افسانه همراه بود فردای اون روز من این خبر رو با این کلمه که هستی من دیگه برای تو شدم تا آخر عمر شروع کردم رو در رو چون من رفته بودم اونجا تا با هم درس بخونیم آخه بعد از ظهر همون روز امتحان داشتیم برای اولین بار که من وهستی تنها به اون پارکی که همیشه می رفتیم رفتیم بعد از یه چند ساعت درس خوندن یه استراحتی به خودمون دادیم من رفتم که دو تا رانی بگیرم تا گلومون تازه بشه تا نشستم تا اون ها رو باز کنیم و تازه میوه هایی که هستی از خونشون اورده بود رو گذاشته بودیم تا نوش جان کنیم که یه ماشین کنار همون جایی که نشسته بودیم ایستاد و چند تا مرد از اون پیاده شدن یکی شون من رو صدا زد و یکی شون هم داشت با هستی حرف می زد اونی که من رو صدا زد من و کناری کشید و همون سئوال معروف شما چه نسبتی با هم دارین رو پرسید خوب من هم گفتم هم کلاس هستیم آره اونا ار منکرات بودن به ما گفتن که شما باید با ما بیایید خوب ما هم میوه ها رو که هنوز نخورده بودیم رو با یه دست پاچگی جمع کردیم و رانی هایی رو که هنوز نخورده بودیم رو همون جا رها کردیم ( بعد از این ماجرا هر موقه رانی میگرفتم به هستی می گفتم زود بخور تا نگرفتنمون و با هم می خندیدیم ) و ما دو تا رو سوار ماشین کردن و بردن دفتر منکرات کیف من رو گشتن و بردنم توی اتاق خیلی کوچیک و در رو هم بستن بعد از یه چند دقیقه من رو بردن توی یه دفتری که یه اقایی پشت میز بود از من سئولاتی کرد و بعضی وقت ها بد و بی راه می گفت و توهین می کرد حالا من هم اضطراب اینکه پدر هستی چیزی نفهمه دارم و هم این که تا یکی دو ساعت دیگه امتحان داشتیم بعد از اینکه من راستش رو گفتم و هم هستی و اینکه رابطه خاصی بین من و اون نبود و این برای اون ها معلوم شده بود با گرفتن کارت دانشجویی من و گوشی همراه هستی و زنگ زدن به خونشون و با مادرش صحبت کرده بودن و مادرش هم گفته بود که اون دوتا با هم نامزد هستن خوب بالاخره به خیر گذشت و من و هستی رو مرخص کردن&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;البته طی فاصله زمانی مختلف من که هستی رو پیدا نکردم هر چی هم به گوشیش زنگ می زدم بر نمی داشت ( اون زمان من نمی دونستم که همراهش رو گرفتن ) بالاخره من رفتم دانشگاه اون جا هم نبود داشتم نگران می شدم که دیدم اومد خوب من و اون با یه روحیه نه چندان مناسب امتحانمون رو دادیم امتحانا که تموم شد ( دو تا امتحان بیشتر نداشتیم ) برای ثبت نام ترم سوم اماده می شدیم خوب اون موقه که من با خانوادم اومده بودم ( اونا اومده بودن تا هستی رو ببینن) هستی هم خبر داشت البته مادر من یه با هستی رو دیده بود ( حرم حضرت معصومه اما از اونجایی که مادر اون زمان حالش بد شده بود چیزی از هستی یادش نمی اومد ) خوب بعد از ثبت نام ما همگی به اتفاق هستی رفتیم پیک نیک در دامان طبیعیت آره ما کنار یه کوه که باغی هم اونجا بود و یه استخر نسبتا بزرگ برای ابیاری خوب ما توی همون باغ اتراق کردیم و بساط نهار رو راه انداختیم بابام که اتیشی روشن کرد و کبابی راه انداخت بعد از خوردن نهار من هستی رفتیم و اطراف رو گشتیم یه قالیچه انداخیم و دو نفری نشستیم و درد دل کردیم اون روز که خیلی به من خوش گذشت و همیشه اون روز رو به یاد دارم با تمام جزئیات آخر روز هم که رفتیم تا هستی رو برسونیم با مادر هستی سر یه چهار راه قرار گذاشتیم تا بیاد و و هستی رو ببره و اواخر شهریور هم که مادر جون با پدر و مادرش رفتن مکه برا ی هستی خیلی سخت بود چون تمام کار های خونه افتاده بود گردن هستی صبحانه نهار شام البته این روال زیاد طول نکشید چون ماه رمضان شروع شد هستی هم خیلی خوب از عهدش بر اومد و پدرش خیلی ازش راضی بود ( خوشا به حالش که توی اون روزا دست پخت هستی رو می خورد ) وقتی مادر جون رفته بود سفر من و هستی قبل از ماه رمضان یه سفر دو نفری یک روزه داشتیم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;با هم رفتیم یه مزرعه ذرت که خیلی هم با صفا سر سبز بود اون روز هم به من خیلی خوش گذشت هستی هم طبق معمول رفتنه و برگشتنه تو ماشین شیرین زبونی می کرد و هی برای من از این طرف و اون طرف تعریف می کرد خوب این بود از خلاصه اتفاقاتی که در تابستون 85 برای من وهستی افتاد که خیلی خاطره انگیز و با صفا بود خیلی با صفا .&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;البته خیلی از اتفقات هم نمیشه نوشت و اون هایی هم میشه نوشت حوصله شما دوستای عزیزم ارام و نرگس رو سر میبره براتون ارزوی موفقیت میکنم نوروز باستانی هم مبارکتون باشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ياد بگذشته به دل ماند و دريغ، نيست ياري كه مرا ياد كند&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ديده ام خيره به ره ماند و نداد، نامه اي تا دل من شاد كند&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خود ندانستم چه خطائي كردم، كه ز من رشته الفت بگسست&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;در دلش جائي اگر بود مرا، پس چرا ديده ز ديدارم بست&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;هر كجا مي نگرم؛ باز هم اوست، كه به چشمان ترم خيره شده&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;درد عشقست كه با حسرت و سوز، بر دل پر شررم چيره شده &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;گفتم از ديده چو دورش سازم، بيگمان زودتر از دل برود&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مرگ بايد كه مرا دريابد، ورنه درديست كه مشكل بروم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تا لبي بر لب من مي لغزد، ميكشم آه كه كاش اين او بود&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;كاش اين لب كه مرا مي بوسيد، لب سوزنده آن بدخو بود&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ميكشندم چو در آغوش به مهر، پرسم از خود كه چه شد آغوشش&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;چه شد آن آتش سوزنده كه بود، شعله ور در نفس خاموشش&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;شعر گفتم كه ز دل بردارم، بار سنگين غم عشقش را&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;شعر خود جلوه ئي از رويش شد، با كه گويم ستم عشقش را&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مادر ؛ اين شانه ز مويم بردار، سرمه را پاك كن از چشمانم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بكن اين پيرهنم را از تن، زندگي نيست به جز زندانم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تا دو چشمش به رخم حيران نيست،به چكار آيد اين زيبائي&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بشكن اين آينه را اي مادر، حاصلم چيست ز خودآرائي&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;در ببنديد و بگوئيد كه من، جز او از همه كس بگسستم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;كس اگر گفت : چرا؟ باكم نيست، فاش گوئيد كه عاشق هستم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;قاصدي آمد اگر از ره دور، زود پرسيد كه پيغام از كيست&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;گر از او نيست، بگوئيد آن مرد ديرگاهيست ، در اين منزل نيست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;(( با تو ااااااام &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;که داری به گریه ام می خندی ))&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Mar 2008 11:36:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamnafas-mr&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>hamnafas-mr</dc:creator>
<guid>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین و آخرین تابستون مشترک</title>
<link>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;خوب این دو ماهی که با هم بودیم خیلی اتفاق ها برامون افتاد
رفتن به پارک برای درس خوندن پول تلفن تقریبا زیادی که برامون اومد چون من و هستی
خیلی با هم تلفنی صحبت می کردیم (نزدیک صد هزار تومن) که من یه مقدارش رو از هستی
قرض گرفتم تا اون هزینه رو بدم اتفاقاتی که برای گفتن حقیقت به هستی پیش اومد
اتفاقاتی که از اون طرف با افسانه داشتم و مشکلات زیادی که با اون داشتم اشفته
بازاری که تو ذهنم برای انتخاب بود اتفاقاتی که بعد از فهمیدن خانواده من از ماجرا
پیش اومد و خاطرات زیاد با هستی بودن هر چقدر رابطه من با هستی گرم و شعله ورتر می
شد با افسانه به سردی و خاموشی کشیده شده بود و از طرفی مادر هستی به من و هستی
فشار می اورد تا تکلیف خودتون رو روشن کنید یعنی یه انتخاب قاطع که هر سه تایی از بلا
تکلیفی در بیایید و تنها فکری که تو ذهنمون نبود شروع امتحانات بود آره اینها و
خیلی از اتفاقات دیگه برای فصل بهار بود و درست بهار سال 85 با بهار آشنایی من
هستی همراه بود و تابستون اون سال هم با گرمی و شعله ور تر شدن دوست داشتن من به
هستی همراه بود خوب تابستون اون سال رو با امتحانات شروع کردیم که شاید هر کدومش
یه خاطره برا ی خودش اما یکی از اون ها امتحان زبان بود که دوتایی رفته بودیم
بیرون قبل از امتحان سوار یه اتوبوس(بین شهری) شدیم که بیریم دانشگاه اون قدر
آهسته حرکت می کرد که محاسبات زمانی ما رو به هم ریخت وقتی از اتوبوس پیاده شدیم
دقیقا زمان امتحان بود یه سواری سوار شدیم وقتی موقعیت رو براش توجیح کردم مثل جت
می رفت من که دو دستی به دستگیره سقف چسبیده بودم وقتی رسیدیم 15 دقیقه از امتحان
گذشته بود یکی دوتا بلند شده بودن که مراقب جلسه من رو راه نمی داد با پاچه خواری
بالاخره رفتم امتحان دادم بعد از بیست دقیقه تموم شد چون امتحان زبان تستی بود به
خیر گذشت و من هم امتحان دادم و قبول هم شدم بلا فاصله بعد از تموم شدن امتحانات
من و هستی با توافق هم ترم تابستون گرفتیم چون هستی می گفت من نمی تونم تو رو سه
ماه دیر به دیر ببینم و اینکه هستی خیلی علاقه داشت من زود تر درسم رو تموم کنم در
ضمن تویه همین اوضاع بود که اختلاف بین من و افسانه بالا گرفته بود یکی دو بار
رفتیم شورای حل اختلاف که به جایی نرسید و از طرفی مادر هستی به وسیله هستی به من
فشار می اورد که باید تکلیف خودت رو روشن کنی ( افسانه رو طلاق بدی) و چون از همون
اول هم تصمیم من و هستی برای اشنایی ازدواج بود و من هم باید یک انتخاب می کردم که
کرده بودم بعد از اینکه کلاس های ترم تابستون شروع شد بعد از یکی دو هفته یه
اتفاق&lt;span&gt; &lt;/span&gt;و یه اشنایی دیگه اتفاق افتاد و اون
هم آشنایی من با خواهر هستی بود آره اون روز هستی با خواهرش اومده بود کلاس برای
من خیلی جالب بود چون زیاد شبیه هستی نبود اون چیزی که در نگاه اول و برخورد اول
توی ذهن من بوجود اومد یه دختر ساده و پاک خیلی با احساس به طوری که خیلی زود با
من صمیمی شد اما کمی خجالتی و خیلی مهربون خیلی خوب آخرین چهره ای که ازش دیدم یادمه
اون صورت معصوم آشک الود که داشت گریه می کرد (شاید برای من شاید برای خواهرش
شایدم برای ....) آره خیلی زود با من صمیمی شده بود طوری که دفعه دوم یا سوم می
گفت اسم من رو صدا نکن به من بگو آبجی و اون هم من رو داداش خطاب می کرد ( چون
برادر نداشتن) و بعضی موقه ها توی همین وبلاگ نظر می داد و خیلی موقه ها حضوری به
خودم پیشنهاد می داد که تو وبلاگت این کارو انجام بده توی همین زمان ها بود که
مادر هستی برای گوشش که ناراحتی داشت یه چند باری رفتن تهران برای معالجه خوب
یادمه یه روز هستی به من زنگ زد و برای مادرش زار زار گریه می کرد اون هی گریه می
کرد و من هم جز دلداری دادن به اون کاری ازم بر نمی اومد که بالاخره توی چند هفته
رفت و آمد توی شهر خودشون مادر هستی گوشش رو عمل کرد توی این رفت و آمد ها بود که
هستی برای من یه پیراهن خریده بود و به من هدیه داد و من اون پیراهن رو خیلی دوست
داشتم . یه روز دیگه هم که مادرش یعد از عمل هنوز بیمارستان بود یکی دو تا از اون
کمپوت اناناسایی که برای مادرش اورده بودن برای من اورده بود راستی من اون روز ها
به مادر هستی مادر جون می گفتم&lt;span&gt; &lt;/span&gt;رابطه من و
مادر جون هم بد نبود یعنی خوب بود من مادر جون رو مثل مادر خودم دوست داشتم چون
ازش خوبی دیده بودم اما بدی هرگز به همین خاطر من مادر جون رو خیلی دوست داشتم این
تابستون با تابستون های دیگه خیلی فرق داشت و بخصوص اخرش که اتفاقاتی افتاد اما به
طور خلاصه اینکه اولش با ثبت نام و هستی برای ترم تابستون شروع شد بعدش هم که سر
کلاس با هم بودیم هفته ای دو روز من هستی یه تحقیق هم با هم بر داشتیم که من متن
قوی زبان اصلیش رو پیدا کردم و هستی هم زحمت ترجمه اش رو کشید البته داد بیرون تا
برامون ترجمه کنن ولی خوب همون هم زحمت خاص خودش رو داشت و اون روزی که خواهر جونم
اومد دانشگاه و برای اولین بار من و اون با هم رو برو شدیم و اون رفت و امد هایی
که من و اون داشتیم یه روز با هم رفتیم رستوران تا غذا بخوریم اما هستی با من قهر
بود چون من کاری کرده بودم که اون دوست نداشت اما اون خیلی زود من رو بخشید تو
همون رستوران من رو بخشید اما چون اولش با من قهر بود اصلا غذا نخورد در عوض من
همه غذام خوردم بعدش هم رفتیم به یه باغ نزدیکای شهرشون اونجا یه خونه بود که
دوتایی رفتیم بالای سقفش اون هواسش نبود که من هولش دادم تا بیفته پایین البته به
شوخی که اون خیلی ترسیده بود اما بعدش هی می خندید تو ماشین هم که بودیم یه ریز با
من حرف میزد من هم که خیلی حرف زدنش رو دوست داشتم شایدم صداش رو دوست داشتم اون
حرف بزنه من هم فقط گوش کنم اصلا خسته نمیشدم بر عکس دیگران خیلی زود از حر فاشون
خسته می شدم اونم از مسافرت شمال می گفت بعدش هم که دوباره با من قهر کرد چون من
دوباره همون کاری رو کردم که دفعه قبل کرده بودم و هستی با من قهر کرده بود اما
اینبار صداش رو رو من بلند کرد و تا مقصد با حرف نزد من هم هی ازش معذرت خواهی
کردم اما اون قبول نمی کرد من ازش خواهش کردم که من رو ببخشه اما اون قبول نمی کرد
تا وقتی که من می خواستم برگردم با من اشتی کرد و به سفارش کرد تا اروم رانندگی
کنم البته یکی از دلیل های اشتیش با من هم همین بود که من با اعصاب خورد رانندگی
نکنم که بلایی سر خودم بیارم بعد از اون قضیه ما یکی دوبار دیگه همون جا رفتیم اره
تابستون هم داشت تموم می شد و به من هستی هم بد نمیگذشت همون موقه ها بود مادرجون
گفت دیگه نمی ذارم با حرف بزنید و رابطه داشته باشین تا تکلیفت روشن بشه خیلی جدی
خوب درست یادم نیست یک یا دو روز ما با هم هیچ رابطه ای نداشتیم اما نه اون نه من
نتونستیم طاقت ببیاریم و نتیجه این فشار ها این شد که من و افسانه سوم شهریور
هشتادو پنج بعد از دو سال و شش ماه زندگی با هم از هم جدا شدیم.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;انگار همه تابستون تو یه یه پست جا نمیشه پس بقیه اش برای
پست بعد.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;دیگه نمی خواستم بنویسم اما فقط به یه دلیل دارم می نویسم و
اون دلیل با دلیلی که شروع کردم خیلی فرق داره.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند
و ... افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 11 Mar 2008 21:54:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamnafas-mr&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>hamnafas-mr</dc:creator>
<guid>http://hamnafas-mr.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
